سلام و خدا قوت. برادر بزرگوار با لطف و عنایت شما هر وقت به اینجا میایم مطالبم دوباره سبز می شوند...فکر یک حرکت نوعی هستم به امید خدا شروع خواهم کرد و اولین مطلبم حتما در مورد بی انصافی های معلمان خواهد بود. در وبلاگ "..." بحث بر سر زنگ تفریح و... بود که آن قدر فشار به من...آمد که نتوانستم سکوت کنم. عین همان نظراتی که داده ام در وبلاگ...برای شما می گذارم تا نقاطی که خطا رفته ام را بازگو کنید. مطلب مفصلی را به امید خدا در این رابطه خواهم نوشت در فرصت مناسب. دوست دارم از راهنمایی های شما هم بهرمنده شوم.
متاسفانه بنده می توانم با جرأت بگویم معلمان کشورم بی سوادترین افراد جامعه هستند.
همیشه برای خودتان بی دلیل و بی منطق توجیه می ساختید. همیشه گریه ی بی پولی می کردید. زحمت نمی کشیدید، اما پول اضافه می گرفتید. فکر نمی کردید که پدران فرزندانی که شما به آن ها علم را نمی آموزید، کارگرانی هستند که به امید این که فرزندانشان علم می آموزند می رفتند کارگری؟!
تنها هدفتان این بود که برسید صفحه ی آخر کتاب های مزخرف درسی. به من دانش آموز اجازه سؤال کردن نمی دادید. خانمی فرمودند: ما، پاسخ سؤال های دانش آموزان را می دادیم در زنگ های تفریح!! کدام سؤال؟ 2*2 ؟ یا سؤال زندگی؟
چرا معلمان سیاست را بد جلوه می دهند؟ جامعه ی آماری دقیقی داریم که نشان می دهند از 10 معلم کشورم 8 نفر اصلاً نمی دانند معنای کلمه ی! سیاست چیست!! اتاق دبیران مدارس را ببینید. همه ی معلمان بدون استثنا از ماشین و فوتبال و وام و قرض حرف می زنند. معلمان کشور من مفت خور ترین افراد جامعه هستند، شک نکنید. پول هایی که می گیرند اگر قرار به تعریفات خودشان باشد، حرام است.
معلمان کشورم اندیشه کردن را به من دانش آموز نمی آموزنند. فکر و ذکرشان تمام کردن صفحات کتاب های درسی است. سؤال هایی که در ذهن دانش آموز است را جواب نمی دهند. از خدا از آفرینش از جامعه و... حرف نمی زنند البته دلیل این کار هم این است که فهم و درک ندارند، یعنی بی سواد هستند.
آری اکنون اینگونه ایم.
بله، متأسفانه در روزمرگي غوطه وريم. «اين نيز بگذرد» اين حرف مزخرفي است چرا ما بايد تسليم سرنوشت شويم؟ ما بايد در سکوي آينده بنشینیم و حال را نگاه کنیم تا بتوانیم فردایمان را بسازیم. اما به کمک چه کسی؟ معلم؟ معلمی که شعار می دهد دنبال جنجال است همیشه از کمی حقوقش گریه می کند. به حق خودش قانع نیست. بیایید حل مسأله کنیم چون زندگی سراسر حل مسأله است. حرف زیاد است اما هیچ کدام از معلمان که خود را عاشق شغلشان می دانند برای دانش آموز هیچ کاری نمی کند نه اخلاق درس می دهد، نه منش، نه زندگی کردن و نه اندیشه کردن. تنها ذهن دانش آموز را از سؤالاتی که دارد پرتر از قبل می کند. انتظار نداشته باشیم با چنین معلمانی جامعه ی ایده آلی داشته باشیم. معلمان، فکر کنید! یا اصلا خودتان هم اندیشه کردن را یاد نگرفته اید!! خودتان و خدایتان باشد. ببینید آیا علم آموختید برای ما یا مدرک گرایی، نمره گرایی و حافظه گرایی؟ باید ببینیم مسأله ی زندگی ما در آینده چیست.
شعار بس است شعور باید همگانی باشد. اگر امروز جوان چیزی نمی داند و منحرف می شود، علت؛ طاغوت نیست. همه اش از امپرياليسم، نيست. باید ساختار کتاب ها عوض شود. باید مدارس بزرگ شوند و خانه ها کوچک. باید معلم ها با سواد شوند. باید معلم ها زندگی کردن و اندیشیدن را بیاموزند. نباید 2*2 را یاد دهند و... تا از زندگی می پرسیم، می گویید: "بی خیال!" چرا بی خیالش؟ زندگی همه اش خیال است.
وقتی از جامعه سؤال می کنیم می گویید به تو مربوط نمی شود. در حالی که این سؤال یک فرصت است.
بیشتر از این از حقوق و... حرف نزنید. بیشتر از این زنگ تفریح ها را به رخ ما نکشید.
معلمان کشورم در آموزش ریاکار هستند. بله. من اسمش را می گذارم آموزش پنهان. چون فرد، فضایی برای ابراز وجود شخصی و فکری و اعتماد داشتن برایش وجود ندارد. بنابراین مجبور است برای حفظ موقعیتش تأیید کند. چون کسی به معلم های من یاد نداده است یعنی آموزش ندیده است که نقد کند. نقد اجتماعی، نقد سیاسی، حتا نقد آفرینش. در عوض سفله پروری کرده است و طبیعی است در جامعه ی استبداد زده، زبانش و نوشتارش مملو از دروغ است.
معلم کشورم به دانش آموز، خودباوری، جرائت ورزی، ابراز وجود و استدلال ورزی درس نمی دهد. این ها را معلمان کشورم آموزش نمی دهند در حالی که در تمام جوامع آموزش می دهند. در کشور های دیگر بحران های فکری یک دانش آموز را به فرصت تبدیل می کنند اما این جا در کلاس ها، فرصت های یک فکر را به بحران تبدیل می کنیم!
و در آخر برادر بزرگوار به این جمله دقت کنید من میگویم: " اتم را می توان شکافت اما بینش شما را به آموزش نمی توان به سادگی تغییر داد."
قصد توهین ندارم اما واقعیتی است که من... را آزار می دهد. حتماً از نظر شما می خواهم بهرمند شوم در مورد طرز فکرم در مورد این نظر.
صدای معلم: نظر فوق را یکی از دوستان دانشمندم بنا به دلایلی که بر من پوشیده است به صورت خصوصی در وبلاگ صدای معلم درج فرموده بودند و من نیز بنا به همان دلایل از ذکر نام ایشان خوددداری کرده و با حذف اسامی و ویرایش مختصری نظر ایشان را نقل کرده ام.
سعی می کنم بدون این که قصد فرافکنی داشته باشم، به بند بند فرمایشات ایشان(البته در حد بضاعت خود) پاسخ گویم.
من با این سخن شما که فرموده اید: "متاسفانه بنده می توانم با جرأت بگویم معلمان کشورم بی سوادترین افراد جامعه هستند." موافق نیستم هر چند قبول دارم که معلمان ایران، از نظر علمی، نسبت به معلمان کشورهای پیشرفته، عقب افتاده اند و شما خود نیز به درستی به برخی از دلایل آن در انتهای مطلبتان اشاره فرموده اید. من نیز به نوبه ی خود نکاتی چند را به آن ها اضافه می کنم:
اولاً: بی سوادی در ایران اپیدمی است و معلمان نیز از این قاعده، مستثنی نیستند.
ثانیاً: سیاست گذاران فرهنگی و متولیان امر، با بی توجهی به امر آموزش و پرورش، در این امر(بی سوادی) دخیل بوده اند.
ثالثاً: وجود فرهنگ فرد گرایی، منفعت طلبی، راحت طلبی که نمی دانم میراث کدامین سلسله یا آیین است؟ در این مقوله بی تأثیر نیست.
رابعاً: با توجه به مطالب پیش گفته، طبیعی است که معلمان برای امرار معاش و تأمین حداقل های زندگی، بعد از پرداختن به مشاغل دوم و سوم، دیگر رمقی برای مطالعه و تقویت اندوخته های خویش نداشته باشند.
برادر من! ظاهراً برخی از سخنان شما از سر عصبانیت است و نمی دانم که آیا این مسأله ریشه در برخوردهای ناصواب معلمان شما داشته یا عامل دیگری دارد، اما باز هم به آن ها می پردازم. می گویی: "زحمت نمی کشیدید، اما پول اضافه می گرفتید. فکر نمی کردید که پدران فرزندانی که شما به آن ها علم را نمی آموزید، کارگرانی هستند که به امید این که فرزندانشان علم می آموزند می رفتند کارگری؟! تنها هدفتان این بود که برسید صفحه ی آخر کتاب های مزخرف درسی. به من دانش آموز اجازه سؤال کردن نمی دادید." دوست من! چرا فکر می کنی معلمان؛ زحمت نمی کشند و پول اضافه می گیرند؟ شما در کدام کشور درس خوانده اید؟ در کدام مدرسه ادامه ی تحصیل داده اید؟ چرا این قدر غیرمنصفانه قضاوت می کنید؟! من خودم را به عنوان یک معلم در نظر می گیرم و به شما پاسخ می دهم، دیگران خود، به جای خود، پاسخ خواهند داد!
باور بفرمایید فشار کاری روی من معلم بسیار بیشتر از آنی است که در تصور شما بگنجد. بعد از سرویس دهی به اعضای خانواده(به دلیل فرار از هزینه های کمر شکن سرویس مدارس) با عجله راهی مدرسه می شوم. با رویی باز با دانش آموزانم خوش و بش می کنم و هرگز اجازه نمی دهم اجاره ی عقب افتاده ی منزل و اقساط بانکی تأخیر خورده، موجب ملال خاطر شاگردانم شود. در حد وسع خویش به سؤالاتشان پاسخ می دهم و پاسخ آن چه را که نمی دانم به جلسه ی بعد موکول می کنم. کلاس هایی با حدود 30 دانش آموز، نوجوانانی پر انرژی و لاجرم پر سر و صدا، فرزندانی که خانواده های بسیاری از ایشان با شروع سه ماه تعطیلی؛ زانوی غم به بغل می گیرند که در این ایام با فرزندان خویش چگونه سر کنند؟ و اوقات فراغت ایشان را چگونه پر کنند؟ دانش آموزانی که با ضرایب هوشی متفاوت، با خانواده هایی گونه گون و با فرهنگ هایی گاه متضاد، به کانون کم مهر مدرسه آمده اند تا در آخر سال مدرک قبولی خود را گرفته و به سال بالاتر صعود کنند. کسانی که وقتی صحبت از علم می کنی، بحث نمره را پیش می کشند و به درستی از ناکارآیی سیستم آموزش و پرورش گلایه دارند.
راستی این کدام پول اضافه است که من نوعی، توان بازپرداخت اقساط بانکی را نداشته و برای رفتن به یک مسافرت داخلی باید از ابتدای مهرماه این حقوق چندرغاز را پس انداز کنم تا شایداگر دری به تخته ای خورد چند صباحی دست زن و بچه ام را گرفته و کمی دور از خانه، تأکید می کنم تنها کمی دورتر از خانه آن ها را مثلاً به تفریح ببرم؟ والله این پول اضافه نوبر است که وقتی فرزند خردسالم از من که برایش سمبل قدرت و توانایی های زیادی هستم؛ طلب خریدن میوه می کند، باید به او وعده ی آمدن سر برج را بدهم تا شاید در آن موعد هم فراموشی به سراغش آمده و از من طلب مجدد آن را نکند!
به راستی آیا گمان می کنی ما از زندگی پدران کارگر دانش آموزانمان غافلیم؟ هرگز! چطور می توانیم غافل باشیم وقتی که ما هم به تعبیری؛ کارگر(از نوع یقه سفیدش) تلقی می شویم؟ آیا گمان کردی با تفاوت در نام و رنگ یقه، دیگر ما همدیگر را درک نمی کنیم؟
آه! از کتاب های مزخرف درسی گفتی و به قول معروف: "مدینه گفتی و کردی کبابم!" من نیز از دست این کتاب های واقعاً مزخرف درسی به ستوه آمده ام. اما آیا می دانی که هیچ کاری از دستم جز آه کشیدن برنمی آید؟
چرا قیاس مع الفارق می کنی؟! من کی و کجا اجازه سؤال کردن به دانش آموزانم را نداده ام؟! گاهی برای پاسخ به یک سؤال اساسی از خیر درس دادن و درس پرسیدن در آن جلسه ی کلاس گذشته ام. حال چگونه به گناهی نکرده محکومم می کنی؟!
می گویی: "چرا معلمان سیاست را بد جلوه می دهند؟ جامعه ی آماری دقیقی داریم که نشان می دهند از 10 معلم کشورم 8 نفر اصلاً نمی دانند معنای کلمه ی! سیاست چیست!! اتاق دبیران مدارس را ببینید. همه ی معلمان بدون استثنا از ماشین و فوتبال و وام و قرض حرف می زنند. معلمان کشور من مفت خور ترین افراد جامعه هستند، شک نکنید. پول هایی که می گیرند اگر قرار به تعریفات خودشان باشد، حرام است."
پرسیده ای که چرا معلمان، سیاست را بد جلوه می دهند؟ طبیعی است. وقتی از سیاست جز بدی ندیده اند، چگونه ممکن است آن را خوب جلوه دهند؟ راستی! گمان می کردم من از زمره ی آن دو نفرم که معنای سیاست را می دانند، اما محض اطمینان، باز هم به فرهنگ فارسی صبا؛ تألیف محمد بهشتی مراجعه کردم، در آن جا؛ سیاست به معنی اصلاح امور خلق و اداره کردن کارهای مملکت، مراقبت امور داخلی کشور، رعیت داری، مردم داری، پلتیک و در نهایت عقوبت و مجازات آمده است و ما نیز در این مملکت جز معانی نهایی آن(عقوبت و مجازات) چیزی ندیده ایم، حال چگونه انتظار داری سیاست را خوب جلوه دهیم؟!
ناقلا! شما که دانش آموز بودی؟ چگونه از اتاق دبیران سر در آوردی؟! و اگر همه ی معلمان بدون استثنا از ماشین و فوتبال و وام و قرض حرف می زنند؛ پس تو خود نیز از این قاعده مستثنی نیستی و یا قاعده ات قاعده نیست!
اما در این که مفت خورترین افراد جامعه باشیم نه تنها شک دارم، که به یقین هرگز در این جرگه نخواهیم بود. مفت خور؛ آن هایی هستند که وام های 100 میلیونی بدون برگشت برای خود تصویب می کنند. مفت خور؛ آن هایی هستند که امضاهایشان را یک شبه پس می گیرند. مفت خور؛ آن عده ای هستند که گردن هایشان را با نازک کردن گردن دیگران، کلفت کرده اند و شکم هایشان را با کم کردن خوراک دیگران، فربه نموده اند. باز هم بگویم یا دیگر بس است؟
خواهش می کنم دیگر از حرام بودن پول هایمان نگو که خنده ام می گیرد.
راست گفتی: "معلمان کشورم اندیشه کردن را به من دانش آموز نمی آموزنند. فکر و ذکرشان تمام کردن صفحات کتاب های درسی است. سؤال هایی که در ذهن دانش آموز است را جواب نمی دهند. از خدا از آفرینش از جامعه و... حرف نمی زنند." اما دلیلی که آورده ای درست نیست، دلیل این کار؛ نبودن درک و فهم و بی سوادی نیست، بی انگیزگی است. آری بی انگیزه بودن بیشترین لطمه را به آموزش و پرورش، دانش آموزان و نظام سیاسی فعلی وارد کرده و بیش از این وارد خواهد کرد. کجایش را دیده ای؟! به قول مولوی آن جا که رهگذری از شبگردی علت بر بلندی دیوار سوار شدنش را پرسید و آن رند جوابش بداد که نی می زنم! رهگذر با تعجب پرسید: پس چرا صدایش بیرون نمی آید؟ پاسخ شنید صدایش فردا بیرون خواهد آمد! و فردا که روز دمید و صاحبخانه ی سنگین خواب از خواب بیدار شد، آوای آی دزد! آی دزد! سر داد اما دیگر چه سود؟ خانه به یغما رفته بود!
بله، متأسفانه در روزمرگي غوطه وريم. «اين نيز بگذرد» اين حرف مزخرفي است چرا ما بايد تسليم سرنوشت شويم؟ ما بايد در سکوي آينده بنشینیم و حال را نگاه کنیم تا بتوانیم فردایمان را بسازیم. اما به کمک چه کسی؟ معلم؟ اما ما معلمان به حق خود قانعیم این مسؤولین هستند که به حق خود قانع نبوده و آن قدر بر گرده ی ما فشار آوردند که دیگر بیش از این تاب نیاورده و فریادمان به آسمان بلند شد. راستی حتماً سوره نساء را خوانده ای آن جا که در آیه ی 148 خداوند می فرماید: "لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعا علیما"