تبليغاتX
صدای معلم







صدای معلم

صنفی خبری انتقادی

زندگی ، جنگ و دیگر هیچ!

گرفتاری های روزمره، کمبود وقت و شاید تنبلی مانع از نوشتنم شده بود تا امشب، امشب که نه امروز صبح (چون شب از نیمه گذشته)، تماشای فیلم سینمایی «کوهستان سرد» بهانه ای شد تا چند جمله ای حرف دلم را راجع به جنگ بنویسم. داستان فیلم مربوط به حدود 5/1 قرن پیش بود و چون فیلم را از ابتدا ندیدم گمان می کنم موضوعش مربوط به جنگ های داخلی آمریکا بود.

من از هنر هفتم چندان سر رشته ای ندارم ولی صحنه های تکان دهنده، دیالوگ ها، انسانیت و عشقی که در پیچ و خم جنگ - این بلای خانمان سوز- لگدمال شد، مرا به سختی تحت تاثیر قرار داد.

یاد کتابی افتادم با عنوان؛ زندگی، جنگ و دیگر هیچ که حدود 20 سال قبل و یا شاید پیش تر خوانده بودم و تنها چیزی که از آن کتاب خطرم مانده؛ گزارش تکان دهنده ی یک خبرنگار جنگی بود از جنگ ویتنام.

جنگی که از ازل بوده و لابد تا ابد هم ادامه خواهد داشت! جنگ های داخلی، ملی، منطقه ای و بین المللی.

ما آدم ها چقدر دیگر باید با هم بجنگیم؟! یک سال؟ ده سال؟ صد سال؟ یا تا آخرالزمان این داستان ادامه دارد؟!

جنگ برای چه؟ به چه قیمتی؟ اصلاْ چقدر باید خون انسان این به اصطلاح جانشین خدا در روی زمین، بر روی زمین بریزد تا زمین؛ این تشنه ی به خون، سیراب خون شود؟! چند انسان دیگر باید از نعمت حیات ( اگر در نعمت بودنش هم عقیده باشیم!) محروم شوند؟ چند مادر دیگر بی پسر؟ چند زن دیگر بی همسر؟ چند دختر بی پدر؟ چند خواهر بی برادر و...؟

ابزار جنگی آن دورترها؛ نیزه و کمان و شمشیر بوده و بعدها تفنگ و باروت و امروزه، شیمیایی و میکروبی و هسته ای و نمی دانم هزار جور زهر مار دیگر و متاسفانه هر چه پیش تر می رویم به فراخور پیشرفت سایر علوم، تکنولوژی ساخت سلاح نیز پیشرفت می کند و اگر دیروز با ضربت هر شمشیر یا چکاندن یک ماشه، یک جنگجو بر زمین می افتاد - امروزه با فشردن یک تکمه آری تنها یک تکمه در دست ابلهان و دیوانگانی افسار گسیخته ی به ظاهر متمدن؛ میلیون ها انسان بی گناه که گاه روحشان هم از این خیالات پشت پرده ی جنگ خبر ندارد به خاک و خون کشیده می شود، چه می گویم پودر شده و اثری از آثار آنان بر زمین هم نخواهد ماند.

آیا این آرزو که امیدواریم روزی برسد مسلسل ها به قلم تبدیل شوند محقق خواهد شد؟ آیا منجی ظهور خواهد کرد؟ و اگر بیاید باز هم با قتل و خون ریزی اصلاح میسر می شود؟ چقدر دیگر باید از کشته، پشته ساخت؟

زمین به درازنای زمان شاهد شهیدانی بوده که هر کدام بنا به دلایلی لباس رزم پوشیده و به جنگ خصم رفته اند و محرکان آن ها؛ لباس بزم پوشیده و بر حماقت دسته ی اول پوزخند می زنند!

یاد سخن دکتر علی شریعتی افتادم؛ اگر اشتباه نکنم در آری اینچنین بود برادر از قول برده ای خطاب به    برده ای دیگر می گوید: ما در دو جبهه می جنگیم بدون این که هیچ کینه ای از هم داشته باشیم و آن ها که از هم شناخت و کینه داشتند اصلاْ با هم روبه رو نمی شدند که بجنگند!(نقل به مضمون)

دلم گرفته است. نه گرفته، کافی نیست!  گر، گرفته و از دیدگانم اشک که نه خون می بارد که آخر تا به کی؟ دیروز به دلایلی، امروز به محکماتی  و لابد فردا نیز بهانه ای می یابند تا بقای خود را تضمین کنند که در جایی خواندم بعضی حکومت ها و دولت ها جز با فضای بحران نمی توانند به بقای خود ادامه دهند و چه بحرانی مطلوب تر از بر کوس جنگ کوبیدن؟!

آیا عاقلانه است گرهی که با دست باز می شود با دندان باز کرد؟

نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 3:51 توسط یکی از چند صدای معلم |