معلم من، چرا و چگونه زنده مانده است!
![]()
تصادفي نيست در هنگام زنگ تفريح، معلمان به جاي تمايل به تبادل آخرين اخبار و دستاوردهاي علمي ـ تخصصي در حوزه تدريس خود، ترجيح ميدهند با نقل آخرين جوكها و مسابقه در خندانيدن يكديگر، لحظاتي كوتاه خود و آلامشان را فراموش و براي ادامه كار و زندگي به خويشتن روحيه و نيرو دهند.(در اتاق دبیران مدرسه ما از ۱۰ معلم تنها یک معلم در رابطه با آموزش حرف می زند بقیه مسکنِ، حقوق، وام، تعاونی و...)
اگر چه در اولين گام، پيوسته مشكلات مادي و مالي معلمان خودنمايي ميكند و بويژه اين روزها ساير مشكلات و حقوق آنها را تحت الشعاع قرار داده است، و اگر چه افزايش حقوق و مزايا، حل مشكل مسكن، تامين نيازهاي اوليه و متعارف زندگي، برقراري عدالت در پرداختها و كمكهاي غير نقدي و ... از حقوق مسلم و مطالبات به حق ايشان است، ولي نبايد با تاكيد صرف بر مطالبات مادي ايشان اعاده و احقاق حقوق معنوي و عزت و منزلت شغلي آنها را از نظر دور داشت.
با توجه به ساختار عريض و طويل، معيوب و بيمار آموزش و پرورش در واقع ميتوان گفت چالش بنيادي تر احياي حقوق و منزلت حرفه اي و معنوي معلمان ميباشد. حقوق حرفه اي معلم به جايگاه او در ساختار متمركز و متصلب نظام آموزشي، در مدرسه، در شوراي مدرسه، در كلاس و در فعاليت كلاسي خود اعم از انتخاب هدف، محتوا، ميزان و شيوه تدريس، روش ارزشيابي و... بر ميگردد.
در حال حاضر معلم نه تنها در تدوين و اجراي مراحل فوق سهم و نقش مشاركتي ندارد كه حتي در تعيين جاي نشستن دانش آموزان در كلاس خود نيز بايد تابع تشخيص ناظم مدرسه باشد!
در مجموع، معلم به موجود بلا دفاع و تحقير و تضعيف شدهاي بدل شده كه هم در عرصه برون سازماني (سلسله مراتب سازماني و اجتماعي) و هم در صحنه درون سازماني (آموزش و پرورش ) همچون بيماري محتضر و بر زمين افتاده پيوسته در معرض فشار، انتقاد، تهاجم و توهين مكرر و بي پايان – حتي از سوي راننده سرويس روزانه خود – قرار دارد. در واقع نبايد از او پرسيد چرا متناسب با تحولات جهاني خود را به روز نكرده است بلكه بايد از او پرسيد چرا و چگونه زنده مانده است!
بسياري از معلمان، براي جبران كسري هزينه زندگي خود، به تدريس تمام وقت (حتي دو يا سه شيفته) و يا مشاغل ديگر پناه برده اند. اگر در سازمان يا پست ديگري پديده ی شغل دوم پيامدهاي زيان بخشي نداشته باشد، در حرفهd معلميكه هر ساعت آن مستلزم و نيازمند چندين برابر پشتوانه ی مطالعاتي و پژوهشي است، اين مسأله(شغل دوم) عواقب و آثار ناگوار و مخربي خواهد داشت. به مطايبه گفته شده قبلاً معلمان گچي از كلاس خارج ميشدند ولي هم اكنون گچي وارد كلاس ميشوند! چرا بايد شرايطي پديد آورد كه معلم مجبور شود در جوار حرفه اصلي خود، ناگزير از تن دادن به مشاغل متعدد ديگر(در مواردي مسافركشي يا دست فروشي و حتي شاگردي در فروشگاه شاگرد خود و ...) گردد و در انتها با چشماني خواب آلود جسم خسته خود را به مدرسه برساند؟! در چنين وضعيتي، زبان حال چنين معلماني مصداق اين لطيفه است كه: «نميگذاريم معلمي مزاحم كسب و كار و زندگيمان شود!»
بديهي است اقتصاد و سرانه ی كنوني آموزش و پرورش (به ويژه در غياب يك ساز و كار نظارتي قوي و نهادينه شده)، چشم و گوش و زبان مسؤولين و ناظرين مربوطه را براي كنترل كيفيت خدمات آموزشي، كور، كر و كند ساخته است و در چنين شرايطي، پناه بردن معلمان به پديده ی نامطلوب اضافهكاري يا شغل دوم به معناي فنا شدن تدريجي خصايل معلمي مي باشد. هشدار كه حرفه ی معلميدر حال زوال و نسل معلمان واقعي در حال انقراض است.
انگليسيها ضربالمثلي دارند مبني بر اين كه: «هنوز آن قدر پولدار نشدهام كه جنس ارزان بخرم»! در حقيقت در وضعيت فعلي، بي جهت خانوادهها و سياستگزاران و مديران ارشد ما دلخوش و مفتخر به اجراي اصل سي ام قانون اساسي مبني بر رايگان بودن تحصيلات هستند. در واقع آن ها بدون تأمل و تعمق در حاصل كار، دچار نوعي خوش باوري ، ساده انديشي و خود فريبي (اگر نگوييم عوامفريبي) شده اند، زيرا بودجه و سرانه فعلي آموزش و پرورش در اصل ناظر به حفظ حيات اوليه و نازل سيستم (همچون بيماري مدهوش و محتضر) بوده و به نوعي، بيشتر در حكم اتلاف منابع ميباشد. از آن جا كه در دنياي معاصر، ديگر صرف آموزش خواندن و نوشتن معيار سواد داشتن به شمار نميآيد، لذا در وضعيت كنوني، مدارس ما غالباً چيزي جز تداوم مهد كودكهاي سنتي (با هدف نگهداري بچهها تا هنگام فراغت اوليا از كار روزانه خود) نميباشد و يادآور طنز معروف مارك تواين كه: «سعي مي كنم مدرسه رفتن مزاحم تحصيلاتم نشود!»














