تبليغاتX
صدای معلم







صدای معلم

صنفی خبری انتقادی

عزل و نصب های جناحی

يك عضو فراكسيون اقليت مجلس، در نطق پيش از دستور خود دايره ی مديران دولت را تنها محدود به دوستان احمدي‌‏نژاد عنوان كرد و به نقد دولت پرداخت. به گزارش "ايلنا"، رسول صديقي، ضمن اشاره به چندين دوره نمايندگي و تجربه ی زندان هاي ساواك و آمريكا ، گفت: بايد اين را در نظر داشته باشيم كه معتقدين به نظام يك سليقه نيستند و وجود منتقدان با عقايد مختلف را نبايد خاموش كرد.
وي در نطق پيش از دستور خود ، افزود: افراط و تفريط در مواجه با انتقادات ، منطقي نيست و به گفته ی هنري كسينجر بعد از فروپاشي شوروي اشاره كرد كه سران شوروي تمام اعتراضات ما را تحت عنوان ترفندهاي امپرياليسم ناديده مي گرفتند در حالي كه ما تمام انتقادات آن ها را موشكافانه بررسي كرديم و سعي كرديم رويه ی خود را اصلاح كنيم.
صديقي با اشاره به سياست خارجي فعلي كشور گفت: جديداً تمام منتقدين خارجي خود را بدون توجه به عملكرد گذشته آن ها مي‌‏كوبيم.
وي با اشاره به خرافه گرايي و آسماني جلوه دادن امور زميني در ماه هاي اخير و صحبتهاي اخير آقاي خاتمي رييس جمهوري سابق در خصوص احساس خطر نسبت به انقلاب و رهبري ؛ خواستار مقابله با اين جريانات شد.
صديقي ضمن كوتاه بودن عمر دولت نهم براي مورد نقد قرار گرفتن ، گفت: من نقد دولت و وزرا را مشفقانه پي مي‌‏گيرم و خطاب به احمدی نژاد گفت: متاسفانه به رغم شعار فراجناحي بودن شما ، اكثر عزل و نصب ها در دولت شما جناحي و همراه با وارد كردن انگ هاي جناحي براي مديران معزول است.
صديقي مديران با تجربه را مانند چاه هاي نفت! با ارزش خواند و گفت: آقاي احمدي‌‏نژاد! توجه داشته باشيد كه به غير از دوستان شما درجايگاه هاي مختلف و دانشگاه علم و صنعت در ايران مديران خوب ديگري هم وجود دارد.
وي با اشاره به اهداف ارايه شده ی احمدی نژاد، گفت: راه حل ها هم بايد مثل هدف ها عميق باشد و ارايه ی لوايح ناپخته كه حتي آگاهان اصولگرای مجلس هم با خيلي از آن ها مخالفند.

منبع: امروز

صدای معلم: البته خودمانیم بعضی از مدیران دوران خاتمی گر چه با تجربه؛ اما به نفت که نمی رسیدیم بماند، آبی هم در اعماقشان نبود البته بود ولی بیش تر به ... می ماند تا آب.                   نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:11 توسط یکی از چند صدای معلم |

سراب قدرت هسته ای

در اين يادداشت تلاش کرده ام به تحليل نقش توانمندی هسته ای در مناسبات قدرت در سطح جهان به ويژه در دنيای توسعه نيافته، و عدم دستيابی به يك فناوری زودرس برای كسب قدرت، بپردازم. توافق فراگيری كه در سطح جهان چه در ميان نخبگان و انديشمندان و چه در ميان سياستمداران برای جلوگيری از گسترش سلاح‌های هسته‌ای و برچيدن سلاح‌های موجود شكل گرفته است مورد بحث قرار گرفته است. وجود باندهای مافيايی مشوق قدرت هسته‌ای و توهم عضويت در باشگاه هسته‌ای و امكان دستيابی به قدرت تأثيرگذار هسته‌ای بدون توليد سلاح نيز بررسی می شوند. كشورهای دنيا به دو دسته تقسيم مي‌شوند: دارندگان سلاح‌ های هسته ای و فاقدان آن. زمانی در گذشته ی دور دستيابی به سلاح هسته ای مترادف با دست يافتن به قدرت سياسی تعيين كننده در مناسبات جهانی به شمار مي‌رفت. به بيان ديگر، كشوری كه زودتر توانسته بود زرادخانه ی هسته ای خود را شكل دهد قادر بود با تهديد ديگران در سطح سياسی امتيازگيری كند. پس از آن نيز در طی چند دهه در دوران جنگ سرد تلاش برای دستيابی به سلاح‌ های هسته ای نوعی حالت تقابل و بازدارندگی به خود گرفت. یعنی كشورهای پيشرفته ی صنعتی فاقد سلاح هسته ای تلاش كردند با قدم برداشتن در راه تسليح هسته ای و يا عضويت در پيمان‌ های نظامی در كنار قدرت‌ های هسته اي، خود را از تهديد آن ها كه زودتر به سلاح هسته ای دست يافته بودند، مصون سازند.
آن چه ذكر شد مبنای نوعی توازن قوا و تعادل قدرت طی نيمه ی دوم قرن بيستم بود، اما اين مبنا هرگز نتوانست در سطحی گسترده و جهانی با عنوان معيار قدرت سياسی ارزيابی شود. متأسفانه كندذهنی و درك غيرواقعی بسياری از رهبران كشورهای توسعه نيافته از سويی و شهوت قدرت آنان برای دستيابی هر چه سريع‌تر به قدرت نظامی تعيين كننده باعث شد باورهای غلطی به تدريج در ذهنيت برخی استراتژيست‌ های اين كشورها در مورد دستيابی به قدرت هسته ‌ای شكل بگيرد.
اگر هم قبول كنيم كه در مقاطعی از تاريخ بشر متأسفانه سلاح‌ های ضد بشری هسته ای منشأ قدرت سياسی در سطح بين‌المللی بوده ؛ اين امر تحت شرايط و موقعيت خاصی تحقق پذيرفته كه شايد چندان قابل تكرار نباشد. در واقع برخورداری از فناوری توليد سلاح هسته اي، بدون پيشرفت و توسعه در ساير زمينه‌ های علمي، صنعتي، اقتصادی و مديريت اجتماعی هرگز نمي‌تواند منشأ قدرت و نفوذ باشد. آن چه در مقطع خاصی از تاريخ و در موقعيت ويژه ای از جغرافيای سياسي، اقتصادی و صنعتی برای برخی كشورها باعث ايجاد دست برتر در مناسبات جهانی شد، لزوماً نمي‌تواند در ساير كشورها با شرايط تاريخی و جغرافيايی متفاوت و در بستر توسعه نيافتگی عمومی صنعتی و فني، موجد قدرت تعيين كننده باشد. اين نكته بس ظريف و تاريخی در واقع مضمون و محتوای داستان‌ هايی را در ادبيات كلاسيك ما تداعی مي‌كند كه ديدن بخشی از واقعيت و توجه نكردن به همه ی نكات مي‌تواند باعث تقليد كوركورانه ای شود كه خانمان بر باد ده است.
در دنيا فناوری های بديع و متعددی وجود دارد كه دستيابی به آن ها مي‌تواند باعث اعتلای يك كشور در عرصه اقتصادي- فنی شود و موجب ارتقاء قدرت سياسی آن كشور گردد. به عنوان مثال كمتر كسی ترديد دارد كه بهره‌مندی از فناوری پيشرفته مخابرات نه تنها امكان ايجاد يك خدمت اساسی را برای رفاه مردم به ارمغان مي‌آورد بلكه به معنای واقعی كلمه اين فناوری يك قدرت است. بدون شك برخورداری از تجهيزات ماهواره ای و در دست گرفتن رگ‌های حيات ارتباطات جهانی توسط ايالات متحده آمريكا قدرتی را به اين كشور داده است كه به مراتب تعيين كننده‌تر و تأثير‌گذارتر از داشتن سلاح‌ های هسته ای است.

مثال ديگری كه مي‌توان زد وضعيت صنعت نفت در كشور خودمان است. روشن است كه اگر در اين صنعت به موقع در عرصه‌ های تعيين كننده مرتبط با اكتشاف، استخراج، پالايش، حمل و نقل و ايجاد پايانه‌ های بارگيری سرمايه‌گذاری شود، اين امر نه فقط يك قدرت اقتصادی به ما مي‌دهد بلكه اگر درست و حساب شده با آن رفتار شود حتی مي‌تواند به طور ظريف و نامريی منشأ قدرت سياسی نيز باشد. (به شرط آن كه با خوردن هر دری بر تخته زبان تهديد به بستن شيرهای نفت نگشاييم و ادبيات سياست رسمی خود را با ادبيات تلخ و خشن برخی روزنامه‌ های مروج خشونت تنظيم نكنيم، و كارايی همان قدرتی را هم كه داريم با استفاده ی ناصحيح، بي‌منطق و بي‌موقع به صفر نرسانيم.)مثال‌ ها متعددند و دنيای امروز شاهد آن است كه حتی برخی كشورهای كوچك با جمعيت‌ های محدود به واسطه ی رشد و ارتقاء سطح علمي، اقتصادی و اجتماعی خود توانسته اند به فناوری های متنوعی دست يابند كه علاوه بر رفاه عمومی برای آن ها، وجاهت سياسی در سطح جهان ايجاد كرده است و در مقاطع حساس مي‌تواند به عنوان اهرمی در جهت حفظ امنيت ملی آن ها به كار رود. در اين ميان آن ها كه نتوانند خود را به قافله ی توسعه برسانند و اهرم‌ های متفاوت قدرت سياسی در عرصه فناوري، فرهنگ و اقتصاد نوين جهانی را دور از دسترس خود بيابند چاره ای نخواهند داشت كه همچون حكومت طالبان در افغانستان از زبان نامتعارف تهديد به تروريسم و خشونت بهره گيرند. در واقع در دنيای امروز فرهنگ سياسی خشن طالباني‌ بيش از آن كه قدرت آفرين باشد حاكی از آن است كه گوينده خود را از كمترين اهرم‌ های قدرت و چانه‌زنی سياسی محروم مي‌بيند.

در اين ميان فناوری هسته ای سرنوشت تيره و تاری يافته است. مسأله از اين جا آغاز مي‌شود كه برخی استراتژيست‌ ها در دنيای توسعه نيافته به دنبال راهی ميانبر هستند تا ضعف سياسی ناشی از قرن‌ ها عقب‌ماندگی را در مدتی بسيار كوتاه جبران كنند و يك شبه با وجود هزاران مشكل و كاستی ، قدرتی به دست آورند كه آن ها را شانه به شانه ی رهبران كشورهای قدرتمند و توسعه يافته قرار دهد. كسب قدرت از راه توسعه مسيری بسيار طولانی و دشوار است كه هم حوصله و زمان مي‌خواهد و هم نيازمند مديريتی هوشمندانه، لايق و دموكراتيك در سطح جامعه است، تا با مشاركت نخبگان فكری جامعه و استفاده از تمام توانمندی های انسانی بتواند برای يك كشور سهم قابل قبولی در مبادلات اقتصادي، فرهنگی و سياسی جهانی فراهم كند. اين مسيری است كه اصولاً در حوصله و علاقه برخی زمامداران جهان سومی نيست.

متأسفانه سوءاستفاده ای كه زمانی كشورهای پيشرفته ی دنيا از فناوری هسته ای كردند و به كارگيری سلاح‌ های مرگبار هسته ای برای حل و فصل مناقشات سياسي، اين درس بسيار نامبارك و نانوشته را در جهان به همراه داشت كه «فناوری هسته ای مسيری ميان‌بر به سمت كسب قدرت در عرصه جهانی است!» گويی الهام ناشناخته ای باعث شد كه در بسياری يا لااقل برخی از كشورهای توسعه نيافته موضوع فناوری هسته ای به طرز عجيبی مورد علاقه ی رهبران سياسی اين كشورها واقع شود؛ آن هم نه همه ی زمينه‌ های مختلف اين فناوري، بلكه عمدتاً بخش‌ هايی از آن كه بالفعل يا بالقوه بتواند نوعی «توان استراتژيك» برای يك رژيم به ارمغان آورد. جالب اين جاست كه در بين صدها فناوری كه هر كدام به نوبه ی خود قدرت‌آفرين نيز هستند استراتژيست‌ های عجولی كه به دنبال كسب قدرت سريع هستند تنها فناوری هسته ای را مي‌شناسند. در عرصه ی فناوری هسته ای كه دارای كاربرد های متنوع و مختلفی در عرصه‌ های صنعت، كشاورزی و پزشكی است نيز عمده علاقه آن ها معطوف به بخش انرژی و آن هم حلقه‌ های خاصی از اين فناوری است! ظاهراً از ميان عناصر شيميايی مختلفی كه دست طبيعت با ظرافت خاصی در اين كره ی خاكی پديد آورده ، عنصر كمياب و حساس اورانيوم محبوبيت خاصی در ميان رهبران سياسی دارد! متخصصان فيزيك هسته ای سياهه ای از راديو ايزوتوپ‌ های مختلف مي‌شناسند كه در زمينه‌ های مختلف كابرد های صلح‌آميز فناوری هسته ای مورد استفاده قرار مي‌گيرند؛ اما بعيد است هيچيك از آن ها مورد علاقه ی سياستمدار يا استراتژيستی قرار گرفته باشد و شايد نامی هم از آن ها به خاطر نداشته باشند.
واكنش جامعه ی بشری در برابر تسليحات هسته ای و چندين دهه زيستن در فضای تهديد هسته ای قدرت ‌های دارای اين سلاح مرگبار، در دوران جنگ سرد فضايی را ايجاد كرد كه برداشت ‌های كلاسيك و قديمی از توان هسته ای كشور ها را به كلی متحول ساخت. سلاح ‌های هسته ای از شدت خطر و مرگ‌آفرينی اصولاً كارآمدی خود را از دست دادند. به مرور در سطح سياست جهانی فضايی ايجاد شد كه داشتن سلاح هسته ای برای دارنده ی آن نه تنها احترام و ابهت ايجاد نمي‌كرد بلكه نگرانی ساير كشورها و به ويژه مردم و روشنفكران جوامع را نسبت به آن ها دامن مي‌زد.  صحنه ی ادبيات و هنر قرن بيستم سرشار از آثاری است كه به بشريت در مورد وجود سلاح ‌های كشتار جمعی، كه برای چندين بار نابودی حيات در سطح زمين كافی است، هشدار مي‌دادند. شايد خوانندگان فيلم ‌های متعددی را به خاطر آورند كه در آن ها خطر وجود سلاح ‌های هسته ای در دست قدرتمندان ديوانه ای كه با يك فرمان مي‌توانند از دو سوی كره ی زمين ماشين مرگ را روشن كنند به تصوير كشيده شده اند.

فضای سنگين تهديد هسته ای در طی قريب به پنجاه سال انديشمندان دنيا را به خود مشغول داشت و به تدريج به نگرانی فرساينده ای تبديل شد. يك اصل مسلم در اين فرآيند به اثبات رسيد و آن اين بود كه موازنه ی مثبت هسته اي، يعنی ساخت سلاح برای خنثی كردن تهديد سلاح طرف مقابل، به مرور كارآمدی خود را از دست داد و دنيا را با انباشتگی كم ‌نظيری از تسليحات مرگبار مواجه ساخت. در چنين شرايطی مثل روز روشن بود كه كشيدن ماشه ی سلاح ‌های هسته اي، توسط هر كس كه صورت گيرد، قبل از آن كه به او يك برتری جنگی عطا كند در فاصله ی چند دقيقه ميليون ‌ها شهروند همان كشور را توسط طرف مقابل به خاكستر تبديل مي‌كند. به بيان ديگر استفاده از سلاح هسته ای حتی در عالم تصور، يعنی نابودی كشور خود و به خاك و خون كشيدن شهروندان بي گناه در هر دو سوی منازعه. اين يعنی از كار افتادن افسانه ی كارآمدی و قدرت استراتژيك تسليحات هسته اي. يعنی آن كه سلاح هسته ای سلاحی است برای نزدن و سلاحی است كه احتمالاً هرگز از اين پس در جهان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.
پايان جنگ سرد و دوران تخاصم فرساينده ی دو ابر قدرت، در كنار نتايج گوناگونی كه در عرصه ی آرايش قدرت در جهان داشت در زمينه ی فناوری هسته ای و به خصوص بخش نظامی آن نيز نتايج بسيار مهمی در بر داشت. اين رويداد باعث شد آخرين سنگرهای دفاع تئوريك از موازنه ی مثبت هسته ای نيز فرو ريزد و رشته ‌های در هم تنيده ی تهديد بشريت راهی برای باز شدن پيدا كنند. ديگر دفاع از مسابقه هسته ای از هيچ فلسفه ای برخوردار نبود و بهانه ی بازدارندگی نمي‌توانست توجيهی برای تلاش در دستيابی به تسليحات هسته ای شود. البته اين فضا بيشتر در سطح كشورهای توسعه يافته و جوامع برخوردار از فناوری هسته ای معني‌دار بود. درست در همين دوران است كه ايده خلع سلاح هسته ای جان تازه ای مي‌گيرد ونهادهای بين‌المللی از كارآمدی موثرتری در زمينه كنترل گسترش سلاح ‌های هسته ای برخوردار مي‌شوند، پيمان قديمی NPT با پادمان هسته ای و پروتكل الحاقی تكميل مي‌شود و آژانس انرژی اتمی در جايگاه ويژه برای اعمال نظارت جهانی قرار مي‌گيرد.

در سوی ديگر جهان همان‌طور كه گفته شد كشورهای جهان سوم پس از كسب استقلال و فائق آمدن بر برخی از مشكلات اوليه، يك به يك به عطش تسليح هسته ای مبتلا شدند و تلاش كردند با دستيابی به سلاح هسته ای يا لااقل فناوری توليد آن، در عرصه ی سياست جهانی برای خود توان عرض اندام كسب كنند. وجود حساسيت ‌ها و رقابت‌ های منطقه ای نظير تخاصم سياسی ديرينه ی هند و پاكستان نيز بر آتش اين عطش مي‌افزود. البته اين فرآيند بر فرض امكان وقوع، چندان تهديدی برای قدرت ‌های جهانی هسته ای به شمار نمي‌رفت. به بيان ديگر تسليح هسته ای برخی كشورهای جهان سوم هر چند برای قدرت ‌های جهانی امری نامطلوب است اما بر فرض وقوع، از چنان ابعادی برخوردار نيست كه بتواند جايگزينی برای مسابقه ی هسته ای پيشين دو ابر قدرت شود. در واقع روند خلع سلاحی كه پس از پايان جنگ سرد آغاز شده بود مي‌توانست با اطمينان ادامه يابد بدون آن كه تحت تأثير فرآيند تسليح احتمالی برخی از قدرت ‌های جهان سوم واقع شود.
با اين وجود، گسترش سلاح‌ های هسته ای در جهان حتی اگر در سطح محدود و منطقه ای مورد استفاده واقع شود به نوعی يك تهديد بشری است که وجدان عمومی جهانيان حاضر به پذيرش آن نيست. عقل انسانی ايجاب مي‌كند پس از آن كه بشريت از چندين دهه تهديد نفس‌گير هسته ای دو ابر قدرت در دوران جنگ سرد نفسی تازه كرد خود را در چنبره ی تهديدهای كوچك‌تر اما پراكنده و فراگير قدرت ‌های منطقه ای نيابد. از سوی ديگر قدرت ‌های فراگير جهانی نيز حاضر به پذيرش رقبای جديد هسته ای نيستند و تمايل ندارند تهديدهای كوچك و بزرگ موضعی نظم و ثبات جهانی را به خطر بيندازند. آن ها فرصتی تاريخی يافته اند تا بخش عظيمی از منابعی كه در گذشته صرف سلاح ‌های فوق استراتژيك (كه هرگز امكان استفاده از آن ها وجود نداشت) مي‌شد را در راستای ساير مؤلفه ‌های كسب قدرت اقتصادی و حتی نظامی به كار اندازند.
بدين‌سان اجماعی بسيار فراگير در سطح جهان برای جلوگيری از ظهور جلوه‌ های خطرناك فناوری ‌های هسته ای شكل گرفت. بخش ‌هايی از اين اجماع را در پيمان ‌های بسيار قدرتمند جهانی نظير پروتكل الحاقی مي‌توان به وضوح لمس كرد. در اين قبيل پيمان ‌ها مرز حاكميت ملی رژيم ‌ها به كلی ناديده گرفته مي‌شود و جامعه ی جهانی اين قدرت را مي‌يابد كه برای جلوگيری از انعقاد نطفه ‌های جديد خطرآفرين تا اندروني‌ترين مكان ‌های امن درون كشورها را مورد وارسی قرار دهد. بخش‌ هايی از اين اجماع جهانی نيز به شكل نهفته و در ضمير ناخودآگاه افكار عمومی جهان شكل گرفته و نهادينه شده است كه ردپای آن را مي‌توان در بسياری از مضامين رسانه‌ های جهانی و موضع‌گيری ‌های كشورها دريافت.

در اجماعی كه ذكر شد در سويی مردم كشورهای مختلف جهان قرار دارند و روشنفكران و انديشمندانی كه از زيستن در فضای تهديد هسته ای سياستمداران قدرت‌ورز دنيا خسته شده اند. در سوی ديگر نيز قدرت‌های هسته ای قرار دارند كه در ميان خود به نوعی توافقی اصولی برای كاهش تدريجی از حجم تسليحات هسته ای دست يافته اند و به هيچ وجه پذيرای مهمان جديدی بر سر اين سفره نيستند. به اين ترتيب هر دو تيغه ی يک گازانبر سياسی- تبليغاتی برای اعمال سياستی سختگيرانه بر ضد گسترش سلاحهای هسته ای فراهم است. هم اصحاب انديشه و تأثيرگذاران بر افکار عمومی فضای کلی اين اقدام را فراهم کرده اند و هم قدرتهای جهانی ابزار، توانايی و امکانات لازم برای برخورد جدی و اعمال منويات اين اجماع جهانی را دارا هستند.
اين يك اشتباه بزرگ تاريخی است كه برخی از استراتژيست ‌های جهان سومی مرتكب مي‌شوند كه تصور مي‌كنند با دست گذاشتن روی نظام تبعيض‌آميز هسته ای موجود در جهان مي‌توانند توجيهی برای گام برداشتن در راستای كسب توان هسته ای در سطح افكار عمومی جهان كسب كنند. آن ها بر اين تصور كودكانه اند كه طرف مقابل آن ها صرفاً دارندگان سلاح ‌های هسته اي ‌هستند كه مورد نفرت افكار عمومی بين‌المللی هستند و اقداماتشان از سر انحصارطلبی و يكه ‌تازی تلقی مي‌شود.
واقعيت ‌ها به كلی با اين تصور ابتدايی مغايرند. امروزه بايد پذيرفت ژاپنی ‌ها كه طعم تلخ ضربه  هسته ای را چشيده اند با تمام قوا در برابر پيدايش قدرت‌ های جديد هسته ای مي‌ايستند و افكار عمومی آن ها هيچ نوع مماشاتی را از مسؤولان سياسي‌شان تحمل نمي‌كند. به همين ترتيب اروپايی ‌ها كه بيش از پنج دهه خود را در معرض تهديد كلاهك‌ های هسته ای دو ابر قدرت مي‌ديدند ديگر حاضر نيستند سايه ی تهديدهای جديد را تحمل كنند و همين طور استراليايی ‌ها، كانادايی ‌ها، آرژانتينی ‌ها و بسياری از كشورهای ديگر. دلزدگی و اشمئزار افكار عمومی صلح‌طلبان جهان از اقدامات ويرانگر قدرت ‌های هسته ای در گذشته هرگز توجيهی برای استقبال از قدرت ‌های جديد هسته ای با هر شكل و ظاهر ديگر نيست. عقل جمعی مخالفان سلاح ‌های كشتار جمعی در سطح جهان اقتضا مي‌كند كه در قدم نخست با يك همكاری جهانی از گسترش و فراگير شدن توان تهديد كننده هسته ای در سطح جهانی جلوگيری كنند و در قدم بعدی و چه بسا همزمان از سطح تسليحات موجود در كشورهای دارنده آنها بكاهند.

در فضای نوين جهانی ديگر به صرف داشتن سلاح هسته ای در جلوی پای هيچ سياستمداری بلند نمي‌شوند و كلاه خود را به احترام او از سر بر نمي‌دارند. تسليح هسته ای نه تنها احترامی بر نمي‌انگيزد كه مايه ی ننگ و رسوايی نيز هست. در دنيای امروز حركت به سمت قدرت هسته ای به جای ايجاد حس ابهت و اقتدار، سياستمداران خاطی و حتی متهم را در برابر پرسش ‌های انقطاع ناپذير خبرنگاران و اهل انديشه قرار مي‌دهد. بدين‌سان آن مي‌شود كه مولانا فرمود: «لاجرم سركه انگبين صفرا فزود»، ترديدی نيست كه در اين فضا توان هسته ای به جای افزايش قدرت يك نظام و امكان ايجاد چانه‌زنی برای او برعكس عمل مي‌كند.

استراتژيست ‌های كلاسيك در رژيم ‌های توسعه نيافته بسيار دير از خواب بيدار شده اند. آن ها كه به سياستمداران توصيه مي‌كنند تا به سمت كسب قدرت تعيين كننده هسته ای در مناسبات جهانی حركت كنند تنها و تنها آن ها را به سمت تضعيف، اضمحلال، انزوای سياسی و حتی نابودی قطعی سوق مي‌دهند. در شرايط موجود جهانی توان هسته ای در سطح محدود و عقب مانده ی يك كشور در حال توسعه بيش از آن كه مؤلفه ای از قدرت باشد، برای آن كشور امكان تهديد و نابودی را فراهم مي‌سازد. تجربه ی ساليان اخير نشان مي‌دهد برای قدرت ‌های جهانی كه در صدد بسط سلطه ی بلامنازع خود بر جهان هستند هيچ ابزاری كارآمدتر از طرح اتهام تسليح هسته ای در مورد نظام ‌های مستقل پيدا نمي‌شود. نكته ی اساسی درك اين موضوع است كه هر نوع توانايی در شرايط و موقعيت خاص خودش يك توانايی است و چه بسا اگر در موقعيت نامناسب و در فضای نامطلوب به كار گرفته شود ديگر توانايی نيست بلكه ابزار تضعيف و شكست است.

با ذكر دو مطلب اين بحث را به پايان مي‌برم. نخست آن كه فناوری هسته ای نيز نظير هر پديده ی  نوينی در كشورهای جهان سوم با منافع مادی گروه ‌های محدودی گره مي‌خورد كه باعث مي‌شوند كار تصميم‌گيری صحيح در اين كشورها با مشكلاتی روبه‌رو شود. به بيان ديگر باندها و گروه‌هايی پيدا مي‌شوند كه سعی مي‌كنند از علاقه وافر سياستمداران به كسب قدرت فوری و تعيين‌كننده نهايت بهره‌برداری را ببرند و بودجه ‌های سرشار و عاری از حساب و كتاب را به جيب خود سرازير كنند. اين عوامل در سطح جهانی نيز با دلالان سودجو و عناصر مشكوك و ناسالم مرتبط مي‌شوند و كشورها را در مسير تحولات ناخواسته و نسنجيده قرار مي‌دهند. اين جماعت با نزديكی به سياستمداران اعتماد آن ها را جلب مي‌كنند و در فضايی بسته و كاملاً امنيتی فرايند های غيرقابل بازگشتی را در كشورها دامن مي‌زنند. آن چه در يكی دو سال اخير در ارتباط با مرد قدرتمند فناوری هسته ای پاكستان رخ داد و ارتباطات مشكوك و ناشايستی كه باند آن ها در سطح جهان برقرار كرده بودند، گوشه ای از اين واقعيت را نشان مي‌دهد.

در واقع بخش مهمی از تفكرات كلاسيك و قديمی در باب دستيابی به توان هسته ای و امكانات و كارآيی اين توان در عرصه ی مناسبات سياسي، ناشی از القائات همين گروه ‌های ذي ‌نفع است.   آن ها زير گوش تصميم ‌گيرندگان سياسی همواره از سويی از بُرندگی و قاطعيت توانمندی هسته ای در عرصه ی بين‌الملل سخن مي‌گويند و از سوی ديگر از سهولت و فوريت دستيابی به آن دم مي‌زنند به گونه ای كه مقامات سياسی هر لحظه خود را در آستانه ی دستيابی به قدرت تعيين كننده ای مي‌بينند كه آن ها را از هر نوع تعرض خارجی مصون مي‌كند. افزون بر اين، تلاش مي‌كنند با گزارش ‌های غيرواقعی و بزرگنمايی شده ميزان موفقيت ‌ها را بسيار فراتر از آنچه واقعيت دارد نشان دهند و دشواری ‌ها و مشكلات پيش روی اين فناوری را ناچيز و قابل رفع جلوه دهند. چنين وضعيتی سياستمداران را در شرايطی قرار مي‌دهد كه با ادعاهای بزرگ و غيرواقعی روزبه روز پل ‌های پشت سر خود را بيشتر خراب كنند و پا در مسير غيرقابل بازگشتی قرار دهند.
و اما نكته ی ديگری كه شايان توجه است نظريه ای است كه برخی از سياستگذاران در كشورهای توسعه نيافته را به توهم واداشته است. آن ها بر اين تصورند كه صرف دستيابی به فناوری هسته ای بدون آن كه قصد توليد سلاح در كار باشد برای كشورها قدرت آفرين است. توهم مبهمی بر اين مبنا كه دستيابی به برخی از حلقه ‌های حساس از فناوری هسته ای باعث ايجاد قدرت و ابهت در سطح بين‌المللی است. اين همان چيزی است كه گاه نيز از آن به مثابه ی عضويت در باشگاه هسته ای ياد می شود.

در واقع يكی از بي‌معناترين اصطلاحاتی كه در برخی محافل سياسی كشورها در بين برخی سياستمداران رايج گشته و موجب دردسرهای جدی برای مردم آن كشورها و همه جای دنيا شده است اصطلاح «عضويت در باشگاه هسته اي» است. اصولاً هيچ تجمع يا تشكلی از كشورها كه نام «باشگاه هسته اي» بر آن نهاده شده باشد وجود خارجی ندارد. در دنيا انواع اتحاديه ‌های سياسی و اقتصادی بين كشورها تعريف و برقرار شده است كه عضويت در هر يك از آن ها از سويی مستلزم دادن تعهدهای خاص و از سوی ديگر متضمن برخورداری از پاره ای امتيازات و مزاياست. اما هرگز در هيچ كجای دنيا اتحاديه ای بين كشورها با نام فوق به طور رسمی به ثبت نرسيده است.
چنين باشگاهی اصولاً تعريف نشده است و معلوم نيست يك كشور تحت چه شرايطی عضو باشگاه هسته ای مي‌شود، در صورت عضويت از چه حقوقی بهره‌مند است و بالاخره چه تكاليفی برعهده دارد. به نظر مي‌رسد استفاده از اين اصطلاح و يا اين بيان كه «ما مي‌خواهيم به عنوان يك كشور هسته ای شناخته شويم» و امثال اين ها بيشتر بازی با كلمات و ژست ‌های به ظاهر تحليل ‌گرانه است و از هر گونه محتوای روشن تهی است.

واقعيت آن است كه اگر فناوری هسته ای به هر شكل بخواهد منشأ قدرت استراتژيك فراتر از قدرت فنی- اقتصادی معمول و توان توليد انرژی در شكل متعارف آن باشد، تنها در صورتی امكان‌پذير است كه آن فناوری توان بالقوه ی توليد سلاح هسته ای را به يك كشور بدهد. چنين برداشتی گاه واقعاً نيز مورد نظر است و استراتژيست ‌هايی نيز هستند كه توصيه مي‌كنند بدون دستيابی به سلاح هسته ای و نقض پيمان ‌های جهانی كشورشان در مسير رسيدن به توان بالقوه ی توليد سلاح و يا حداقل فناوری ‌های نزديك به آن تلاش كند.

نكته آن است كه با توجه به ملاحظات و شرايط موجود جهانی كه به تفصيل شرح داده شد اين امر تفاوتی با توليد سلاح ندارد و به همان اندازه مي‌تواند مورد حساسيت بين‌المللی واقع شود. برای افكار عمومی جهان و قدرت ‌هايی كه نسبت به ايجاد فعالان جديد هسته ای حساسيت دارند تفاوت چندانی ندارد كه سلاح هسته ای آماده ی استفاده وجود داشته باشد يا در زمان كوتاهی امكان دستيابی به آن فراهم باشد؛ اين هر دو تقريباً به يك ميزان منشأ نگرانی هستند. به اين ترتيب موضوع از دو حال خارج نيست، يا كشوری در مسير فناوری هسته ای به منظور دستيابی به توان بالفعل يا بالقوه تسليحاتی گام بر مي‌دارد كه در اين صورت، تمام هزينه ‌هايی كه به واسطه ی تقابل جهانی با او پديد مي‌آيد را به ناچار بايد بپردازد؛ و يا آن كه به دنبال فناوری هسته ای در حد متعارف و معمول و در زمينه ‌های غيرچالش برانگيز است كه در اين صورت جايزه ای به نام عضويت در باشگاه هسته ای و يا هسته ای شدن و امثال آن برای او بي‌معناست.

در نهايت در تمام كشورهايی كه طی سال ‌های اخير آرمانی به نام دستيابی به فناوری هسته ای و يا چالشی به همين نام داشته اند يك سؤال اساسی برای مردم قابل طرح است و آن اين كه    : «آن ها بايد به چه چيز افتخار كنند و بابت چه چيز هزينه بپردازند.»؟

احمد شيرزاد (منبع خبر: امروز)  

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:8 توسط یکی از چند صدای معلم |

کار به جایی رسید که سر و صدای معلمین بلند شد

تجمع جمعي از معلمان در اعتراض به عزل رئيس منطقه كهريزك خبرگزاري فارس: جمعي از معلمان و اعضاي شوراي شهر باقر شهر در اعتراض به عزل رئيس منطقه كهريزك با تجمع مقابل مهمانسراي فرهنگيان شهرري خواستار گفت و گو با رئيس سازمان آموزش و پرورش شهرستانهاي استان تهران شدند. به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، صبح امروز در مقابل ساختمان محل جلسه روساي مناطق آموزش و پرورش شهرستانهاي استان تهران كه با حضور رئيس سازمان آموزش و پرورش شهرستانهاي استان تهران برگزار مي شد، جمعي از معلمان و مديران مدارس كهريزك با تجمع خود نسبت به عزل رئيس اين منطقه اعتراض داشتند. يكي از مديران منطقه كهريزك در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي فارس گفت: رئيس منطقه كهريزك چهار ماه است كه فعاليت مي كند و تا كنون نيز كارايي مطلوبي داشته است، ضمن اينكه وي قبلا معاون مالي منطقه بوده و تسلط كافي بر مسائل و مشكلات منطقه دارد. يك معلم گفت: براي مشخص شدن ميزان فعاليت رئيس منطقه كهريزك نيازي به تحقيق و تفحص نيست، چه در زماني كه وي معاون مالي منطقه بوده و چه در زمان حاضر وي به دليل تسلط بر مشكلات موجود منطقه پاسخگوي معلمان است. در پاسخ به اين تجمع معاون پژوهشي رئيس سازمان با معلمان گفت و گو داشت و سرانجام قرار بر اين شد كه نمايندگان معلمان و اعضاي شوراي شهر فردا صبح جلسه اي با يزدي خواه رئيس سازمان آموزش و پرورش شهرستانهاي استان تهران داشته باشند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:54 توسط یکی از چند صدای معلم |

نامه ی یک فرهنگی به رئیس جمهور

جناب آقاي رئيس جمهورمحترم ايران درود و سلام فراوان بر شما ‏

مي خواهم به عنوان يک فرهنگي با شما سخني داشته باشم و از ديدگاه يک فرهنگي با شما صحبت کنم. ‏ شما يک فرهنگي بوديد واميدوارم هنوز هم همان فرهنگي باشيد که ان شاء الله هستيد و به دست آوردن پست رياست جمهوري دليلي بر کنار گذاشتن مشي فرهنگي و فرهنگ انديشي شما نباشد و هميشه يک فرهنگي باقي بمانيد تا ما فرهنگيان افتخارمان اين باشد که از بين خودمان يکي از همکارانمان را به رياست جمهوري برگزيديم و هميشه به اين انتخاب افتخار کنيم. 

جناب آقاي احمدي نژاد! به اين دليل براي شما مي نويسم که مي دانم با رنج و غم فرهنگ و فرهنگي آشنا هستيد و دست از دور به آتش نداريد . براي شما مي نويسم چون مي دانم در طي گذران سالها تدريس ، به مشکلات فرهنگ و فرهنگي در ايران پي برده ايد که اميدوارم اشتباه نکرده باشم و حتمأ يکي از آرزوها و برنامه هاي شما و راهکارهاي شما در مورد فرهنگ کشور ورسيدگي به وضعيت فرهنگيان باشد که بارسنگين آموزش برپشت اکثريت بوده و افتخارش را عالي جنابان و رنجش را مردم بينوا کشيده اند و بسيار کم اتفاق افتاده است که صاحبان اين القاب گران سنگ بتوانند زيردستان را ببينند و به مردم خود واقعأ خدمت کنند. ‏عالي جنابان خود رنگارنگ زيستند و در باره ی آينده ی اين مملکت و فرهنگ آن که  زير بناي همه ی ساختارها بوده و هست ساده انديشيدند و براثر همين ساده انديشي روز به روز شاهد اضمحلال و از بين رفتن فرهنگ اين جامعه بوده و هستيم . افراد غير مسئول در اين سازمان عظيم مشغول به تصميم گيري در باره ی مسائل مهم بوده و هستند و تصميمات کوته نظرانه ی خود را بزرگ قلمداد مي کنند  و بدون تخصص و تفکر و بدون اين که پايان اين تصميمات را در نظر بياورند ديگران را ملزم به اجراي آنها مي کنند. ‏ به چشم خود مي بينم که چگونه ستونهاي فرهنگ چندين هزار ساله ی اين مملکت درمقابل نگاه کوته بينانه ی اين عالي جنابان فرومي ریزد. به چشم خود مي بينم که فرهنگ خلاقيت به فرهنگ تقليد کورکورانه تبديل گشته و ديگر کمتر اثري از رشد يافتگي حقيقي در آن پيدا نمي شود. ‏ به چشم خود مي بينم که نسل فعلي ؛ اقدام به تربيت نسلي مي کند که چهار دست و پا به دنبال تفاله هاي فرهنگ واردادتي مي دود .همه چيز رنگ تقليد و مصرف به خود گرفته و تقريبأ امروز فرهنگ قابل خريد گشته ؛ آن هم نه فرهنگ اصيل ، بلکه فرهنگ مختلط وارداتي و مضمحل شده که بيشتر بار بي هويتي و وابستگي را با خود حمل مي کند. از طرفي با کمال تاسف طي سالها ديديم که عالي جنابان با تصميمات ساده انديشانه ی خود مقام و موقعيت معلم را ( اين اسوه ی تربيت که امام خميني (ره) شغلش را شغل انبيا و مقامش را مقام انبيا ناميد. ) تا به جايي خرد کردند که نه تنها ديگر قابليت تربيت کردن را از دست داده و صرفأ وظيفه خود را اين مي داند که کتاب را باز کند و هرآن چه که در آن است را براي شاگردانش روخواني کند تا سر ماه به حقوق بخور و نمير خود برسد بلکه گاهي براي گذران زندگي خود در شرايط کنوني که تورم استخوان ها را مي شکند به جاي مطالعه و تحقيق ، رو به مسافر کشي و حتي مشاغلي از اين دست پايين تر نيز بياورد تا پولي بدست آورد و لقمه ناني سر سفره ی خالي خود بگذارد تا شکم گرسنه ی خود و فرزندانش را سير کند، که خود خوب مي دانيد چنين معلمي ديگر نمي تواند به شغل تعليم و تربيت جامعه اقدام کند و مسلمأ چنين معلمي نه مطلوب شاگردان نسل فعلي است و نه مي تواند محبوب و مورد پذيرش جامعه باشد . او فقط يک چيز دارد و آن شغل شريف است .شغلي که شرافتش با نابخرديها تا جايي لگد مال شد که معلم به داشتن آن ديگر نه تنها ديگر افتخاري نمي کند بلکه با خجالت مي گويد من کارمند ... هستم و متاسفانه بايد بگويم در جامعه اي که ارزشها ي معنوي پامال مي شود ماديات ارزش نام مي گيرد و دارنده ی ماديات الگو و اسوه و مورد احترام جامعه واقع مي شود که اينک جامعه ی ما در اين وادي سير مي کند . پول قدرت است و پولدار داراي قدرت و شکوه و جلال و ديگران نا خود آگاه خود را موظف مي دانند او را تکريم کنند و مورد احترام قرار دهند حتي اگر او حقيقتا" از افراد بي هويت و بي شخصيت باشد. شايد بگوييد کار، کار است و ايرادي نيست که گاهي معلمين هم به چنين مشاغلي رو بياورند . اما آقاي احمدي نژاد با اين حساب ايرادي نخواهد داشت اگر ما کارگران را هم با داشتن سواد کم يا بدون سواد به کلاس درس بفرستيم تا تدريس کنند کما اينکه اين اتفاق به شکلي افتاده است و معلمين و سواد داران به مشاغلي دست پایین اقدام کردند چون کسي نبود از آن ها حمايت کند و براي تامين زندگي مادي خود ناچار شدند به اين مشاغل رو آورند و بي سوادان به دليل رابطه کاري و رابطه بازي به مناصب مهمي دست پيدا کردند که هر گز خوابش را هم نديده بودند  .بي سوادان به تصمصم گيري پرداختند و سواد داران چاره اي جز اطاعت نداشتند و اين چنين شد که مهار همه چيز از دست برفت و اينک جامعه اي آشفته در جلوي رو داريم که مردم آن گيج و مبهوت منتظر يک حادثه اي هستند تا از اين در بدري ها و آشفتگي ها رهايي يابند ( تورم - رشوه خواري - رابطه کاري- بي قانوني و قانون شکني - نا امني - شفاف نبودن آينده - ترس - بي توجهي و نا اميدي- خريد قانون به جاي اجراي آن و...) چيزهايي است که مي تواند جامعه را متلاشي کند. امروزه معلمان را قشر آسيب پذير جامعه و زير خط فقر طبقه بندی کرده اند و با اين نگاه ؛ شخصيت ، حرمت ، موقعيت و احترام آن ها را شکستند و زير پا گذاشتند تا جايي که خودش هم باورش شد که ديگر از آن ارزش و اعتبار قبل در اين دستگاه خبري نيست . او يکي از بي اعتباران جامعه است که مورد دغدغه ی جامعه و دولت واقع شده است. ‏ هيچ دليلي ندارد که در کشوري با ثروتمندي ايران ، فقر افتخار باشد و مردم در فقر توانفرسا زندگي کنند و فرهنگي اين جامعه هر کجا مي رود و مي خواهد چيزي تهيه کند بگويد من فرهنگي هستم تا شايد ديگران دل بسوزانند و به او ترحم کنند و از او کمتر بستانند و از حق خود براي کمک به معلم بگذرند . امروزه مي بينيم که دست آوردهاي آموزشي بيشتر نصيب خانواده هاي مرفه جامعه است و معلمين سهمشان هیچ .بسيار آموزش دادم و روانه دانشگاه کردم  اما مجبور شدم به دليل هزينه سنگين دانشگاه و سختي معيشت زندگي خودم مانع از ادامه تحصيل فرزندم در دانشگاه بشوم در حالي که فرزند من در رشته ی فيزيک دانشگاه آزاد پذيرفته شده بود و مسئولين دانشگاه هيچ رقم حاضر نشدند با من همکاري کنند و سر انجام فرزندم ترک تحصيل کرد . آخر اين چه جور عدالتي و چه جور حمايتي است که زير لواي حکومت اسلامي شکل گرفته است و اين چنين رنج آور است؟ استدعا دارم شما نگاهي به کشورهاي پيش رفته بيندازيد و ببينيد پيشرفتگي آنان معلول چه چيزهايي است و بينيد کشورهايي که رو به توسعه يافتگي مي روند چگونه اهتمام خود را بر بالندگي فرهنگي و افزايش کيفيت آموزش گذاشته اند و با توجه به ابعاد مختلف فرهنگ و فرهنگي دغدغه خاطر فرهنگيان را به حد اقل رسانده اند تا آنان بتوانند به رشد اقشار مختلف کشور کمک کنند . بينيد جايگاه علمي معلم و جايگاه اجتماعي و حقوقي او کجاست و تا کجا سران اين ممالک بين توسعه يافتگي کشور و موقعيت و مقام فرهنگ و معلم ارتباط برقرار کرده اند و بيبينيد چگونه توانسته اند در کنار بزرگداشت مقام و موقعيت فرهنگ و فرهنگي خود را به پله هاي بالاي نردبان طرقي برسانند!

جناب آقاي احمدي نژاد! ما اينک در زمان جنگ نيستيم که به خاطر ضايعات جنگ اين زندگي فقيرانه را تحمل کنيم و در زمان بحران زندگي نمي کنيم که با وضعيت موجود خود را سازمان بدهيم . ما کشوري نو پا نيستيم که همه چيز تازه شکل گرفته باشد .

ما در ادوار مختلف تاريخ کشوري ثروتمند با مردمي با فرهنگ بوده ايم . ما کشوري متمدن داشتيم و سرمايه هاي عظيم فرهنگي و مادي ما سرمشق و نمونه بود  اما امروز يک کشور مصرفي هستيم که بيش از هر چيز فرهنگ مصرف کاذب در ما شکل گرفته . توليدات به واردات و خلاقيت ها به تقليد تبديل شده و اگر در يک يا دو زمينه به خود کفايي نسبي برسيم جشن و پايکوبي به راه مي اندازيم که اي دنيا بدانيد ما در زمينه مثلأ گندم خود کفا شده ايم. من  بسيار متاسفم که ما زير سايه ی لطف عالي جنابان چشم و گوش بسته و     بي توجه تا به اين درجه از عقب ماندگي سقوط کرده ايم و مي دانم که راه بسيار طولاني در پيش داريم تا جبران اين عقب ماندگي ها بشود و زحمت بسيار بايد کشيد و خيلي بايد فکر کرد و کار انجام داد و اين امر اتفاق نمي افتد مگر اين که به فرهنگ اين جامعه توجه ويژه اي مبذول شود و معضلات آن از بين برود و مقام فرهنگ و فرهنگي مورد توجه قرار گيرد و اين مهم به افراد صاحب صلاحيت واگذار شود . چرا که اگر چنين مهمي مورد توجه قرار نگيرد و نسبت به آن کم توجهي صورت گيرد فرو رفتن جامعه ايران در منجلاب فرهنگ وارداتي روز به روز عميق تر مي شود و سرعت بيشتري مي گيرد و آسيب پذيري فرزندان اين مرز و بوم هر روز حتمي تر مي شود
‏ جناب آقاي احمدي نژاد ! شايد بد نباشد سري به وضعيت آموزش و پرورش کشورهايي همانند چين ،هند ،کانادا ، آمريکا ، و کشورهايي نه چندان توسعه يافته که در حال رشد هستند بزنيم و ببينيم که چرا مثلأ کشور چين توانسته با داشتن جمعيت انبوه و مشکلات فراوان اين چنين در صحنه هاي بين المللي از نظر اقتصادي به مقام اول دسترسي پيدا کند تا جايي که در مقابل ابر قدرت جهان (آمريکا) بدون هر نگراني بايستد و بگويد سر جايت بنشين و هرگز ترديد به خود راه ندهد و همچنان به پيش برود. در کشور چين که حدود یک میلیارد و سیصد میلیون نفر جمعيت دارد تنها صد وبیست و پنج میلیون نفر دانش آموز دارد و يکي از بي سوادترين کشورهاي آسيايي محسوب مي شود . اما در همين کشور مقام و موقعيت معلم هم شأن وزير و گاهي از وزير بالاتر است ودر حالي که در اين کشور داشتن 2 فرزند جرم محسوب مي شود تنها معلم است که صلاحيت داشتن 2 فرزند را دارد چون فرزند معلم ، فردا سازنده ی مملکت و نيروي مورد توجه کشور است و محبوبيت خاص و احترام فوق العاده دارد . در کنار اين توجه مي بينيم که معلم دلسوزانه به کار آموزش و تربيت پرداخته و دانش آموختگان هر روز بر رشد اقتصادي اين کشور مي افزايند و اين کشور در صحنه ی بين المللي جايگاهي ممتاز و ويژه يافته ، طوري که در صحنه ی اقتصادی مقام اول را از آن خود کرده است. ‏ من بسيار متاسفم که در چنين جامعه اي و در چنين حيطه ی ديدي يک فرهنگي هستم . جامعه اي که معلم آن از اقشار آسيب پذير است که خود مي دانيد آسيب پذيري ابعاد گسترده دارد و صرفا" مفهوم بي پولي در بر آن نيست و فساد کوچکترين دستاورد آن است . اين تقسيم بندي يکي از شرم آورترين تقسيم بندي هاست که متاسفانه معلمين را به اين وادي رسانده اند. ‏

جناب آقاي احمدي نژاد ! حضرت عالي حتما" اذعان داريد که آن چه معلمان را تا به اين درجه پايين آورد تصميمات غلط و تصميم گيران بي تخصص و ناکارا و گاه بي عدالت بودند. مديران و وزيران ضعيف و ناکارا و سيستم مديريتي بيمار حاکم بر گستره ی اين وزارتخانه ، از معلم يک فرد آسيب پذير ساخت که اينک به جاي اين که به نجات جامعه بينديشد بايد او را نجات داد.

جناب رئيس جمهور ! معلم فردي فرهيخته است که مسئوليت تربيت جامعه به   عهده ی اوست و رفتار و کردار و گفتارش براي مردم الگو و حجت است. اين ضعف حکومت و ضعف فکري مسئولين است که جامعه ی فرهنگيان (فرهيختگان ) اين چنين آسيب ديد که در قشر آسيب پذيران و فقيران جامعه طبقه بندي شد و با نهايت مظلوميت سکوت کرد تا از لابلاي فرياد عدالت خواهي او بيگانگان به ضعف هاي بي شمار دستگاه حکومت پي نبرند و مسئولين هم فرياد او را نمي شنيديند چون گوش شنوايي در کار نبود که بشنود .يادم هست وقتي در يکي از اعتراضات معلمين در جلو مجلس يکي از بلند پايگان مجلس ششم فرمودند: شما معلمان کار بکنيد يا نکنيد مشکلي ايجاد نمي شود چون شما که شير نفت نمي بنديد که اگر کار نکنيد شرکت نفت بخوابد خيال معلمين راحت شد که اين در ، در مراد نيست و  بسته است. اين مايه ی ننگ است که يک مقام بلند پايه ی قوه ی مقننه نتواند درک کند که اگر معلم کار نکند شرکت نفت که چه عرض کنم ، کل جامعه مضمحل و نابود مي شود و اين معلم و سازمان آموزش و پرورش است که مهندس شرکت نفت را آموزش و شرکت نفت را سازمان مي دهد. از چنين مسئوليني نمي توان انتظار داشت فرهنگ و فرهنگي را بشناسند و تبعات ناشي از لطمه به آن ها را بفهمند. اين چنين شد که فرهنگيان زير خط فقر، بي عدالتي، بي توجهي، کم لطفي، و بي اعتنايي رفتند. معلمين کارمند دولت نيستند بلکه سازنده ی دولت هستند و تمامي عناصر دولت به دست آنان پايه ريزي مي شود ...

حال حضرت عالي خود قضاوت بفرماييد که :‏ آيا اين همان عدالت و اين شايسته سالاري است ؟ و آيا اين تخصص گرايي است و مهر ورزي است ؟ و آيا اين توجه کافي و حساس به آموزش و پرورش است؟ چرا جناب عالي بار ديگر راه و طريق اسلاف را در پيش گرفتيد و علي رغم اين که معتقديد آموزش و پرورش مهمترين وزارت خانه است تصميم داشتيد چنين جفايي را در حق اين وزارتخانه اعمال کنيد ؟ آيا رنجهاي گذشته براي آموزش و پرورش کافي نبود ؟ جناب آقاي احمدي نژاد ! وزير آموزش و پرورش با مشتي مواد و ماشين آلات سر و کار ندارد . سرو کار او با فرهيختگان و دانش آموزان است که يک ميليون فرهيخته بايد ايشان را قبول داشته باشند و رياست ايشان را بر خود بپذيرند . اين جانب تصور مي کنم نحوه گزينش وزير آموزش و پرورش بايد با انتخاب خود فرهنگيان و معرفي آن شخص به رئيس جمهور باشد يعني بين فرهنگيان (نماينده ی فرهنگيان ) و رئيس جمهور يک تعاملي در اين زمينه باشد تا اين که عدالت به کار گرفته شده باشد . در غير اين صورت موفقيت چنداني نصيب اين وزارت خانه نخواهد شد. وقتي در راس سازمان ضعف وجود داشته باشد اين ضعف به تمام شريانهاي سازمان گسترش مي يابد و به مرور زمان سازمان را ضعيف و مضمحل مي سازد و قدرت کارايي را از سازمان مي گيرد.

جناب آقاي احمدي نژاد ! برادر محترم و جناب رئيس جمهور عزيز اميد داريم اينک که يک فرهنگي را به رياست خود برگزيده ايم . شايسته سالاري و تخصص محوري و خدا انديشي در آموزش و پرورش جاي خود را به رابطه سالاري بدهد و از کنار اين گزينش که در راس آن وزيرمحترم آموزش و پرورش خواهد بود بتواند خسارات وارده بر اين سازمان مهم را که ميزان آن حجيم و تحمل آن ناممکن شده است را تا حدي کاهش دهد و نگاهي مسئولانه به اين سازمان انداخته شود و مشکلات آن کاهش يابد.

به نقل از خبرگزاری آفتاب 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:28 توسط یکی از چند صدای معلم |

چگونه بر قلدرها غلبه کنیم؟

نوع واژگانى كه براى توضيح ، بيان و تفسير پديده ها در صحنه ی جهانى به كار گرفته مى شود ، معين مى كند كه گوينده تا چه حدى به واقعيات بين المللى آگاهى دارد. براساس اين منطق به وضوح ديده مى شود كه بسيارى درك بسيط و لازم را ندارند و فقط سخن مى گويند. براى فهم عملكرد كشورهاى بزرگ و چرايى شكل گيرى سياست ها ، لازم است كه به بعضى نكات حياتى توجه شود تا به جهت عدم وقوف به قواعد بازى بين المللى هزينه هايى كه گاهگاهى بسيار سنگين هستند پرداخت نشود.

 نوع واژگانى كه براى توضيح ، بيان و تفسير پديده ها در صحنه ی جهانى به كار گرفته مى شود ، معين مى كند كه گوينده تا چه حدى به واقعيات بين المللى آگاهى دارد. براساس اين منطق به وضوح ديده مى شود كه بسيارى درك بسيط و لازم را ندارند و فقط سخن مى گويند. براى فهم عملكرد كشورهاى بزرگ و چرايى شكل گيرى سياست ها ، لازم است كه به بعضى نكات حياتى توجه شود تا به جهت عدم وقوف به قواعد بازى بين المللى هزينه هايى كه گاهگاهى بسيار سنگين هستند پرداخت نشود.
تغیير نظام بين الملل
جايگاه كشورهاى جهان بعد از سقوط اتحاد جماهير شوروى در سال ۱۹۹۱ دگرگون شده است. به دنبال محو كمونيسم نظام بين الملل دو قطبى جاى خود را به نظامى جديد داد. در اين سيستم ، آمريكا از بالاترين ميزان توانمندى و بعضى از كشورهاى اروپايى از ارتقاى موقعيت برخوردار گشته اند. پس به لحاظ شكل گيرى سيستم بين الملل تك قطبى با در نظر گرفتن توانمندى هاى سياسى _ نظامى ، پرواضح است كه رفتار كشورهايى از قبيل آمريكا و سه تفنگدار اروپايى انگلستان ، فرانسه و آلمان به درجات متفاوت تغيير كند. اين «طبيعى» است كشورهايى كه جايگاه برترى دارند در راه حفظ و تقويت آنچه براى آنها «ارزش» است ، از تمامى توانمندى هاى خود استفاده كنند. بنابراين كشورهايى مثل آمريكا و انگلستان كه جايگاه آن ها به جهت تغيير نظام بين الملل ارتقا يافته است با «صداى بلندترى» در صحنه ی جهانى ظاهر مى شوند. قبل از ميلاد مسيح اين صدا متعلق به ايرانيان و يونانيان بود. بعد روميان به صحنه گردانى جهان پرداختند. دورانى هم اين مصريان بودند كه نقش «قلدر» را بازى كردند. مغول ها و چينى ها نيز در مقطعى از تاريخ «زورگو» جلوه نمودند. شوروى بعد از جنگ دوم به طور شراكتى و امروزه آمريكا به تنهايى و گاهى با همراهى تفنگداران اروپايى نقش «يكه تاز» را بازى كرده اند. پس ضرورت است كه به تكرار اين گفته نپرداخت كه اين «حق» نيست كه آمريكا و سه تفنگدار اين طور رفتار كنند. اين منطق قدرت است. هر بازيگرى كه بيشتر توان دارد صدايش بلندتر خواهد بود. تاريخ اين را ثابت كرده است. حال اگر كشورى از اين وضع ناراحت است دو راه پيش روى دارد: قدرت خودش را از طريق ايجاد يك جامعه ی آزاد ، مرفه ، عدالت خواه و انسان نواز افزايش دهد و نيز در كنار آن سعى كند كه فرصت براى آمريكا و سه تفنگدار اروپايى فراهم نكند كه قدرت خود را با استفاده از سرمايه هاى كشورهاى ديگر افزايش دهند.  

تداوم شرايط طبيعى
كشورها در شرايط طبيعى حيات دارند و فعاليت مى كنند. اين بدان معنا است كه يك چارچوب قانونى و پذيرفته شده به وسيله ی تمامى كشورها براى شكل دادن به رفتار آنها وجود ندارد. به عبارت روشن تر بايد گفت كه اولاً قوانينى كه قابل قبول به وسيله همه كشورها باشد وجود ندارد. ثانياً هيچ منبعى وجود ندارد كه كشورها به عنوان قاضى براى حل و فصل معضلات در تمامى موارد بپذيرند. ممكن است نظر يك نهاد يا يك كشور در حل و فصل بعضى از مشكلات پذيرفته شود اما اين بدان معنا نيست كه اين پذيرش هميشگى و در تمامى موارد است. ثانياً هيچ كشور يا نهادى وجود ندارد كه مسئوليت سياست هاى پذيرفته شده جهانى را بر عهده داشته باشد. بنابراين «طبيعى» است كشورهاى بزرگ هميشه از شرايط بهترى برخوردار باشند. در سطح داخلى كشورها ، روابط ، سلسله مراتبى است ، يعنى كاملاً مشخص است چه كسانى در سطوح بالا و چه كسانى در سطوح پايين هستند. در صحنه ی جهانى سلسله مراتب وجود ندارد بلكه هرج و مرج است. پس هر كشورى توانمندى و اعتبار بالاترى دارد «صداى بلندترى» در مسائل بين المللى دارد. كسانى كه نقش «قلدر» و «زورگو» را بازى مى كنند به جهت شرايط بين المللى است كه فرصت نصيبشان مى شود تا حرف خود را به كرسى بنشانند.
حال اگر كشورهايى از اين مسئله ضرر مى كنند بايد ماهيت روابط بين كشورها را عوض كنند يعنى سلسله مراتب را جايگزين هرج و مرج كنند. تا زمانى كه هرج و مرج است ، آمريكا و سه تفنگدار اروپايى كه توانمندى بالاترى نسبت به بقيه دارند همينگونه رفتار خواهند كرد جدا از اينكه «قلدر» و يا «زورگو» خطاب شوند.
راه حل هاى جهانى براى مشكلات داخلى
آن چه به وضوح فراوان قابل مشاهده است اين واقعيت بايد درنظر گرفته شود كه «دنياى بين المللى» جاى خود را به «دنياى جهانى» داده است. اين همان فرايندى است كه موسوم به جهانى شدن است. جدا از اين كه كشورها آن را مطلوب بيابند يا آن را برخلاف تاريخ و فرهنگ خود بدانند ، با حضور آن مواجه هستيم. به جهت دگرگونى هاى وسيع تكنولوژيك و توسعه وسيع در زمينه ارتباطات ، ارزش ها و نمادهاى غربى به تمامى دنيا رسوخ كرده است. به جهت توسعه در حيطه ی تكنولوژى و ارتباطات غرب موفق شده است كه در طول سده هاى اخير آن چه را كه مناسب مى داند به هنجار تبديل كند و كشورهاى غيرغربى را در شرايطى قرار دهد كه گريزى جز پذيرش نداشته باشند. اين كه روند دموكراسى و توجه به حقوق بشر در سرلوحه ی موضوعات مهم جهانى است به دليل همين جهانى شدن ارزش هاى آمريكا و سه تفنگدار است. آمريكا موضوع حقوق بشر را بر سر كشور چين مى كوبد ، انگلستان دليل حضور در جنوب عراق را كمك به اشاعه ی دموكراسى بيان مى كند و فرانسه مى گويد كه گروه هاى شبه نظامى در لبنان بايد منحل شوند و قدرت از صندوق راى بيرون آيد. پس آمريكا و دوستانش در بستر فرايند جهانى شدن براى حل و فصل تمامى مشكلات و معضلات در كشورهاى غيرغربى و يا بين كشورهاى غيرغربى ، به تجويز راه حل مى پردازند. براى بسيارى اين «حق» نيست كه كشورهاى بزرگ غربى خود را وارد دغدغه ها و مشكلات كشورهاى ديگر كنند. چه ارتباطى به آمريكا دارد كه طالبان در افغانستان حكومت نكنند. چه ارتباطى به فرانسه دارد كه رفيق حريرى در لبنان به قتل رسيده است. چه ارتباطى به انگلستان دارد كه كشورى به انرژى اتمى دسترسى پيدا كند. فرايند جهانى شدن اين «توانايى» و اقتدار را در اختيار اين كشورها قرار داده است كه در مسائل كشورهاى ديگر «فضولى» كنند. اين منطق داشتن توانمندى ، منطق داشتن ارزش هاى پذيرفته شده در صحنه جهانى است. دنيا يك دهكده ی كوچك شده است و آمريكايى ها مدعى اند كه به اتفاق اروپايى ها مانند دوران ارباب و رعيتى حاكمان اين دهكده هستند.حال اگر چنين شرايطى مطلوب نيست ، با گله و شكايت كارى نمى توان انجام داد. كشورهايى كه خواهان تغيير اين وضع هستند تنها يك راه پيش روى دارند. آن ها بايد جامعه اى به وجود آورند كه ارزش هايش و قدرتش در صحنه جهانى اعتبار يابد و صاحب اقتدار گردد. اين تنها راه مقابله با «قلدرى» آمريكا و سه تفنگدار اروپايى است.

شرق - حسين دهشيار

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:26 توسط یکی از چند صدای معلم |

نامه ی علما به نخست وزیر هویدا

نامه ی علماء دین به نخست وزیر هويدا در بيش از ۴۰   سال پيش   ١٩/١١/٤٣

... ما نمی‌دانیم متصدیان امور چه فکر می‌کنند و در نظر دارند این مملکت را به کجا بکشانند؟

 آیا در این مملکت مردم حق هیچگونه اظهار نظر در سرنوشت خود باید نداشته باشند؟

 خفقان، محدودیت، سانسور و تفتیش عقاید از یک طرف ، شکست اقتصادیات و تصاعد هزینه ی کمرشکن زندگی از طرف دیگر ملت را از پای درآورده و اگر کسی از وضع موجود اظهار نارضایتی کند، سیاهچال زندان و سپس حکم دادستانی ارتش زندگی تیره ی او را تیره تر می‌نماید...

 آخر در کدام کشور در کدام گوشه ی جهان تا این حد فشار، اختناق ، حبس ، زجر، شکنجه ، ترور افکار بر مردم حکومت می‌کند؟
در جهان امروز کجا معمول است عده‌ای مطلق‌العنان ، حاکم مطلق بر جان و مال و ناموس مردم باشند ، و کسی حق فریاد نداشته باشد؟
آیا این قسم حکومت در بین ملل نیم وحشی آن هم در دوران حکومت فردی ، از پست ‌ترین انواع حکومت‌ها شمرده نمی‌شده است؟
آقای هویدا ! شما سری به زندان‌ها بزنید و بپرسید این اصنافِ مختلفِ زندانی ، علماء و وعاظ ، اساتید دانشگاه ، دانشجویان ، تجار و اصناف به چه جرمی مدت‌ها در زندان به سر می‌برند؟

 سیدعلی خامنه‌ای - حسینعلی منتظری - اکبر‌ هاشمی - ابوالقاسم خزعلی - علی مشکینی - احمد جنتی - محمد تقی مصباح یزدی - علی اکبر موسوی  و... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:25 توسط یکی از چند صدای معلم |

گفت و گو با ایت الله توسلی درباره ی امام خمینی و اندیشه هایش

آيت‌الله توسلي در گفت‌وگو با ایسنا ، از درد دلهاي خود در روزهاي اخير مي‌گويد و خطر گسترش افكار انجمن حجتيه را گوشزد مي‌كند و از خطر انتقام متحجرين از امام خبر مي‌دهد.

مقابله با شبهه ی جدايي دين از سياست
عمال رژيم در فكر مردم ، علما و روحانيون تزريق كرده بودند كه دين از سياست جداست. اگر يك عالم ديني وارد سياست مي‌شد از نظر مردم ملكوك بود. امام (ره) از اين مساله زجر مي‌كشيد و اين تفكر را شكست. اولين كار امام اين بود كه فكر جدايي دين از سياست را از بين برد و به مردم فهماند كه سياست جزء دين است.
وي به ملاقات رييس ساواك با امام اشاره مي‌كند و مي‌گويد: « سال  42، پاكروان (رييس سازمان امنيت) به همراه سرهنگ بديع (رييس ساواك قم) خدمت امام آمدندو به ایشان گفتند سياست يعني پدرسوخته‌گري اين را بگذاريد براي ما. امام در جواب گفت اين سياستي كه شما از آن تعريف مي‌كنيد مربوط به خود شماست ، اما آن‌ سياستي كه ما از آن حرف مي‌زنيم سياست اسلام است يعني اين كه مردم و به خصوص روحانيت در امور اجتماعي و سرنوشت خودشان دخالت كنند.»
مبارزه با متحجرين و مقدس‌نماها
آيت‌الله توسلي مي‌گويد: «بايد بدانيم اين انقلاب يك شبه به ثمر نرسيد. امام (ره) از همان ابتدا با دو دسته به مبارزه برخاست: يك جبهه مبارزه با شاه بود و جبهه ی ديگر مبارزه با متحجرين و مقدس‌نماها و افرادي كه برحسب ظاهر اظهار تقدس مي‌كردند تا خود را متشرع نشان ‌دهند. در آن زمان افرادي شاه را سايه ی‌ خدا معرفي مي‌كردند و در ذهن مردم جا انداخته بودند كه كسي نمي‌تواند با شاه مبارزه كند. شايد اولين كسي كه در طول تاريخ شيعه در مقابل شاه ايستاد ، امام (ره) بود. امام يك فرد استثنايي در عالم تشيع و عرفان و فلسفه و فقه بود.»
رنج از طايفه ی متحجرين و مقدس‌نماها
آيت‌الله توسلي اظهار داشت: «امام (ره) مبارزه را از دل حوزه شروع كرد. امام درد دلهاي بسياري داشت. روزي كه مي‌خواست نجف را ترك بگويد ، گفت صدماتي كه اين جا خوردم بسيار سنگين بود ؛ چراكه براي بسياري از روحانيون بي‌معني بود كه فردي از قم بيايد و نظريه ی ولايت فقيه را مطرح كند . امام از طايفه ی متحجرين و مقدس‌نما خيلي زجر كشيد.»
وي مي‌گويد: «عبادت و معنويت امام از همان ابتداي طلبگي براي همه زبانزد بود اما هيچ وقت اهل ريا نبود. هيچ‌گاه كسي نديد امام تسبيح به دست بگيرد و ذكر بگويد ، اگر ذكر مي‌گفت در خانه و در حال قدم زدن بود. مردم گريه ی امام را فقط در روز عاشورا مي‌ديدند. گريه‌هاي امام براي نيمه‌هاي شب بود.»
دعا كنيم آدم شويم
مسوول دفتر امام خميني(ره) اظهار داشت: «اگر كسي از ايشان تعريف مي‌كرد بسيار ناراحت مي‌شد. يادم هست در اولين دوره‌ مجلس، نمايندگان در تاريخ 4/3/1359 با ايشان ديدار داشتند، آقاي فخرالدين حجازي در ابتدا به سخنراني پرداخت و خطاب به امام گفت «بأبي انت و امي» و بعد شروع كرد به تعريف و تمجيد از حضرت امام. امام (ره) بلافاصله در پاسخ گفتند: «خوف اين را دارم مطالبي كه آقاي حجازي درباره ی من فرمودند باورم بيايد و غرور و انحطاط پيش آيد. به خداي تبارك و تعالي پناه مي‌برم.»
وقتي ائمه ی جماعات در تاريخ 7/7/66 براي ديدن امام به حسينيه ی جماران آمده بودند ، آقاي مشكيني به عنوان امام جمعه قم شروع به تعريف كردن از امام كرد ، امام (ره) بلافاصله فرمودند «قبلا از آقاي مشكيني گله كنم ، ما همين قدر كه گرفتار نفس خود هستيم كافي است ، ديگر مسائلي نفرماييد كه در نفوس ما انباشته شود و ما را به عقب برگرداند . شما دعا كنيد كه ما آدم بشويم .»
روزي ديدم مرحوم حاج احمد آقا به يكي از دوستان مي‌گويد امروز پيش امام نرو. چون امروز در سخنراني‌ات كه از راديو پخش مي‌شد از امام تعريف كرده بودي و امام از اين تعاريف ناراحت شده است.
امام مي‌گفت: «من هم يك فرد عادي هستم و بي جا از من تعريف نكنيد.» اگر كسي در تعريف از امام غلو مي‌كرد، باعث ناراحتي ايشان مي‌شد.
مردم را به ريا تشويق نكنيد ، پابرهنگان بيشتر از مسئولان حق دارند.
آيت‌الله توسلي در مورد عكس‌العمل امام در برابر تعريف و تمجيد از ايشان گفت: «يادم هست محمد هاشمي، رييس سابق سازمان صدا و سيما، خدمت امام آمد و گفت دستور دادم مجريان برنامه‌هاي سيما ريش بگذارند. امام در پاسخ گفتند: محمد! مردم را وادار به ريا نكن كه از ريش بهره ی‌ ديني ببرند. امام به محمد هاشمي انتقاد مي‌كرد كه چرا اين‌قدر اسم مرا در راديو تلويزيون مي‌بريد؟ از اين وضع راديو و تلويزيون خوشم نمي‌آيد. واقع آن است كه آن قدر كه پابرهنگان به گردن راديو تلويزيون حق دارند ما نداريم. آن ها اين نظام را درست كردند و اين نهضت را به وجود آوردند. ما بايد به مردم ارزش بدهيم و خودمان كنار بايستيم. ملاقات امروز من و شما ديگر جاي طرح در راديو تلويزيون ندارد. اين كارها مردم را خسته مي‌كند. محمد هاشمي نيز خطاب به امام گفت شما در قلب مردم جا داريد و امام هم فرمود قلب مردم غير از اينهاست.
امام از اين كه مدام تصويرش از تلويزيون پخش شود نارحت مي‌شد. آن چه كه امام را امام كرد ، مهذب بودن و اخلاق او بود كه توانست چنين نظامي را پايه‌گذاري كند.»
مسوول دفتر امام مي‌گويد: «انگيزه ی الهي و اخلاص و وحدت مردم از عوامل ايجاد نظام اسلامي بودند. يكي از كارهاي بزرگ امام ، وحدت بين امت اسلامي بود. روزي كه امام اين انقلاب را پايه‌گذاري كرد مي‌دانست كه در اين كشور مذاهب مختلف وجود دارند. امام براي حفظ وحدت به حجاج ايراني دستور داد كه در نماز ديگر مذاهب اسلامي شركت كنند و هدف از اين كار ايجاد وحدت بود.»
آيت‌الله توسلي اضافه كرد: «متاسفانه چه از صدا و سيما و چه از جاهاي ديگر نداهايي بلند مي‌شود كه وحدت اسلامي را از بين مي‌برد و كار به جايي مي‌رسد كه شيعه سرافكنده شود. امام (ره) هفته ی وحدت را براي حفظ وحدت مسلمين انتخاب كرد اما متاسفانه امروز آن وحدتي كه مد نظر امام بود در حال از بين رفتن است. اين كار به انقلاب و اسلام و امام صدمه مي‌زند.»
وي تصريح كرد: «امام هيچ‌گاه نمي‌خواست خودش را مطرح كند.     برنامه ی مردم‌سالاري را امام ارائه كرد و فرمود مردم همه‌كاره هستند. ایشان براي مردم خيلي احترام قائل بود.»
خطر گسترش تفكر انجمن حجتيه
آيت‌الله توسلي با اشاره به برخورد امام خميني (ره) با تفكرات انجمن حجتيه ، مي‌گويد: «مسلما" افرادي با تفكر حجتيه در حال دخالت در امور هستند و در بعضي جاها نفوذ كرده‌اند. در يكي از سخنراني‌هايم گفتم دو گروه همواره مي‌خواهند از امام انتقام بگيرند ؛ يكي آمريكا كه امام ابهتش را شكست و يكي انجمن حجتيه كه امام از همان روز اول مي‌دانست چه كساني هستند. مساله ی انجمن حجتيه عادي نبود. اگر امام خميني (ره) با امام زمان ارتباط داشت ، قطعا" بيشتر از حجتيه‌اي‌ها بود اما اظهار نمي‌كرد.»
وي با انتقاد از نسبت دادن برخي امور به امام زمان (ع) و طرح نظر ايشان در خصوص برخي مسائل عادي ، گفت: «الان شايع مي‌كنند كه مثلا" فلاني خدمت امام زمان (ع) رسيده است و گاهي كارهاي كوچك را به امام زمان (ع) نسبت مي‌دهند و ايشان را در نظر مردم كوچك مي‌كنند. مساله ی امام زمان (ع) مساله ی مهمي است و نمي‌توان به راحتي اين قبيل شبهات را مطرح كرد.»
آيت‌الله توسلي يادآور شد: «شاه به انجمن حجتيه آزادي داده بود تا عده‌اي به مساله ی حضرت بقيه‌الله (ع) مشغول شوند و در مقابل نهضت امام بايستند. روزي يكي از بزرگان خدمت امام (ره) رسيد و مطلبي راجع به امام زمان (ع) مطرح كرد و امام فقط او را نگاه كرد. من به او گفتم اين چه حرفي بود كه زدي؟ مگر خود امام زمان نفرموده‌اند هر كس ادعاي رويت كرد تكذيب كنيد؟»
وي افزود: «خطاب به آقاياني كه اكنون ادعاي رويت امام زمان را مطرح مي‌كنند اين است كه نگذاريد فتح باب شود. اصلا بابيت از همين جا ريشه مي‌گيرد.»
مسوول دفتر امام سپس به ملاقات چند نفر كه ادعاي ملاقات با امام زمان را داشتند اشاره كرد و يادآور شد: «روزي سه نفر (يك زن و دو مرد جوان) كه دو نفر از بزرگان كشور را واسطه قرار داده بودند خدمت امام برسند، نزد ايشان آمدند و ادعا كردند مي‌توانند خدمت امام زمان برسند. امام فرمودند من سه مساله دارم اول آنها را با حضرت مطرح كنيد و جواب بياوريد بعد من با شما صحبت مي‌كنم. رفتند كه جواب بياورند، امام به احمدآقا گفت به آنها بگو شيادها دست از اين كارها برداريد.»
آيت‌الله توسلي هشدار داد: «متاسفانه اين قبيل كارها الان در حال شايع شدن است. فلان خانم جلسه تشكيل مي‌دهد مي‌گويد امام زمان (ع) در آن جلسه حضور دارد ، فلان آقا در فلان جلسه مي‌گويد امام زمان (ع) اين جا نشسته است. نسبت دروغ دادن به امام زمان (ع) از گناهان كبيره است. امام (ره) با اين قبيل مسائل به شدت برخورد مي‌كرد. امام (ره) نابغه ی عصر ما و تاريخ تشيع است. بعضي افراد از كارهايي كه امام (ره) كرد ناراحتند و در نهايت هم انتقام خود را از امام مي‌گيرند و الان هم مشغول اين كار هستند.»
خطر آسيب ديدن انديشه‌هاي مبنايي امام
وي مي‌گويد: «اگر بخواهيم انديشه امام باقي بماند نبايد فقط از امام (ره) نام ببريم اما افكار او را فراموش كنيم. امام به مردم آزادي و بها مي‌داد. بايد مساله ی‌ آزادي و مباني آن را در تفكرات امام (ره) جست‌وجو كنيم. بعد از انقلاب كدام مرجع تقليد جرات مي‌كرد كنار زن ها بنشيند؟ امام اين سد را شكست و اين عظمت را به زن ها داد و گفت "از دامن زن مرد به معراج مي‌رود". امام براي زنان احترام و آزادي قائل بود اما نه آزدي به معناي بي‌بند و باري. آزادي مد نظر امام يعني اين كه هر كسي حق داشته باشد در سرنوشت خود دخالت كند. اگر مبناي انديشه‌هاي امام را دنبال كنيم و فقط به نام ايشان اكتفا نكنيم مي‌توانيم از آسيب ديدن انديشه‌هاي امام جلوگيري كنيم.»
نقش مردم در اداره كشور

 آيت‌الله توسلي گفت: «امام (ره) همه چيز را مردم مي‌دانست. ايشان وقتي در بهشت زهرا سخنراني كردند فرمودند كه من به اتكاي مردم دولت تشكيل مي‌دهم. همه چيز امام مردم بود. مردم پشتيبان امام بودند و در جنگ تحميلي نيز نقش موثري داشتند. بارها خود حضرت امام (ره) مي‌فرمودند كه اين انقلاب را مردم به ثمر نشاندند و خود مردم نيز آن را حفظ خواهند كرد.»
مخالفت امام خميني (ره) با حاكميت يك تفكر بر كشور
آيت‌الله توسلي در اين خصوص مي‌گويد: «وقتي مجمع روحانيون مبارز از جامعه ی روحانيت مبارز جدا شد ، امام نمي‌خواست كه يك تفكر بر كشور حاكم باشد. امام مي‌گفت درگيري درست نيست ، اما اختلاف افكار بايد وجود داشته باشد. امام تفاوت افكار را باعث ترقي كشور مي‌دانست و حاكميت يك تفكر بر كشور را مضر به حال كشور مي‌دانست. امام (ره) هيچ‌گاه موافق نبود كه فقط يك تفكر واحد در حكومت جاي داشته باشد و معتقد بود سليقه‌هاي مختلف بايد حضور داشته باشند. وقتي انقلاب پيروز شد تمام مردم در صحنه بودند. حتي آن زمان چپي‌ها هم روزنامه داشتند و آزادي كامل داشتند.»  

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:22 توسط یکی از چند صدای معلم |

نامه ی جمعي از همكاران سابق وزير پيشنهادي آموزش و پرورش به نمايندگان

خبرگزاري انتخاب : جمعي از همکاران وزير پيشنهادي آموزش و پرورش در مجتمع آموزشي معلم (شغل قبلي آقاي فرشيدي) طي ارسال نامه اي به «انتخاب» ، ضمن تاكيد بر آن چه «عدم توانمدي» وي خوانده شده  ، ‌آورده اند: انتشار اين مطالب ، مي تواند مانع از تکرار اشتباهات گذشته شود.

به گزارش سرويس اجتماعي «انتخاب»، متن ارسالي اين نامه در پي مي آيد:

به نام خدا
در سال تحصيلي 83-84 بحث هايي در مجتمع آموزشي معلم براي بار N ام مطرح شد که هيچ يک از همکاران درگير مباحث فکر نمي کردند شايد مخاطب اصلي آنها روزي در قد و قامت وزارت جلوه کند.

اکنون که جناب آقاي فرشيدي که بر سر توانمندي ايشان براي سمت مديريت مجتمع آموزشي معلم بحث بود ، به چهره اي ملي تبديل شده اند ، بد نيست گوشه اي از اين چالشها که به رقم خوردن سرنوشت يک ميليون معلم و پانزده ميليون دانش آموز مي انجامد ، جهت اطلاع مطرح شود.

عدم توانمندي ايشان آنچنان محرز بود که اگر نبود حساسيت آموزش و پرورش شايد تنظيم کنندگان اين نامه نيز مصالح کشور را در امر ديگري مي دانستند .

نامه ی ذيل برآوردي است از 8 سال همکاري با جناب آقاي فرشيدي در مجتمع آموزشي معلم که البته بخشي از موارد ، جزيي و به مسائل داخلي مجتمع باز مي گردد ؛ ليکن ريشه هاي همه ی آن ها را مي توان در مديريت بسته ی فرهنگي ايشان جستجو کرد.

باسمه تعالي
نامه ی سرگشاده به مديريت مجتمع معلم ؛ جناب آقاي فرشيدي

هشت سال در پشت درهاي بسته سخناني گفته شد كه همه به قصد اصلاح مجتمع بود و شما تنها به بخشهايي از آن عمل كرديد كه منافع حداكثري اقتصادي را در بر داشت .

به مرور بر ما ثابت شد كه مجتمع بيش از آن كه فرهنگي و ديني باشد اقتصادي و پايگاهي براي سياست ورزي شخص شماست. از آنجا كه همكاران بسيار ديگري كه برخي در مجتمع هستند و برخي هم اخراج و يا از همكاري مجتمع انصراف داده اند ، اين سخنان را بيان كرده اند و شما به اندازه ی نيم كردار حاضر به پذيرش نشديد ،  وظيفه ی خود مي دانيم يك بار ديگر و اين بار سر گشاده با شما سخن بگوييم و چون در آخرين اختلاف خود را به شهيد مظلوم بهشتي تشبيه فرموديد با همين لقب شما را خطاب مي كنيم.

شهيد بهشتي عزيز جناب آقاي فرشيدي:
به كجا چنين آرام و بي سرو صدا؟
سيستمهاي بسته شايد حسن مديريت آسان را همراه داشته باشند وليكن فراموش نكنيم كه مديريت آسان به شدت بي نتيجه و فساد آور است.
سه سال پيش ضرورت تشكيل اتاق فكر را براي مجتمع فرياد كرديم و شما آن را خارج از ساختار آموزش و پرورش دانستيد و حال آن را از زبان رهبري زمزمه مي كنيد مطمئن باشيد اتاق فكر همانند تربيت ديني براي مدرسه ی شما سود آور است.
درنگهاي شما در تشخيص حركتها به سبك بطيء و آرام ، مجموعه را آبستن حوادث بسياري نموده است. اميدواريم زودتر پيشگيري فرماييد. نوآوري در آموزش و پرورش به هيچ وجه دشوار نيست.
آيا مي شود ده سال تمام با مديراني توانمند جلسات چند ساعته هفته اي داشت و مشكلي باقي بماند؟به جرات مي توان همه موضوعات سال بعد جلسات با جوابهاي احتمالي شما را حدس زد.
شما بيشتر شايسته ی دريافت يك توليت موقوفه موفق! مي باشيد و قانون هم همين را مي گويد وليكن اجازه نداريد بر استعدادها مهر توقف بزنيد. اداري بودن با انقلابي بودن منافاتي ندارد ؛ ارائه ی پيشنهادهاي كاربردي براي بخشهاي مختلف ، تماميت خواهي نيست و دخالت در امور ديگران محسوب نمي‌شود . مجتمع را وقف نماييد وليكن متوقف ننمایید.
مجتمع معلم بيش از هر زمان ديگر نياز به خلاقيت و نوآوري به جاي پافشاري بر شيوه هاي گذشته و نا كارآمد ، شفافيت در عوض بستن سيستم و دوگانه و چند گانه عمل كردن ، محبت و احترام در عوض خداي ناكرده! تحقير و تخفيف انسانها ، عدالت و رسيدگي به حقوق همه مخاطبين بجاي تبعيض و حق خوري ها ، رو در رو سخن گفتن‌ بجاي پشت هم گويي ها دارد.
27سال پيش اجازه داشتيد در مورد نظام حكومتي و استقلال و آزادي اين مرز و بوم نظر بدهيد. چگونه در مجتمع شما نمي توان براي يك فيش حقوق حتي پيشنهاد داد؟
فراموش نكنيم خنثي بودن ، ترجمه ی اشتباه اعتدال است و فارغ التحصيلان ما بيش از آن كه معتدل باشند خنثي هستند .نسل عوض شده است و هنوز حضرتعالي در اعمال همان شيوه هاي قديمي بر همكاران پافشاري مي نمائيد.
لازم است بدانيد كه حقوق معلمان و مربيان چيزي نيست كه بتوانيد آن را با اهداف موقوفه معاوضه كنيد.
همكارانتان را روستايي زادگاني قلمداد نكنيد كه شما آنها را به مكنت و مال رسانديد.
مربيانتان را محتاج و واداده ی فرهنگي نخوانيد.به معلمان لقب خوارج ندهيد .چاه نفس مربي خود را خالي نينگاريد.بي تربيتشان نناميد.به آنها انگ دزدي نزنيد.خارج از دايره ی تعادل رواني نشناسيد و...
از بد حادثه عده اي مجبورند بي منطقي شما را بپذيرند. روزي كه بد حادثه تمام شود اين گروه به حق عليه شما اقدام خواهند كرد؟ كما اين كه گروهها و اشخاص بسياري با نيت خير آمدند و با ضديت آشكار با شما رفتند.
معلمي شغل انبياست. وليكن قرار نيست با خرج كردن بي مزد بودن انبيا از حق و حقوق همكاران كاسته شود.
قطعاً بهتر مي دانيد دين فقط نماز جماعت اجباري نيست ، اركان ديگري هم دارد.
مديران و معلمان شايسته تشويقند ، نه وامدار كردن .
مرئوس خوب بودن هنر نيست رئيس خوب بودن و ماندن هنر است.
شما كه قانون اساسي را تنظيم كرديد. چگونه ممكن است از نوشتن چند سطر جهت شفافيت بخشيدن به اداره ی مدرسه عاجز باشيد؟
لازم نبود همه ی امور مالي و رفاهي در دست شما باشد و سليقه اي با افراد برخورد كنيد.خداي ناكرده شائبه ی وامدار كردن نيروها از جانب شما پيش مي آيد. وام قرض الحسنه ، تعاوني مسكن ، تعاوني مصرف ، نظام حقوق و دستمزد ، اين همه كار ، شما و همكارانتان را خسته مي كند براي تفريح هم كه شده به تعليم و تربيت توجه كنيد!
طراحي نظام حقوق و دستمزد امري تخصصي است و نمي بايستي به كسي كه تجربه وعلمش را ندارد واگذار شود.
از روزنامه رسالت خسته شديم خواهشمند است به شعور معلمان احترام بگذاريد.
اعطاي ده ميليون وام به يك نفر از كاركنان بر اساس كدامين نظام است. بي مبنايي در لطف شما موجب نفاق و سستي انسجام مي شود. حقوق اشخاص را به صورت لطف و لطف را بدون نظام ارائه نفرماييد.
با مشاوري مشورت كنيد كه ترسو و حريص و بخيل نباشد.
اگر در اين مجتمع بيش از 10 درصد براي امر تعليم و تربيت وقت بگذاريد. نتايج درخشاني خواهيد گرفت.
از وقف تنها به توليت آن اكتفا نكنيد اهداف را پيگيري فرماييد اهداف . توليت معناي ديگر مديريت اسلامي است و نه اريكه اي كه تكيه بر آن كارفرمايي مي سازد كه خود را پاسخگوي هيچكس جز خدا نمي داند.
بر هر كدام از اعضاي مجتمع بعد از خدا چهار ركن (دانش آموزان-اوليا- همكاران-مديران) ناظرند ، ناظر شما كيست؟
صِرف طرح يك يا چند انتقاد و پيشنهاد ، مسموم كردن فضا و تكثير اشكال نيست .
بدانيد اگر اول جلسات يكشنبه صبح ، رفتار سازماني بخوانيد تاثيرش بيشتر است از قرآني كه ترجمه اش را در سازمان نمي دانيد.
در برخي انتخابات ، از امكانات و نيروي انساني مجتمع به نفع فرد و گروه خاصي استفاده مي شود آيا بقيه ی كاركنان‌مي‌‌توانند در راستاي چارچوب قانون اساسي از اين امكانات استفاده نمايند يا اساسنامه تنها به شما اجازه چنين كاري را مي دهد؟!
فراموش نكنيد از بركت انقلاب و رانت مذهبي ، توليت يك مجتمع چند ميلياردي را عهده دار شديد.
كمتر از 10 در صد فارغ التحصيلان روخواني قرآن بلدند. كجاست آن تربيت ديني؟
اشتباه نشود خطاي اصلي مجتمع آن نيست كه با صرف يك ميليارد بودجه در سال نمي توانيم روخواني قرآن را آموزش دهيم خطاي بزرگ بي هدفي است، بي هدفي .
كسي كه با عدم شفافيت به سوء تفاهم ها دامن مي زند ؛ مقصر است.
خواهشمند است براي يكبارهم كه شده گزارشي از تراز مالي پانزده ساله مجتمع موقوفه اعلام فرماييد. قول مي دهيم كه نگاه تماميت خواه طمع كار حريصمان را بر سود ناچيز شما درويش كنيم.
ديانت ما عين سياست ماست و ديانت ما هم عين اقتصاد ماست. خدا عاقبت و آخرت اين ديانت را بخير كند.
سرعت حداكثري شما در باز پرداخت وامها و تامين سرمايه براي تاسيس مدرسه اي ديگر ستودني است ، به شرط آن كه به حداقل هاي تعليم و تربيت در مدرسه آسيب وارد نشود.
چه كسي گفته است كه از 160 ميليون دريافتي پيش دانشگاهي ؛ بايستي 35 درصد سود برداريد؟ اين سود حداكثري است يا حداقلي؟
تعداد دانش آموزان كلاسها به 37 نفر رسيده است اين تعداد حداكثري است يا حداقلي؟
شهريه ی مدرسه در 4 سال گذشته 400 در صد افزايش داشته است اين افزايش حداكثري است يا حداقلي؟
كسر نكردن 300 هزار تومان سهم الاجاره شهريه دانش آموزان پيش دانشگاهي از شهريه ی سال گذشته دليلي است بر آن كه قصد همراهي با اوليا را هم نداشته ايد. اين افزايش ناگهاني حداكثري است يا حداقلي؟
اين كه 200 نفر كادر مجتمع در نفعشان از مجتمع ، عليه شما جمع شده اند ، بدبيني است يا خوش بيني؟
اين كه حداكثر ماليات را كسر كنيد و حداقل بپردازيد اين امر ؛ حداقلي است يا حداكثري؟

چگونه است كه دريافت 3200 متر زمين ديگر از شهرداري لطف و بزرگواري دولت جمهوري اسلامي نيست. وليكن پرداخت چند ميليون حق بيمه و ماليات ، محدود كردن فعاليتهاي فرهنگي و اختلافات سياسي ... نام مي‌گيرد؟!
در سال پاسخگويي نه پرسشگري را ترويج داديد و نه پاسخگويي را يك پرسش همكاران را هم پاسخ نداديد. نصب والاترين و قشنگترين جملات اسلام و مسلمين به بدترين شكل ممكن حداكثري است يا حداقلي؟
چرا در هنگام انگ زدن به كاركنان به حداقل اكتفا نمي كنيد. دزد ناميدن و خوارج ناميدن و ... حداكثري است يا حداقلي؟
تشبيه خودتان به شهيد بهشتي آويزان كردن عكس شهيد رجايي ، خرج كردن حداكثري دين است يا حداقلي؟
از هيات امنا بعضاً در جهت اهداف تربيت ديني هم بهره گيري نماييد. برخي از آنها راهگشايي‌هاي خوبي دارند.
خدا پدرتان را بيامرزد ، رانتي از دولت جمهوري اسلامي ستانده ايد اگر از گرو بنياد آزاد شود تصميم به وقف آن داريد ،  عده اي را به افتخار شغل انبيا نايل كرده ايد ، كار خير منت گذاشتن ندارد.
شما موسسيد يا مدير مجتمع ويا هر دو!؟
مدرسه ؛ مجموعه اي از حداكثر مشكلات است و مي توانست در نگاه حداقلي شما به حداقل مشكلات كاهش يابد.
قطعاً نكاتي كه بيان شد يك بازخورد حداكثري است.
اميدواريم به گوش جان بشنويد. و بدانيد كه همكاري كه 8 سال كار كرد و 80 روز هم مرخصي نرفت و راحتي و آرامش را فراموش كرد و از صفر پيش دانشگاهي به قابل قبول رسانده اش توانسته برادري اش را در وقف ثابت كند ،  وليكن متاسفانه چشم بينايي نيست .
تفكيك كردن مجتمع به جزاير خرد جدا از هم و بعد ايجاد تفرقه و مديريت از سايه ، سياست هايي نيست كه بتوان در آن همدلي برادرانه جست.
و بيچاره انسانهايي كه ادبيات ديني نهفته در سياست گفتاري شما را حمل بر نيت خير خواهانه و اسلام خواهانه ی شما مي كنند و نمي دانند در پس اين گفتارهاي عاشقانه ، اعمالي عاقلانه و اقتصادي وعقلي مقتصد و طالب پول وجود دارد كه در جاي جاي پيكره ی مجتمع قابل پي گيري است.
جملاتي كه بيان شد نمي تواند گوياي سرنوشتي باشد كه شما ، همكاران ،  اوليا ، دانش آموزان و الگوي تعليم و تربيت كشور را دچاركرديد. ولي بياني است حداقلي از آنچه رفته آمد.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

والسلام


جمعي از همکاران وزير آموزش و پرورش در مجتمع آموزشي معلم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:50 توسط یکی از چند صدای معلم |

لزوم تغییر رویکرد آموزشی در نظام تعلیم و تربیت

جام جم: رئيس سازمان پژوهش و برنامه ريزي با نقد حاکميت رويکرد آموزشي در آموزش و پرورش گفت: متاسفانه به دليل تاثير آسيب زاي کنکور در فرآيند تعليم و تربيت ، سيستم آموزش و پرورش همانند کارخانه اي تلاش وافري دارد تا مجموعه اي از آموخته هاي قبلي را به ذهن کودکان منتقل کند.

مهندس مهدي نويد ادهم، با بيان اين که مجالي براي انديشمندان و پرسشگري در آموزش و پرورش وجود نداشته ، چرا که امکان رويارويي با مساله فراهم نمي آيد، اذغان کرد: اگر بتوان رويکرد آموزشي نظام تعليم و تربيت کشور را به رويکردي فرهنگي-تربيتي تبديل کرد و بيش از انتقال معلومات و محفوظات در جستجوي تقويت مهارت ها و اصلاح نگرش ها بود، به راحتي مي توان پرسشگري و تحقيق را در کشور نهادينه کرد.  

منبع : اخبار آموزش و پرورش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:44 توسط یکی از چند صدای معلم |

مقاومت مدارس در برابر حوادث

مهندس "حبيب‌اله بوربور" در گفت و گو با خبرنگار ايرنا، گفت: ‌اينك ۳۰درصد مدارس كشور تخريبي هستند و فضاي مناسبي براي ادامه ی تحصيل دانش آموزان نيست.

بوربور، اضافه كرد: شرايط‪ ۳۰درصد مدارس كشور نيز به گونه‌اي‌است كه قابل مقاوم‌سازي و بازسازي هستند و اعتبار لازم براي آن نيز پيش‌بيني شده است كه از اعتبارات مقاوم‌سازي، امسال بايد از صندوق ذخيره ارزي در اختيار اين سازمان قرار گيرد. وي خاطرنشان كرد كه برداشت اين اعتبار از صندوق ذخيره ارزي نيز مستلزم تصويب مجلس شوراي اسلامي و تاييد شوراي نگهبان است تا پس‌از آن طرح بازسازي و مقاوم‌سازي اين مراكز آموزشي، عملياتي شود.

 بوربور با بيان اين كه بايد اعتبار لازم براي بازسازي‪ ۳۰درصد مدارس تخريبي موجود در كشور نيز پيش بيني و تامين شود، اظهار داشت: اگر بخواهيم مدارس تخريبي موجود در كشور را كه بيش از‪ ۱۲۷هزار كلاس است، با اعتبارات موجود خيرين، مردمي و دولتي بسازيم، حدود‪ ۱۰سال طول مي‌كشد. او ادامه داد: بر اين اساس نياز است كه دولت اعتبار بيشتر و مناسب تري را به‌اين كار اختصاص دهد تا اين كه درآينده مشكلات كمتري دراين زمينه داشته باشيم و يا آن كه نداشته باشيم. معاون وزير آموزش و پرورش و رييس سازمان نوسازي، توسعه و تجهيز مدارس كشور،گفت: اعتبار عمراني براي بازسازي مدارس كشور حدود‪ ۴۵۰۰ميليارد ريال و اعتباري كه خيرين تعهد كرده‌اند نيز حدود‪ ۲۷۰۰ميليارد ريال است. بوربور با تاكيد بر اين كه بااين اعتبار فضايي كه در سال تحويل مي‌دهيم تقريبا دو ميليون متر مربع زيربنا است، افزود: هم‌اينك حدود‪ ۲۷ميليون متر مربع زيربناي آموزشي موجود، فاقد استحكام لازم براي اين است كه دانش‌آموز در آن قرار گيرند.

وي با اشاره به نقش مشاركت‌هاي مردمي در بازسازي مراكز آموزشي، افزود: ما معتقد هستيم كه همه بايد با همديگر دست‌در دست هم دهيم و يك عزم ملي را در كشور ايجاد كنيم تا اين مشكل حل شود.

منبع: اخبار آموزش و پرورش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:43 توسط یکی از چند صدای معلم |

تاثیر بومی سازی کتب درسی در کاهش افت تحصیلی

مهدي نويد ادهم ؛ معاون پژوهش و برنامه ريزي وزير آموزش و پرورش در گفت وگو با خبرنگار موج با بيان اين مطلب افزود: درحال حاضر كتابهاي درسي مناطق محروم و پايتخت يكسان است و با توجه به آشنايي بيشتر دانش آموزان مناطق غير محروم و شهري با كلمات ، دانش آموز مناطق محروم از شرايط يكساني در تحصيل برخودار نيست . وي تصريح كرد : بومي سازي كتابهاي درسي نيازمند صرف وقت ، دقت نظر و هزينه است اما صرف اين هزينه در مقابل افزايش توان يادگيري كودكان در مناطق مختلف و هزينه هايي كه به آموزش و پرورش به دليل عدم موفقيت دانش آموزان در مقاطع مختلف تحميل مي شود ارزشمند است . ایشان با خاطرنشان ساختن آماده سازي برنامه درسي ملي آموزش و پرورش تادوسال آينده اين تاكيد كرد ؛ پس از تهيه ی برنامه ی درسي ملي آموزش و پرورش ، بومي سازي كتب درسي نيز انجام خواهد شد .

 منبع : اخبار آموزش و پرورش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 1:11 توسط یکی از چند صدای معلم |

تجدد خواهی و روشنفکران دینی

گزیده ای از گفتگو ی سيروس علی نژاد با حسن يوسفی اشکوری  

نام حسن يوسفی اشکوری، از مشهورترين چهره های معترض پس از انقلاب، از مجلس اول بر سر زبان ها افتاد. برخوردها و موضع گيری هايش از همان زمان که نماينده ی مجلس بود، از او چهره ای متما يز می ساخت. اعتراض های او در يک حکومت دينی حساب او را از ديگران جدا می کرد. پس از جنگ و تا پيش از روی کار آمدن خاتمی در حلقه ملی– مذهبی هايی قرار گرفت که به نشر افکار خود در يکی دو نشريه می پرداخت. اوايل دولت اصلاحات با شرکت در کنفرانس برلين، در گروه روشنفکرانی قرار گرفت که از مطرح کردن اعتراضات خود در سطح جهانی بيمی به دل راه نمی دهند.

 مبنای روشنفکری شناخت و آگاهی است. مبنای دين ايمان است. روشنفکری دينی چه سهمی از شناخت و چه سهمی ازايمان دارد؟ آيا می توان شناخت و ايمان را با يکديگر ممزوج کرد. اگر ممکن بود چرا در طول تاريخ روشنفکری به معنی جديد در ايران پديد نيامد؟

 در چند سا ل اخير اين سوال بطور جدی مطرح شده که جمع روشنفکری و دينداری چگونه ممکن است؟ از نظر برخی ، جمع روشنفکری و دينداری ممکن نيست. اما از نظر بنده چنين تناقضی وجود ندارد. می توان هم روشنفکر بود هم ديندار. به نظر می رسد کسانی که جمع روشنفکری و دينداری را متناقض می يابند، تلقی شان از دين و دينداری ، همان تلقی رايج از دينداری است. يعنی همان دينداری سنتی و اسلام سنتی. واقعيت اين است که بين اين نوع دينداری با روشنفکری جديد نمی توان سازگاری ايجاد کرد، اما روشنفکران دينی تفسير ديگری از دين دارند که بر اساس آن به نظر می رسد روشنفکری ودينداری نه تنها متناقض نيستند بلکه حتی لازمه ی دينداری داشتن مرتبه ای از خصلت روشنفکری است.

اين که می گوييد روشنفکران دينی تفسير ديگری از دين دارند ، يعنی اين که بر اساس تلقی سنتی از دين ، روشنفکری و دينداری ناسازگار ولی بر اساس تفسير شما سازگارند؟

روشنفکر عبارت است از انسانی که دارای فکر روشن است. روشنی در اين جا به معنای آگاهی است. اولين خصلت روشنفکر آگاهی است. روشنفکر به خرد نقاد اتکا دارد. همه چيز را به زير تيغ نقد می برد. خصيصه ی ديگر روشنفکر، آلترناتيو سازی است. چيزهايی را نقد و نفی می کند تا چيزهای ديگری سر جايش بگذارد. انديشه ی معطوف به عمل هم از ويژگی های روشنفکر است. در هر حال هيچ روشنفکری نيست که انديشه اش معطوف به تغيير اجتماعی نباشد. روشنفکر به قول کانت کسی است که جرات دانستن داشته باشد. در گذشته هم کسانی بودند که بين عقل و دينداری، بين تعبد و تعقل، سازگاری نمی ديدند. اگر همان تلقی سنتی را از دين داشته باشيم، روشنفکری و دينداری ناسازگارند. ولی اگر عميق تر به قرآن و اسلام نگاه کنيم، به نظر من متناقض نيست. برای آن که اساس ديانت بر تعقل است، نه تعبد.همه ی علما ، می گويند که قبول اصول دين تحقيقی است نه تقليدیتحقيق در دين واجب است و تقليد حرام.

آرامش دوستدار در "درخشش های تيره" می گوید: اساساً "دين خويی" مانع تفکر است. چرا که سبب می شود شما نپرسيده و ندانسته قبول کنيد و بپذيريد. در "امتناع تفکر در فرهنگ دينی" هم حرفش اين است که با توجه به تاريخ ايران و اسلام و حتی پيش از اسلام، انديشيدن در دين امر محالی است. نظر شما چیست؟

اساساً اين مدعا درست نيست. قبول دارم که نوعاً اين جوری هستيم اما اشکالی که هست اين است که آقای دوستدار آن را به عنوان حقيقت و جوهر دين می گيرد و می گويد اين است و جز اين نمی تواند باشد. ما می گوييم نه، اين نبوده و جز اين می تواند باشد.آقای دوستدار می گويد کسی که ديندار باشد پرسشگر نيست. در اين مورد بايد گفت که اولاً آقای دوستدار بايد به شکل ايجابی برای مدعايش دليل بياورد و ثانياً اگر اين حرف درست باشد آن وقت بايد ايشان بپذيرد که در تمام طول تاريخ همه متفکرانی که ديندار بودند پرسشگر وعاقل نبوده باشند. اما متفکران تاريخ، ديندار بوده اند. بله بين آداب و سنن دينی وعقل، حد اقل در مواردی تناقض وجود دارد اما روشنفکران دينی دارند همان کاری را انجام می دهند که آقای دوستدار به آن ايراد می گيرد.

روشنفکری دينی پديده ی بعد از انقلاب است. نه اين که پيش از انقلاب روشنفکری دينی وجود نداشت. اما حضور روشنفکری دينی بعد از انقلاب بود که بيشتر احساس شد و مفهوم روشنفکر دينی بعد از انقلاب پديد آمد. به نظر شما چه ضرورت هايی باعث شد که روشنفکری دينی به وجود آيد؟

روشنفکری دينی مراحل و دوره های مختلفی را پشت سر گذاشته و هر دوره هم ويژگی های خودش را داشته است. مثلا" در دهه های چهل و پنجاه، مولفه های آن عبارت بوده است از يک نوع اسلام اجتماعی و انقلابی، معطوف به تغييرات ساختاری و بنيادی رژيم سياسی، نفی سلطه استعمار و برانداختن استبداد و توسعه اجتماعی و از اين قبيل. با تحقق انقلاب، اين اوضاع تا حدی به هم ريخت و روشنفکران دينی در محاق رفتند. به علت شوکی که به اينها وارد شد تا سالهای ۶۷ و ۶۸ جريان روشنفکری دينی خيلی ضعيف شد. به دليل سانسور ، خيلی فعال نبودند. در سالهای ۶۶ و ۶۷ با افکار و انديشه های جديدی که دکتر سروش مطرح کرد در واقع مرحله ی سوم روشنفکر دينی آغاز شد. در دهه چهل و پنجاه موضوع آزادی و حقوق بشر نزد روشنفکران دينی چندان برجسته نبود، بلکه تحت شعاع مباحث ديگر قرار داشت. آزادی هم به مفهومی که امروز از آن سخن می گوييم چندان مد نظر نبود. شايد در ميان روشنفکران دينی، مهندس بازرگان بيش از همه، دغدغه ی آزادی به معنی امروز را داشت. برای اينکه او تفکر ليبرال تری داشت، معتدل تر بود.به هر حال می خواهم بگويم که روشنفکری دينی ما در دوره بعد از انقلاب، با يک تفاوت اساسی، ادامه همان روشنفکری دينی قبل از انقلاب است. تفاوت در اين است که اسلام سياسی و انقلابی يا به قول دکتر سروش اسلام حد اکثری، که بخواهيم همه ی مسائل را در چارچوب دين حل کنيم و بر اساس مبانی دينی بخواهيم با سياست و اقتصاد و فرهنگ برخورد کنيم، امروزه يا صريحاً نفی می شود يا آن که زير سوال رفته است.بنابراين روشنفکری دينی امروز به ليبراليسم و ليبرال دمکراسی گرايش دارد در حالی که در گذشته به سوسيال دمکراسی گرايش داشت.

تصور می کنيد اين تغييرات حاصل شرايط جمهوری اسلامی است يا علل ديگری دارد؟

يکی از دلايل عمده حتماً وجود جمهوری اسلامی است اما چيزهای ديگری هم هست. قبل از انقلاب اگر می خواستيم اعلاميه ای تکثير کنيم، با کاربن می کرديم. حد اکثر چيزی که برای اين کار می شناختيم استنسيل بود. اما امروزه فاکس و اينترنت و تغييرات عمده ی تکنولوژيک سبب شده افکار و انديشه ها تکان بخورد. منابع و اطلاعات هم بيشتر شده است. به نظر من همه اين ها در تغيير افکار روشنفکر دينی موثر بوده اما تجربه ی جمهوری اسلامی شايد بيش از همه تاثيرگذار بوده است.در واقع بعد از انقلاب بود که متوجه شديم برخی از حرف های بازرگان، يا شريعتی يا ديگران که رهبران فکری و سياسی ما بودند، اساساً درست نبوده يا يک بعدی بوده است. بسياری از حرف ها هم درست بوده اما به درستی تفسير نشده است.امروز وقتی من به گذشته ام بر می گردم می بينم خيلی عوض شده ام. اين تغيير معلول علل و عوامل داخلی و خارجی متعددی است. مثلا" غالب روشنفکران دينی پيش از انقلاب زبان خارجی نمی دانستند يا اگر می دانستند در حد تخصصی نمی دانستند. امروزه ما می بينيم که مثلا آقای شبستری که يک روحانی است سال ها در آلمان زيسته، زبان آلمانی می داند، و آن چه می گويد در واقع بيشتر تحت تاثير الهيات پروتستانی است. يا آقای دکتر سروش تحصيلکرده ی انگليس است و زبان انگليسی می داند. فلسفه ی علم خوانده و با دانش های امروزی آشناست. در حالی که ما قبل از انقلاب چنين تخصص هايی نداشتيم. جوان ترها هم با منابع فکری جهانی آشنايی يافته اند و مستقيماً از زبانهای ديگر تغديه می شوند. تاثير اين جور چيزها را هم البته نبايد ناديده گرفت.

چرا می گويند روشنفکری دينی؟ ظاهراً اين نامی است که اين دسته از روشنفکران خودشان انتخاب کرده اند و به اين ترتيب روشنفکران دينی را از ديگر روشنفکران جدا

 می کنند؟                                                                               

 روشنفکر به اعتبار آن که روشنفکر است دينی و غير دينی ندارد. اما مفهوم اين پسوند دينی ، در برابر دو جبهه قرار می گيرد. يکی جبهه ی سنت گرايان و ديگر جبهه ی متجددان سکولار و غير مذهبی.روشنفکران دينی از يک سو در مقابل سنت گرايان قرار دارند چرا که سنت گرايان به دين تعبدی و تقليدی اعتقاد دارند. روشنفکران دينی به دين تقليدی اعتقاد ندارند. سنت دينی را نقد می کنند. از همان صد سال پيش مرتب سنت دينی را نقد کرده اند. به همين دليل سنت گرايان همواره اينان را تکفير کرده اند. به خاطر اين که آنها سنت را مساوی با دين گرفته اند. در حالی که روشنفکران دينی بين سنت و دين فرق می گذارند. بين دين حقيقی و تاريخی فرق می گذارند. اصطلاحات شريعتی درباره تسنن اموی و تسنن نبوی يا تشيع صفوی و تشيع علوی برای نشان دادن همين تمايز است. همه ی اين ها برای اين است که نشان دهد دين آنچه در آغاز بوده، يک نقش و ماهيت داشته ، و بعداً در سير تاريخی و در تعامل با تحولات سياسی - اجتماعی، مورد سوء استفاده قرار گرفته يا به هر حال تبديل به يک چيز ديگری شده است. روشنفکران دينی از يک طرف چون در برابر سنت قرار می گيرند عنوان روشنفکر دينی را به خود داده اند تا با سنت گرايان فرق و مرز بندی داشته باشند. از طرف ديگر هم روشنفکران دينی در برابر روشنفکران غير دينی يا ضد دينی قرار داشته اند. وقتی کسی به غير از روشنفکری به مکتبی مانند اسلام تعلق دارد، طبيعی است با کسی که اساساً به اسلام اعتقادی ندارد خط کشی کند.بنابراين روشنفکران دينی می خواهند با روشنفکران ديگر مرزبندی داشته باشند. همانگونه که فی المثل ماترياليسم يا مارکسيسم يا سوسياليسم يا اگزيستانسياليسم يا هر مکتب فلسفی – اجتماعی ديگر منبع تغذيه فکری و ايدئولوژيک شماری از روشنفکران است، اسلام نيز منبع تغذيه فکری و الهام روشنفکران مذهبی است.به هر حال بين روشنفکران ديندار با غير دينداران فرق هست يا نيست؟ اگر هست ناچار بايد با اصطلاحی آن را بيان کرد.                                 

  شگفت اين است که ما ايرانی ها از يک سو برای کسب تمدن يا مدنيت جهانی با ديگران مسابقه گذاشته ايم، و از سوی ديگر وقتی به فرهنگ می رسيم متحجر و مقاوم می مانيم. مثلا همين کشاکشی که ما برای انرژی هسته ای با اروپا و آمريکا داريم بر سر کسب مدنيت و مظاهر آن است. انرژی هسته ای که ما به هيچ وجه نمی خواهيم از آن چشم بپوشيم، حاصل علم و فرهنگ غربی است. اما وقتی سخن بر سر اين است که برای کسب اين مدنيت، فرهنگ ديگری هم لازم است ما پس می نشينيم و به فرهنگ خود می چسبيم. مثلا چنان مدنيتی، فرهنگ دمکراسی لازم دارد. ضرورت آن پذيرفتن حقوق بشر است. اين تعارض را چگونه می توانيم به جايی برسانيم؟                            

خب در اروپا سير تحولات در يک پروسه ی طولانی طی شده و عمدتاً هم به قول خود غربی ها خوابگردانه بوده است يعنی روشنفکران عصر رنسانس نمی دانستند صد سال بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی ما امروزه می خواهيم آنچه را در اروپا به صورت يک پروسه انجام شده، به صورت يک پروژه انجام بدهيم و اين شدنی نيست.             اصلا شدنی نيست يا طول خواهد کشيد؟                                                         هم طول می کشد و هم معلوم نيست که سرانجام به کجا می رسيم و محصول چه خواهد بود. ما می خواهيم محصول چيزهايی را که آنها داشتند داشته باشيم و به مبادی و مبانی آن توجه نمی کنيم. بنابراين يک تفاوت اساسی بين ما و آنها وجود دارد. اين است که مدعياتی چون « ما بايد از نوک پا تا فرق سر فرنگی بشويم »، يا « اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی » ميسر نيست. ولی به هر حال چه آن تفکر افراطی فرنگی شدن و چه تفکر معتدل تر روشنفکران مذهبی که می گفتند خوبی هاشان را بگيريم و بدی هاشان را بگذاريم، هيچ کدام تا کنون موفق نبوده است.به نظر من اين امر دو دليل دارد. اول اينکه ما   می خواهيم به عنوان يک پروژه و به صورت آگاهانه از آن استفاده کنيم. دوم اينکه آنها اول مدرنيته را به وجود آوردند بعد مدرينزم و مدرنيزاسيون آمد اما ما در اينجا می خواهيم بدون مدرنيته، مدرنيزم داشته باشيم و اين شدنی نيست. کاری که رضاشاه آغاز کرد ولی شکست خورد. اول بايد مدرنيته باشد به اين معنا که تفکر و انديشه تغيير کند. وقتی انديشه ی جمعی تغيير کرد روابط اجتماعی هم به طور طبيعی تغيير خواهد کرد. ضمن اين که من به اين نتيجه رسيده ام که مدرنيته ی ما  الزاما" نبايد مدرنيته ی غربی باشد. نه به اين معنی که الزاماً در تعارض با آن قرار بگيرد، نه. ولی وقتی ما اينجا نوسازی را شروع کنيم با توجه به آداب و سننمان در نهايت ممکن است نوع ديگری از مدرنيته داشته باشيم.           بسيار خوب، اما مهم اين است که ما فرهنگ و سنن خود را آماده ی پذيرش چيزهای نو بکنيم. مسيحيت هم که از ابتدا آماده نوزايی نبود و غرب هم از اول غرب نبود. از دوره ی رنسانس به بعد بود که شروع کرد به غرب شدن، درست است؟                 در غرب هم پاسخ درست و روشنی در برابر اين سوال وجود ندارد که غرب چگونه غرب شد؟ از دل آن مسيحيت کاتوليکی قرون وسطی نبايد مدرنيته در می آمد.در اسلام، زمينه ی مدرن شدن بيش از مسيحيت فراهم است. با اين حال می بينيم که از دل اسلام مدرنيته در نيامده، اما از دل مسيحيت در آمده است. البته نه از دل مسيحيت، در خارج از مسيحيت اتفاق افتاد اما تاثير خود را بر مسيحيت هم گذاشت و در نهايت تحولات درونی کلام مسيحی نيز زمينه ساز مدرنيته شد. در اسلام هم همينطور است.اما در ايران قدر مسلم اين است که بخشی از عدم موفقيت ما بر می گردد به فرهنگ سنتی و مذهبی ما. واقعيت اين است که تا اين تفکر، اين تفکر ضد عقلانی در دين و دينداران ما وجود دارد، دين با تفکر دنيای مدرن نمی تواند سازگار شود. به خاطر اين که اساس در دنيای مدرن، عقل است و خرد نقاد، و شما می گوييد که عقل را نبايد وارد دين بکنيد، بر متون و منابع و به دلايل نقلی درون دينی محض تکيه می کنيد، خب طبعاً نتيجه اش اين است که ما نمی توانيم دين را با دنيای مدرن سازگار کنيم و اساساً هيچ نوع مدرنيته ای نمی توانيم داشته باشيم.در ايران مشکل ما البته فقط اسلام نيست، مشکل سنت چند هزار ساله ی ماست. مدل حکومت دينی ما بر می گردد به دنيای پيش از اسلام. در تمام حکومت های پيش از اسلام همه چيز به فرمان اهورا مزدا انجام می شد. در عين حال در طول هزار ساله قبل از ساسانيان، شما کشتن دگرانديشان را نداريد. آزادی انديشه تا حدودی وجود داشت اما وقتی نوبت به ساسانيان می رسد ديگر موبد شاهی می شود. آن تفکر موبدشاهی که در شاهنامه بسيارعالی تصوير شده، در دوران صفوی به شکل ديگری بازسازی شد، در دوره قاجار و پهلوی سست  شد ولی در جمهوری اسلامی دوباره تفکر صفوی و ساسانی بازسازی می شود. اين است که در ايران اگر بخواهيد دين و حکومت را از هم جدا بکنيد خيلی کار سختی است. چون هم از نظر اسلام اين آميختگی وجود دارد و هم در سنت پيش از اسلام. بنابراين اسلام به عنوان يک بخش از ميراث ما، و فرهنگ و آداب ايرانی پيش از اسلام به عنوان بخش ديگری از ميراث ما، يا مجموعه ی ويژگی های قومی و تاريخی و فرهنگی ما خيلی تناسب با اين تحولات ندارد. پيداست که تکنولوژی را راحت می توان گرفت اما تا زير ساخت های فکری ، فرهنگی تغيير نکرده و تحولی در درون اتفاق نيفتد در بيرون نمی تواند اتفاق زيادی بيفتد. اين است که ما دچار درگيری و آشفتگی هستيم. بظاهر مدرنيم ولی تفکر ما مدرن نيست.

ولی روشنفکران در دوره انقلاب مشروطه و پيش از آن و نيز در دوره رضاشاه بنای تجدد را بر ناسيوناليسم گذاشته بودند. می دانيم که تا دوره ی رضاشاه اين تصور وجود داشت که فرهنگ ايرانی پيش از اسلام، با تجدد و با مدرن شدن مشکلی ندارد. اين فرهنگ اسلامی ما بود که تصور می شد با تجدد مقابله می کند. شايد هم اين درست است زيرا که در انقلاب مشروطه مثلا شيخ فضل الله نماد مقابله با تجدد و در عين حال نماد فرهنگ اسلامی ما بود.نظر شما چیست؟

درست است . دليلش اين است که آداب و سنت قبل از اسلام ديگر امروز به طور مستقل وجود ندارد. اگر شما بخواهيد پيوند تشيع با ايران را از نظر تاريخی بررسی کنيد خواهيد ديد که تشيع ايرانی کاملا" تحت تاثير فرهنگ پيش از اسلام است. فره ايزدی هم که برای شاهان قائل بوديم همان است که در امامت شيعه هست. به عنوان واقعيت چه اسلاميسم ما و چه ناسيوناليسم ما که به هم پيوند خورده و نمی توان آنها را تفکيک کرد يکی از موانع بزرگ فرهنگی برای نوشدن و مدرن شدن ما و ايجاد تحول در فکر و فرهنگ ماست. سيد جمال الدين اسد آبادی می گويد ما دو کار بايد بکنيم: « تنوير عقول و تطهير نفوس ». تطهير عقول يعنی تربيت و نوانديشی. نوانديشی هم يعنی اين که افکار ما بايد اول نجات پيدا کند. او همچنين می گويد تا اسلام نجات پيدا نکند مسلمانان نجات نمی يابند. يعنی تحول فرهنگی بر هر نوع تحول ديگر تقدم دارد.شريعتی هم دنبال همين فکر بود. می گفت تا انقلاب فرهنگی ايجاد نشود، انقلاب سياسی به سرانجام  نمی رسد. پروژه ی روشنفکری دينی در صد سال اخير مبتنی بوده بر تحول فکری و فرهنگی و تقدم اين نوع تحول بر هر تحول ديگر. حالا هم همين برنامه پيگيری می شود. تطهير نفوس هم که سيد جمال می گفت عبارت از اين است که ما بايد از نظر اخلاق و تربيت تغيير کنيم. تکيه ی او بيشتر بر ترس و جبن و بزدلی و دروغگويی و نفاق و اين جور چيزها بود ولی به هر حال منش ما هم بايد عوض شود نه فقط تفکر ما. تفکر اگر به تنهايی عوض شود همه چيز عوض نخواهد شد.

به اين ترتيب تصور می کنيد روشنفکران دينی چه تاثيری می توانند بر آينده ی ما  در جهت مدرن شدن و جهانی شدن بگذارند؟

روشنفکران دينی می توانند بيشترين نقش را در جهت آزاد سازی و رها سازی جامعه ی ما از افکار و انديشه های سنتی و آماده کردن جامعه برای ورود به دوران مدرن بازی کنند. روشنفکران غير مذهبی نمی توانند اين کار را انجام بدهند. نه به دليل آنکه تفکرشان غلط است، نه، يک روشنفکر سکولار بويژه اگر صبغه ی ضد دينی هم پيدا کند در جامعه ما از صد سال پيش گرفته تا آينده ی نزديک، امکان ارتباط با توده ی مردم را ندارد. مردم وقتی احساس کنند نويسنده يا متفکری غير مذهبی يا ضد مذهبی است اساساً سراغش نخواهند رفت بلکه با او مقابله هم خواهند کرد. روشنفکر غير دينی هر چقدر هم دستش باز باشد، فعال باشد، به علت زبان نخبه گرايانه اش از يک سو و موضع غير دينی يا ضد دينی اش از سوی ديگر، در بين توده های مردم مخاطب ندارد. در بين نسل جوان هم که اين سال ها تغييرات زيادی به خود ديده مخاطب زيادی ندارد. ولی روشنفکر دينی به خاطر اين که مجهز به زبان دين است و فرهنگ دينی دارد

می تواند مردم را تحت تاثير قرار بدهد. روشنفکر دينی به ويژه اگر روحانی هم باشد حساسيت بيشتری بر می انگيزد برای آن که عمل او يک نوع ارتداد درون گروهی هم تلقی می شود.بنابراين بر می گردم به سوالی که قبلا مطرح کرديد و آن را پيوند می دهم با اين بحث ، اگر قبول داريم تجدد تا کنون به طور کامل انجام نشده ، به دليل اين است که ما اولا" هنوز عقب مانده هستيم و ديگر اين که بخش عمده ی ناکامی های ما محصول آداب و فرهنگ مذهبی ماست. پس می توانيم نتيجه بگيريم که تا زمانی که دين اسلام خودش از اوهام و انديشه های ارتجاعی نجات پيدا نکند، تحولی ايجاد نمی شود. چون سنت گرايان حاملان سنت هستند و از آن ها توقع انديشه ی نو و نوسازی وجود ندارد. تنها گروهی که می تواند اين نوانديشی و مدرنيته را امکان پذير کند يا جامعه را برای تحول فکری و فرهنگی آماده کند ، روشنفکری دينی است. برای اين که اين دسته از روشنفکران از يک طرف نقد سنت می کنند و از طرف ديگر نقد مدرنيته. از اين رو به نظر من نقش روشنفکری دينی منحصر به فرد است .

بنابراين آيا برنامه روشنفکری دينی اين است که يک بار ديگر حکومتی درست کند که در آن ديانت در حکومت باشد؟

جدايی نهاد دين از دولت ، امروز يک فکر اجتماعی روشنفکران مسلمان است. روشنفکری دينی نه تنها مانع تجدد نيست بلکه راه تجدد را هم هموار می کند و غايت پروژه ی روشنفکری دينی احيای نوعی مدرنيته ی بومی است. اين بومی شدن را ما به معنای صرفاً اسلامی تلقی نمی کنيم بلکه اسلامی – ايرانی تلقی می کنيم. ما دارای يک فرهنگ و تاريخ سه هزار ساله هستيم. می توانيم از دوران گذشته و از آداب و سنن دوره ی پيش از اسلام استفاده کنيم. افتخار می کنيم که برای مثال اولين اعلاميه ی حقوق بشر را کوروش نوشته است. می توانيم از همه ی ميراث خود ، استفاده کنيم. هم می توانيم فرهنگ آزاد انديشی و رواداری عصر هخامنشی و اشکانی را احيا کنيم و هم سنت علمی و فرهنگی و تمدنی و مدارای روزگار آل بويه شيعی و ايرانی را الگو و سرمشق قرار دهيم. از ياد نبريم که هيچ نوع مدرنيته ای خارج از سنت يک ملت پديد نخواهد آمد.

آزادی، عدالت، حقوق بشر، دمکراسی، علم، تکنولوژی و ديگر دستاوردهای مدرنيته ی غربی برای ما اجتناب ناپذير است اما تا آن ها به شکلی با سنت و فرهنگ کهنسال ما پيوند نخورد به جايی نخواهد رسيد. پروژه ی روشنفکری دينی با نوانديشی و بازسازی و نوزايی خود، تحقق اين مهم و پيگيری تحول فرهنگی معطوف به تغييرات اجتماعی و زايش تمدن جديد است.

منبع: بی بی سی فارسی

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 21:8 توسط یکی از چند صدای معلم |

حقوق نمایندگان مجلس هفتم

به گزارش خبرنگار روز ، براساس تحقيقي که اخيرا" برخي نمايندگان مجلس انجام داده اند ، حقوق نمايندگان مجلس هفتم در بدترين شرايط 85 درصد بيشتر از آخرين دريافتي هاي نمايندگان مجلس ششم بوده است.

دريافت هاي آخر سال نمايندگان مجلس هفتم نيز به نسبت نمايندگان مجلس ششم حدود 100 درصد افزايش يافته است.

اين مزايا در حالي مطرح مي شود که يکي از شعارهاي کليدي راه يافتگان مجلس هفتم اعتراض هايشان به حقوق و مزاياي نمايندگان مجلس ششم بود و طرح اين ادعا که آنها بسيار ساده زيست بوده و از امکانات نمايندگي استفاده نمي کنند.

در اين راستا ، يکي از اعتراضات عمده ی نمايندگان محافظه کار ، به دريافت خودرو توسط نمايندگان دوره هاي قبل بود ، در حالي که براساس اطلاعات اداره ی مالي مجلس ، حدود 90 درصد نمايندگان مجلس هفتم تاکنون خودرو گران قيمت "زانتيا" دريافت کرده اند.

به نقل از: گفتگوهای تنهایی

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22:7 توسط یکی از چند صدای معلم |

مهاجرت نخبگان

(گزیده ای از «در جستجوي فضاي از دست رفته، سيد مرتضي مرديها» با دخل و تصرف)

همواره بسياري از دانشمندان، هنرمندان، رجال سياسي و... گاه از خوف شقاوت و گاه به شوق سعادت، ترك ديار كرده‌اند. آنان كه از سر خوف گريخته‌اند، غالباً مورد غضب اميران بوده‌اند و از تعصب و تعذيب آنان به مأمني پناه مي‌برده‌اند تا ضمن تأمين امنيت، زمينه ی عرضه ی توانايي‌هاي آنان فراهم شود؛ اما آنان كه به شوق مي‌رفته‌اند طالب فرصت،‌ حرمت،‌ ثروت و شهرتي بيش از آن بوده‌اند كه موطن مألوف آنان مي‌توانسته دراختيارشان بگذارد. حاصل اين هردو يكي است،‌ اما در مقام تحليل اجتماعي، غالباً يكي را نوعي ناهنجاري و ديگري را نوعي هنجار دانسته‌اند،‌ گرچه از حيث اخلاقي هر دو قابل دفاع به نظر مي‌رسند.

اين كه كساني بازار بهتري براي عرضه متاع خود جستجو كنند، عرفي به رسميت شناخته است؛ فرقي نمي‌كند كه متاع مورد عرضه خطابه و وعظ باشد، يا علم و حكمت، يا كارداني و فن‌آوري؛ بازار بهتر لزوماً جايي نيست كه نقدينگي بيشتري پرداخت كنند. همانطور كه يك تاجر پي بازاري است كه كالاي او را به قيمت بهتري نقد كنند،‌ يك عالم هم در پي جائي است كه علم او را با فراغت، امنيت و حرمت بيشتري برابر کنند، و البته كم نيستند عالمان، هنرمندان و حتي واعظاني كه علاوه بر موارد مطروح، طالب مكنت، شهرت و محبوبيت هستند، و هر كجا احتمال بيشتر براي دستيابی به اين مطلوبات باشد، به راحتي مي‌تواند موطن متين آنان باشد؛ و البته چنين نمي‌نمايد كه در اين زمينه اخلاق يا وجدان وطن‌خواهي چنان زورآمد باشد كه بر ميل به اموري كه شرح آن رفت غالب آيد. حال اگر حكم رفتگان در پي شوق چنين باشد، حكم گريختگان بر اثر خوف ، مبرهن است؛ دراينجا منع اخلاقي كمتر كارگر است. صيانت نفس و امنيت خاطر عزيزترين و غريزي‌ترين مطلوبات هستند. خداوند در قرآن خطاب به كساني كه تعقيب و آزار كافران و ظالمان را مانع دين‌ورزي خود مي شمارند مي گويد:‌‌‌ "‌الم تكن ارض‌الله واسعه فتهاجروا". موسي [ع] ومحمد [ص] هردو زير فشار حاكمان جور از ديار خويش هجرت كردند و هرگز براي سكونت مجدد به آن بازنگشتند.

فرار از دست مغول:  شيخ نجم الدين رازي در مقدمه كتاب معروف خود شرح مي‌دهد كه چگونه از بيم مغول از ري گريخته است ،‌ تا از فتنه ی مغولان جان سلامت برد و ايمني خويشتن را در فرار جستجو كند. او حتي از اشاره ی صادقانه به اين كه منتظر اهل و عيال خويش هم نشده و به محض مشاهده ی سواد سپاه گريخته ،‌ امتناع نداشته، اذعان مي كند چه‌بسا زماني كه اين كلمات را مي‌نويسد،‌ زن و فرزندانش به دست سپاه مهاجم هتك و حيف شده و به ديار باقي شتافته باشند. امروز كساني كه مرصاد العباد را مي خوانند چه بسا بر نويسنده آن طعنه زنند كه چرا از مقابل تجاوز خصم گريخت، و همانند همتاي خود شيخ نجم‌الدين كبري شمشير به دست نگرفت و نجنگيد و در پاسخ پيك چنگيز كه پيام آورده بود: "فرموده ام كه در خوارزم قتل عام كنند ،‌ بايد كه ازآن بيرون آئي تا كشته نشوي" گفته بود: "هفتاد سال در زمان خوشي با خوارزميان مصاحب بوده‌ام در وقت ناخوشي از ايشان تخلف كردن بي‌مروتي باشد"، تا همچون او شهيد شود و عرفان را با حماسه درآميزد. شايد از منظر اخلاقي و خصوصاً در عصر وقوع حادثه، آنچه نجم‌الدين كبري كرد شايسته ستايش بود و آنچه نجم‌الدين رازي كرد شايسته نكوهش. اما اولاً، طبايع انسانها به درجات متفاوت است: بعضي صبورتر و شجاع‌ترند وبعضي كمتر؛ ثانيا،ً به شهادت تاريخ اصليت و اغلبيت از آن رازي است و نه كبري؛‌ به ياد آوريم كه قرآن در وصف قيامت مي گويد: "يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه"؛ ثالثاً، اگر فرار رازي از ري نبود ما اينك از داشتن ميراثي چون مرصاد‌العباد محروم بوديم.

همين مدعا راجع به بزرگترين منظومه ی تعليمي شعر صوفيه و فوارترين ديوان غزل جهان،‌ متعلق به جلال الدين محمد،‌ هم صادق است. مولوي نيز از ماوراء‌النهر به روم رفت، به روايت احمد افلاكي و به اتفاق تذكره‌نويسان،‌ بهاءولد به واسطه رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار نديد و ناچار هجرت اختيار كرد و سبب آن رقابت ميان او و امام فخر رازي و وجود خطر تهديد به الحاد بود. از بلخ كه در تيررس تهاجم بود به قونيه گريخت و درآنجا در حلقه ی ايمني و ايماني كه يافت ملاي روم شد. آيا گمان مي‌توان زد كه اگر پدر مولوي از اين عافيت‌طلبي عالمانه - عارفانه دست مي‌كشيد و در بلخ مي‌ماند و فرزندش ضايع مي‌شد، فقدان اين دو شاهكار چه خسارتي براي فرهنگ بود؟ نه آيا به گفته ی خود او "قطره‌ها اندر صدف‌ها گوهراست" و نه در هر جا؟ گيرم كه اينك بقعه و بارگاه او در وراء مرزها باشد و مردان و خلفاي او كه در حيات و ممات او را چون نگيني در حلقه خود داشتند نه پارسي‌زبان بوده باشند نه ايراني‌نژاد. پس فرار مغزها بر اثر خوف مي‌تواند از تقبيح اخلاقي به دور باشد، چرا كه ،‌ علاوه بر اقتضاي نفس ،‌ بسا بركاتي هم از آن بر جاي ماند كه با ترك وطن ممكن يا ميسور است. اما آيا رفتن به شوق هم همين حكم را دارد؟‌

در ادبيات: از کهنه‌روز تا امروز، جستجوي زيست بهتر و لذت برتر از جمله طبيعي‌ترين و عرفي‌ترين رفتارها بوده است؛ رد پاي آن را در ادبيات، شايد بهتر از هر جاي ديگر، بتوان يافت. سعدي گويد:‌ "روستازادگان دانشمند/ به وزيري پادشا رفتند"؛ روستازاده‌اي كه دانشمند ‌شود و ديگر در ده امكاناتي را كه پرورش‌دهنده خلاقيت‌هاي او باشد يا توانايي‌هاي او را به كار گيرد و شأن او را پاس بدارد و راحت و رضايت او تأمين كند، نيابد، بنا به قاعده عام انتخاب احسن، به شهر مهاجرت ‌كند؛ يعني به جايي كه قدر بيند و بر صدر نشيند و چه بسا به وزيري پادشاه رسد كه هرگز در روستا دست ن‌دهد. مولوي پا از اين فراتر مي‌گذارد، مي‌گويد:‌‌ "ده مرو ده مرد را احمق كند/ عقل را بي‌نور و بي‌رونق كند"؛ بحث از جستجوي بهينه و بيشينه قدرت و ثروت و منزلت نيست؛ مي‌گويد رفتن به روستا يا ماندن در آن- كه كنايه‌اي از هر گونه دلبستگي يا نوستالوژي تواند بود نسبت به زادگاه عقب‌مانده‌اي كه فرد را به طرف خود مي‌كشد- عقل فرساست. به صرف اينكه ‌خواهي ذكاوت و بصيرت داشته باشي و از رونق عقل بهره‌مند باشي، لازم است از ده خارج شوي و به آن باز نگردي؛ يعني از هر جايي كه كوچكي و عقب‌ماندگي آن مي تواند خرد را خرد نگه دارد. نه مگر از نگاه او: "جان چه باشد جز خبر در آزمون / هركه او علمش فزون جانش فزون"؟ براي ناز و كام هم مي توان رهسپار ديار ديگر شد. به صرف تمناي خواسته بيشتر مي‌توان در پي آن سر نهاد. نه اگر، چه كسي انسان را ازجستجوي لذت منع كرده است؟ اين لذت در وطن دست نمي‌دهد، لاجرم وطن ديگري سراغ مي‌شود.

به تعبير زرين‌کوب، هنگامي كه سيستان شاعري چون فرخي را در خود پرورد گمان بايد مي‌زد كه روزي خواهد آمد كه شاعر اينگونه سرايد: "با كاروان حله برفتم ز سيستان/ با حله‌اي تنيده ز دل بافته ز جان"؛ شاعري كه خواننده و نوازنده نيز بود، با اين مايه هنر براي رهايي از ناداري ناگواري كه او را رنج مي‌داد از شهر خويش بيرون آمد تا جايي پيدا كند. جايي كه هنر و شعر او را كسي خريداري كند و مثل ارباب سابقش- آن دهقان سيستاني- در بخشيدن صله و دادن انعام به وي همواره از بيم ناداري خويش دست و دل نلرزد. آنچه از دهقان به وي مي‌رسيد كفاف خرج او را نمي‌كرد. پس به اميد گشايش از سيستان بيرون آمد و راه ماوراءالنهر پيش گرفت. و گرچه امير چغانيان او را گرامي داشت و رفع نياز كرد، فرخي راه دربار غزنه را پيش گرفت چرا كه سلطان ترك، محمود غزنوي، قدرت و ثروتي بسيار بيش از امير ابوالمظفر داشت، و صله هاي او كام شاعر را شيرين‌تر مي‌كرد.

ناصرخسرو هم كه از شيوه فرخي سر ‌پيچيد و سرود که: "من آنم كه درپاي خوكان نريزم / مر اين قيمتي در لفظ دري را"، درجستجوي حكمت اهل باطن ، ترك وطن كرد ، چرا كه در آن محيط تعصب و تقليد كه در عهد سلطان محمود در خراسان پديد آمده بود ، خسرو نمي‌توانست حكمت نهايي را بجويد ، به مصر و مغرب رفت و در آنجا اقامت كرد ، چرا كه خبرهايي شنيده بود كه آنجا را در نظرش سخت آراسته بود.

كليم كاشاني،‌ صائب تبريزي،‌ طالب آملي، نظيري نيشابوري به هند مهاجرت كردند و در دربار شاه جهان- خداوندگار تاج محل- صاحب تمامي آن چيزهايي شدند كه در شهر و كشور خود از آن نصيبي نداشتند. حافظ گويد: "شكرشكن شوند همه طوطيان هند/ زين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود"؛ نه آيا همين جلاي وطن شاعران بود كه شعر فارسي را تا به بنگال پيش برد و چنان كرد كه از اميرخسرو كه اهل دهلي بود تا اقبال كه اهل لاهور بود ،‌ و هيچ يك زبان مادري آن ها پارسي نبود ، ديوان هايي بوجود آمد كه فخر زبان فارسي و بلكه ميراث ادب و فرهنگ جهان شود؟

ديگر نخبگان: اين البته اختصاصي به شاعران نداشت،‌ انواع نخبگان ؛ از وزيران تا اميران لشگر و از فقيه و متكلم تا فيلسوف و دانشمند ، همه به شوق سعادت ترك ديار مي‌كردند. غزالي كه در طابران طوس زاده شد به مركز تمدن و فرهنگ آن روزگار ، يعني پايتخت هزار و يكشب رفت و در نظاميه ی بغداد شيخ الفقها شد و  درمجاورت مسند خلافت عباسي ، غرور علمي خويش را از هماوردي با بزرگان اهل كلام ارضا ‌كرد ، چرا كه در طوس هرگز چنان حلقه‌هاي مجادله و مباحثه اي وجود نداشت و نبوغي تا بدان پايه كه ابوحامد داشت قهراً در آن سرزمين مي‌مرد و هرگز به عنوان بزرگ "حجت الاسلام" نايل نمي‌آمد. بعد هم كه غزالي دچار انقلاب دروني شد و ديگر غلبه بر حريفان و نام و شهرت علمي او را خوش نمي‌آمد ، از بغداد گريخت و به شام رفت. ناشناس به گوشه اي فرود آمد و پاي در دامن رياضت پيچيد ،‌ و تنها هنگامي به ديار خويش بازگشت كه در كمال بود و نسبت به فقر و غنا و حتي علم و جهل بي‌تفاوت؛ ابوحامد به شوق دنيا به بغداد هجرت كرد و به شوق آخرت به مكه و شام.

از وزيران و سياستمداران هم جعفر برمكي كه وطن خويش را فاقد بارگاه سلطاني ديد ناگزير روي به راه بغداد نهاد و وزير هارون عباسي شد. آن شكوه شگرفي كه تمدن اسلامي در عهد رشيد از جنوب آسيا تا غرب اروپا را در برگرفت ، نمي‌توانست از خرد فرهيختگان مهاجر پارسي چون برامكه بي نياز باشد.

خواجه نظام‌الملك هم سلاطينش فارس نبودند. آلب‌ارسلان و ملكشاه سلجوقي تركاني بودند كه سيطره ی سياست خود را به بخش‌هايي از ايران هم سرايت داده بودند. نقش اين وزير ايراني در سلطنت اين پدر و پسر چنان بود كه هنگامي كه شاه او را بر اثر اقتدار بي‌اندازه‌اش تهديد به خلعيت كرد و پيغام فرستاد كه چرا حد خويش نگاه نمي داري. خواجه برنجيد و گفت "با سلطان بگوييد دولت آن تاج بر اين دوات بسته است، هرگاه اين دوات برداري ، آن تاج بردارند." شوكت سلاجقه و نيز نظام ملك ايران ، خصوصاً با تهديد بزرگي چون اسماعيليه ، به بركت ذهن و زبان يك پارس بود كه به دربار تركان مهاجرت كرده بود. بدون اين مهاجرت كجا چنان مقامي دست مي‌داد كه بتوان پادشاه قدر قدرتي را اين چنين تهديد كرد؟

بيروني هم كه از كبار دانشمندان ايراني است، در پي مطلوب‌هاي خويش مهاجرت كرد ، پس از ورود به غزنه فرصتي كه بيروني مدتها در انتظارش بود ، فراهم شد. او به پنجاب و سند سفر كرد و در پيشاور و لاهور اقامت گزيد. در اين سفرها به مطالعه ی زبان سانسكريت، گرد‌آوري آثاري درزمينه علوم هندي و... پرداخت و مهمترين كتابش تحقيق ماللهند را در همانجا به رشته تحرير كشيد.

بر آستانه بيگانه: از يك نگاه، اينان دلال مظلمه بودند كه سر بر آستان بيگانه مي‌نهادند، اما اين نظرگاهي تنگ مي‌نمايد. از ديدگاهي كلان‌تر، عظمت تاريخ فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي و حتي بشري سهمي عمده را به اينان وام‌دار است؛ گيرم كه بعضي از ما دوست‌تر مي‌داشتند سلاطين اين وزيران هم ايراني بودند و در ايران و بنام ايران و براي ايران مرزهاي تمدن را توسعه مي‌دادند.

عالمان مذهبي هم از گذشته تا كنون از روستا و شهر خود به سوي مراكز علم رهسپار مي‌شده‌اند و در بسياري موارد ، علي‌الخصوص آنان كه از استعداد علمي بالايي بهره‌مند بودند و به مدارج والاي تدريس و تأليف نائل مي‌شدند در همان امكنه رحل اقامت مي‌افكندند و به محل خود مراجعت نمي كردند. نجف نمونه اي از اين مراكز علمي است كه بسياري از برترين عالمان را ، كه غالباً از روستاها و شهرهاي كوچك ايران به آنجا رفته بودند ، در خود نگه داشت ، و آن ها هرگز قصد مراجعت به موطن خود را نكردند ، به اين دليل روش كه شأن خود را برتر مي‌ديدند و گمان داشتند در يك مركز معتبر علمي امكان بهره‌گيري و بهره‌دهي علمي و اقتصادي براي آنها بيشتر است.

دانته كه در عهد باز رونق زبان و فرهنگ لاتيني ، وطن خود را در زبان و فرهنگ ايتاليايي مي‌يابد ، از آن فراتر مي‌رود و مي‌گويد: "سراسر جهان وطن من است"؛ و چون با شرايطي كه درخور او نيست به او پيشنهاد مي‌كنند به فلورانس بازگردد ، مي‌نويسد: "مگر روشنايي خورشيد و ستارگان را نمي‌توانم در جايي ديگر تماشا كنم؟ مگر نمي‌توانم در باره شريف‌ترين حقايق در همه جا بينديشم ، بي‌آنكه بدون افتخار و آلوده به شرم در شهر خود و در برابر مردم ظاهر شوم؟ حتي نان خود را نيز در همه جا مي‌توانم يافت". اهل هنر نيز با سماجت تمام به آزادي خود از قيد اقامتگاهي معين ‌باليده‌اند. گيبري ؛ معمار مجسمه‌ساز فلورانس قرن پانزدهم مي‌گويد: "كسي كه چيزي آموخته باشد در هيچ جا غريب نيست ، اگر دارائيش را ربوده باشند و هيچ دوستي هم نداشته باشد ، شهروند هر شهري تواند بود. هر جا كه مرد دانشمند سكونت اختيار كند آنجا وطن اوست. اگر ميهنم من را نمي خواهد من هم او را نمي خواهم جهان فراخ است." اين سخن از هوگو گروتيوس، حقوقدان نامدار متخصص حقوق بين‌الملل است كه پس از فرار از زندان گفته است. گروتيوس ده سال به ناچار در پاريس زندگي كرد و در آنجا ، دور از وطن معروفترين كتابش "قانون جنگ وصلح" را نوشت. پونتانو در باره ايتاليا در آستانه رنسانس مي‌نويسد:‌ "در همه شهرهاي پرجمعيت‌مان گروهي انبوه از مردمان را مي‌بينم كه به خواست خود بر وطن پشت كرده‌اند:‌ "البته هركس هرجا رود فضايل خويش را با خود مي‌برد." بوركهات اضافه مي‌كند كه: "اينان در واقع از شهر خود تبعيد نشده بلكه هزاران تن به ميل و اراده ی آزاد بر وطن پشت نموده بودند ‎، چون وضع سياسي يا اقتصادي زادگاهشان تحمل‌ناپذير گرديده بود."

در جهان: در سطح جهان ، در دهه ی سي ، حوزه فرهنگ و تمدن آلمان ، ده‌ها و بلكه صدها نخبه تراز اول را بر اثر خوف از شقاوت‌ به انگلستان و آمريكا روانه كرد. اين جماعت توان علمي خويش را بر قدرت دانش وطن جديد خود افزود. انيشتين ، پلانك ،‌ ويتگنشتاين ، پوپر ،‌ هوركهايمر ، مان و بسياري ديگر در وطن جديد خود دست به آفرينش زدند ؛ آفرينش هايي كه اينك درقالب فلسفه ،‌ ادبيات ، فيزيك ، جامعه‌شناسي و... ميراثي جهاني است كه همگان ازآن بهره مي‌برند ، منهاي نظر به اين كه در آلمان و اتريش ، يعني وطن نخستشان ، توليد شده است يا در انگلستان و آمريكا كه وطن بعدي آنان بوده است. هيوز مي‌گويد که مهمترين رويداد دومين ربع قرن بيستم، مهاجرت روشنفكران اروپايي گريزان از فاشيسم بوده كه اغلب آلماني- اتريشي بوده‌اند. اكثر افرادي كه تصميم به ماندن در آمريكا گرفته بودند ، در اين جامعه جذب شدند و وجود آنها جزئي از زندگي روزانه آمريكائيان شد. در زمانه ی ما هم ، از عموم كشورهاي جهان سوم و جهان دوم سابق ،‌ كه اينك غالباً به جهان سوم ملحق شده‌اند ،‌ بسياري از نخبگان جذب مراكز علمي و صنعتي كشورهاي جهان اول مي‌شوند.

ظاهراً ، اين ترك وطن عالمان به مسئله‌اي فاجعه‌آميز و تأسف‌بار بدل شده كه حجمي از مباحثات ، مطالعات و حتي مجادلات را ، در دو سطح فرهنگي- آكادميك و سياسي- اجرايي ، به خود مشغول داشته است. فحص فراواني دراين باب شده و آمار مهاجران ، گاه مخفي ، به دست مسئولان و صاحبنظران ، و گاه علني ، به دست همگان ، رسيده و واكنش‌هاي متفاوتي را نيز بر ‌انگيخته است. در طبقه ی سياسي جدالي در مي گيرد كه ضمن آن يك طرف ،‌ منش و روش رقيب را مسبب اين مي‌داند ،‌ و طرف ديگر اين مهاجران را خائناني مي‌شمارد كه خير و صلاح ملك اتفاقاً در رفتن آنان است. در طبقه ی علمي فراواني توضيح مي‌شود كه توليد علمي كشور به سمت صفر ميل مي‌كند و چنانچه براي اين معضل چاره‌اي نشود ،‌ دير نيست كه فضاي علمي كشور عمدتاً كساني را دربرگيرد كه بر اثر ضعف علمي امكان مهاجرت نداشته اند. نيز اعزام دانشجو به خارج ، با اين استدلال كه بهترين‌هاي آنها در خارج اقامت مي‌گيرند و برنمي‌گردند رو به تعطيلي كامل دارد. همگی ازاين متأسفند و ميهن‌دوستان بيشتر ؛ گو اين كه البته آن تحقيقات و اين تأسفات هيچ مشكلي را در اين باره حل نكرده و البته نخواهد كرد. ترديد نه كه تضييع حقوق آدميان به ويژه درموطن باعث اسف‌ است ، و چه بسا اين اسف وقتي پاي تضييع نخبگان به ميان آيد ، عميق‌تر شود. در دنيايي كه به سرعت به سوي آزادي ، توسعه و رفاه پيش مي‌رود ، شايد ناخوشايندترين حالت ، از دست دادن كساني باشد كه مي توانند پيشگامان آزادي ، توسعه و رفاه باشند. در حالتي بدبينانه حتي دور نيست كه اين شعر سعدي وصف الحال باشد كه: "نفس خروس بگرفت که نوبتي بخواند/ همه بلبلان برفتند ونماند جز غرابي".

افزودن بر حجم مطالعات مهاجرت را فايده ی فراواني نيست. مسلم اينكه ايران فراز كشورهايي است كه نيروهاي نخبه اش را به سراسر جهان صادر مي‌كند. اينها بر دو دسته اند: گروهي كه بر اثر خوف از رنج مي گريزند و گروهي كه در پي شوق لذت مي‌روند. گروه اول را مي‌توان مصداق مهاجرت خوفي دانست و گروه دوم را مصداق مهاجرت شوقي. تعداد مهاجران خوفي يعني کساني که به سبب تهديد گريخته‌اند محدود است ، کثرت با دسته دوم است. اين نوع مهاجرت نخبگان ، از همه سو ، از طرف كشورهاي با "توليد لذت پائين" به سمت كشورهايي است كه داراي "زمينه هاي بهره‌مندي بالا" باشند. از حيث مهاجرت‌ شوقي ، ايران با ديگر ممالک هم‌عرض ،‌ از نظر "توليد ناخالص لذت" و "توليد لذت سرانه"، فرقي نمي‌كند. به ديگر سخن، اگر اين تعابير را به معناي ميزان غوطه‌وري در امكانات و امكان عملي استفاده از مطلوبات بدانيم، ايران ، با ديگر ممالک بايد ميزان مشابهي از مهاجرت‌ شوقي داشته باشد. اگر به‌فرض ممالکي با جغرافيا و ماليه‌اي مشابه ، قدرتي مشابه در توليد حامل‌‌هاي لذت دارند ، جاي سؤال است که چرا ايران مهاجر بيشتري دارد. مشکل شايد منحصر به ايرانيان است و بس؛ که التزام دولت به يک فرهنگ و ايدئولوژي خاص در آن چنان کرده که ميزان مهمي از لذت توليد شده به سادگي قابل مصرف نباشد. افزايش مهاجرتهاي شوقي به قياس جوامع شبيه [از حيث توليد لذت]، عدم امکان مصرف لذت، در حد مشابه است.

 غيرطبيعي ها: قسم مهمي از مهاجرت‌هاي ايرانيان مهاجرت طبيعي است. آن مقدار از مهاجرت در ايران که

غيرطبيعي است، بخش اندکي در اثر کمبود "آزادي در" است که به نخبگان اجازه تدبير امور ملک را نمي‌دهد و آنان که طالب چنين آزادي‌اي هستند، يکچند مداومت مي‌کنند و سپس ، بر اثر تهديد احتمالي ، مي‌گريزند. بخش بسيار بزرگتري اما، کساني هستندکه متعاقب کمبود "آزادي از" امکان استفاده از لذت توليد شده يا موجود را ندارند ؛ و اين هر دو به ميزان بسياري از ميان نخبگان ؛ آيا شماتتي بر آنان رواست؟ پاسخ منفي است ، از اين رو كه آن قسم كه از خوف مي گريزند "اماني" به دست خواهند آورد و آنان كه به شوق مي روند "امكاني"، چرا بايد از امان و امكاني كه نصيب آنها مي شود تأسف خورد؟ البته اين كه ما به دست خويش نخبگان خود را فراري مي دهيم ، از منظر حقوق بشر نامطلوب است. اما اگر از اين حيث نگرانيم كه آنها از وطن خود رخت به سراي بيگانه مي كشند ، و چراغي را كه به خانه رواست ،‌ نه به مسجد ،‌ كه در كليسا و كنيسه روشن مي‌كنند ، در اشتباهيم. زيرا در جهاني جديد زندگي مي كنيم كه به تعبير را برستون؛ درهم فشرده شده است و براي توصيف و تبيين آن بايد قالب هاي جديدي را بكار گيريم. اگر ايران صرفاً از منظر يك حوزه ی زيستي برايمان مطرح است ، بايد در اين گفته پل والري تأمل كنيم كه ديگر نمي‌توان فارغ از كل جهان و براي خود انديشيد و كاركرد. و اگر ايران به عنوان يك وطن و از منظر ناسيوناليستي آن مطرح است بايد به اين گفته آرنت دقت كنيم كه "چون واقعيت حاضر بدون گذشته مشترك ما را به وضعيت جاري جهاني كشانده است همه ی سنتها و همه ی گذشته ی تاريخي خاص را به مهمل بودن تهديد مي كند." به نظرمي‌رسد حتي اگر هنوز فاصله بسياري با "جهان ‌وطن" داريم، اما تا حدود زيادي به آن نزديك شده‌ايم و اين ناگزير از تأسف از مهاجرت كه روز به روز بيشتر "دروني" مي شود- درون جهان- مي كاهد.

آيا اگر نخبه‌اي في المثل از روستائي به مركز استان مهاجرت كند، خسارتي روي داده است؟ لابد پاسخ منفي است. اگر از استان خود به استان ديگري برود چه؟ يا اصلاً به پايتخت و مركز كشورمهاجرت كند؟ اين اگر در مكان جديد كارآيي و رفاه بيشترداشته باشد ، قطعاً قابل تقبيح نيست ، چرا كه ثمره ی كار او و رفاه او- كه بركاركردش تأثيردارد- نهايتاً به كل كشور و جامعه مي رسد. حتي اگر فرض كنيم كه درمحل اوليه ی او ، مثلاً روستايش ، به او نيازداشته اند ، اين مشكلي ايجاد نمي‌كند ؛ چون اولاً نياز ديگران تنها ملاك يا حتي مهمترين ملاك انتخاب محل زندگي و كار نيست ؛ ثانياً ديگراني كه در جايي ديگر به چنين كسي نياز دارند ، نيازشان ، شايد به همان اندازه ، قابل اعتناست. دراينجا در واقع از فرد خواسته مي شود كه عليرغم كارايي بيشتر و رفاه بيشتر در صورت هجرت ، در روستا يا شهر خود بماند ، چون آنها به او نياز دارند. چيزي كه با هيچ ضرورت عقلاني يا سنتي قابل توجيه نيست ، چرا كه از ديرباز در تمام عالم، افراد از روستاها به شهرها و از آنجا به شهرهاي بزرگ و مركز كشور ،‌ مهاجرت مي‌كرده‌اند. حتي از نخبگان که بگذريم و كشاورزان روستايي را در نظر بگيريم ، اين همه تشويق و ترغيب و سفارش آنان كه در روستاها بمانند و به شهرها مهاجرت نكنند، چقدر نتيجه‌بخش بوده است؟ پاسخ دقيق و درست يك روستايي به يك نخبه ی برنامه‌ريز در مركز اين است كه من مسئول خود كفايي كشور و ترويج كشاورزي و شلوغ نشدن شهرها و ايجاد نشدن شغل‌هاي كاذب و توسعه نيافتن حلبي‌آبادها نيستم ، دست كم در وهله ی اول ، نيستم. بنا به قاعده ی فلسفي انتخاب اخف و اسهل، هر كسي در پي ساده‌ترين راه براي تكافل زندگي خود است. اگر كارگري ،‌ دستفروشي و حاشيه‌نشيني در شهر ،‌ راحت‌تر از كشاورزي در زمين‌هاي كويري و كم‌آب و زندگي در روستاهاي دورافتاده و محروم باشد ، آن يكي را انتخاب خواهد كرد ؛ توصيه هاي علمي و اخلاقي در مورد نادرستي مهاجرت يا تصنيف‌هاي رمانتيك درمورد آب زلال چشمه روستا و غيره هم بر او تأثيري ندارد.

حال اگر اين كارگر يا آن نخبه يك درجه ی ديگر مهاجرت خود را ادامه دهد ، مثلاً از كشور خود خارج شود ، آيا ‌ اتفاق جديدي افتاده است؟ چه بسا حس كنيم كه تا پيش از اين هر چه بود بالاخره در داخل وطن خود بود ، گيرم در اين يا آن شهر ، ولي خارج شدن از مرز و ترك وطن ديگر قابل‌توجيه نيست ،‌ چون اين بار نفع‌رساني به بيگانگان است ؛‌ ترك مردم خود ، محروم كردن آنان از فوايد خود و رفتن به ديار غريب و سرنهادن به آستان "ديگران"، يك عمل خلاف اخلاق و خلاف شرافت است.

اما اولاً: اگراين سخن را جدي بگيريم معناي آن اين است كه عمل بسياري از بزرگان علمي و ادبي و سياسي و ديني كه در صدر اين مقاله از مهاجرت آنان ياد رفت ، خلاف اخلاق و شرافت بوده است ؛ قضاوتي كه علاوه بر مايه‌اي گستاخي ،‌ در تنافي با دستاوردهاي بزرگ مهاجرت‌هائي است ،‌ كه به آن اشارت رفت. ثانياً: تأمل كنيم اين گزاره ها واقعاً بديهي‌اند. چه تفاوت هست ميان مهاجرت از روستا به شهر ، ازشهر به پايتخت و از پايتخت به شهري در كشوري ديگر؟ اين سئوال ، شايد به خلاف ظاهرآن ، جدي است. ملاك چيست كه هجرت از بلوچستان به آذربايجان عادي است، اما از آذربايجان به تركيه فرارمغزها محسوب است؟ پاسخ اين است: مرزهاي ملي ؛ اينجا به اصل مطلب مي‌رسيم:‌ آيا هنوز هم مهمترين خط فاصل ميان افراد، مرزهاي دولت- ملت است؟

نه آيا اين اين مرزها محصولي از زد و خوردها ، شكست‌ها و پيروزي‌ها ،‌ فروپاشي امپراطوري‌ها ،‌ جنگ‌ها ،‌ شورش‌ها ،‌ انقلاب‌ها ،‌ الحاق‌ها و تجزيه‌ه ا، و در نهایت رقابت‌هاي صرفاً مبتني بر زور [تغلب] بوده است و كماكان در تغيير ؟‌ گاه گمان مي كنيم كه وطن به اين معني از ازل بوده و تا ابد هم باقي است ، در حالي كه دولت- ملت كه يك پديده ی دست‌ساز مدرن است ، يك درجه از رشد و تحول جوامع بشري بوده و اصالتي ندارد. هر چند ملل تاريخي چون ايران و مصر و چين ، که ميراث‌خوار امپراتوريهائي با همين نام‌هاهستند ، استعداد اندکي براي ماهيت صناعي اين صناعت داشته باشند. تأكيد بر تفاوت ملل ، بيشتر از سوي طبقه سياسي بعد امپراتوري و در جهت منافع خاص او ، يا از سوي نوسازان سياسي به عنوان تدبير توسعه بوده است. در قديم و حتي حال ، در ميان غالب مردم معناي وطن همان زادگاه است. آنچه به شيوه‌اي سياسي وطن خوانده شود ، صرفاً در قالب گفتمان حاكميت سياسي معني مي يابد و البته اين در نگاه بسياري كه- به گونه اي متناقض نما گاه به دليل سطح پايين دانش و بينش و گاه به دليل سطح بالاي آن- فارغ از اين گفتمان و تبليغات آن زيست مي‌كنند بي‌اثر است. ترك دياري كه نجم الدين و جلال‌الدين ازآن سخن مي گويند، ترك بلخ و ري [يعني زادگاه] است از آن كه درآمدي ، اصفهان و نجف و انقره و شام فرقي نمي‌كند.

وطن کجاست؟ اگر خروج از وطن قبح اخلاقي يا غبن نوستالژيك داشته باشد ،‌ وطن به معناي زادگاه است. چون نه من حيث وجدان و نه من حيث عادت ، ضرورتاً ، حلقه‌اي ميان اجزاي يك Nation-State نيست. دولت- ملت يك جامعه است نه يك جماعت ، اجتماع سودپيوند است نه مهرپيوند. اگر قرار باشد حلقه هاي مبتني بر مهر كسي را در جائي نگه دارد ،‌ همان روستا يا وطن مألوف است ، يعني جايي كه به آن انس دارد. وقتي از آن خارج شد و مثلاً به يك پايتخت قدم گذارد ، ديگر وارد يك فضاي سودپيوند شده است ،‌ پس مهاجرت در پي منافع از آن جا به بعد هم قبحي ندارد.

به علل مختلف ، از جمله توسعه اقتصاد فرامليتي ، توسعه ی ناامني هاي فرامليتي ، توسعه ی سوپر ماركت فرهنگ جهاني ، توسعه ی نهادهاي مدني فرامليتي و... پديده ی دولت علي‌الدوام صلابت و اصالت خود را از کف فرومي‌نهد. منافع و نيز مضار مشترك كشورهاي جهان را به سوئي سوق مي‌دهد كه در حكم ايالات‌ متحده ی منطقه يا قاره ی خود باشند. اين سان ، در پيمان‌هاي منطقه‌اي ، مهاجرت از كشوري به كشوري ، شبيه مهاجرت در داخل يك كشور محسوب تواند شد.

فراموش نكنيم تاكيد بر عنصر مليت ، اگر بر يك زبان ، نژاد ، مذهب و تاريخ متكي باشد ، همچون در آلمان و ژاپن و ايتاليا خطر ايجاد ناسيوناليسم فاشيستي و برتري‌جوئي قومي همراه دارد. موسوليني مي گويد: "در جامعه‌اي كه با هماهنگي و دقت بدن انسان [يعني در يک نظام فاشيستي] كار مي‌كند ، هر منافعي و هر فردي در خدمت مقاصد والا و عالي ملت است"؛ و اگر تركيبي از اقوام ، مذاهب ، زبان‌ها و گويش‌هاي مختلف باشد ، چنان كه در اكثر كشورها اينگونه است ، يك قرار تلويحي سياسي است كه گرچه به دلايل متعدد عجالتاً نمي‌توان و شايد نبايد آن را از رسميت انداخت ولي ، دليلي در کار نيست كه خروج از آن خيانت باشد. دولت- ملت از يک سو داستاني است بافته ضرورت‌هاي عصر رقابت‌هاي مابعدامپراطوري ؛ يك پروژه ملت‌سازي ، تا دولت‌هاي متعدد معنا و محمل پيدا كنند ؛ تا ماليات پروس به واتيکان نرود ، تا ناپلئون شاه ايتاليا نباشد ، تا عثماني‌ها و روسها بر سر بالکان نزاع نکنند. از سوي ديگر يک صوابديد نوسازانه است ، تا امنيت واحدي برآيد ، و هويت ثابتي پاي‌دارد ، و موتور توسعه سرعت گيرد. بخشي از اين به منفعت طبقه سياسي راجع است و قسمي به مصلحت حاميان نوسازي ، که هر دو تابع زمان است و چه بسا عوض شده يا نيازمند تغيير باشد. با اين وصف‌ اما ، دشوار مي توان فهميد كه عالمان با كدام استدلال چنين مهاجرت‌ها را تخطئه توانند کرد؟‌ خصوصاً هنگامي كه يگانه شدن جهان با سرعتي پيش مي‌رود كه اگر قرار است كسي را در حوزه ی فيزيك ، موسيقي ، شهرسازي ، اخلاق يا هر چيز ديگري توليدي باشد ،‌ در هركجا كه باشد آثار آن از طريق شبكه ی اطلاع‌رساني به همه جا خواهد رسيد. به تعبير ديگر ، گرچه ممكن است ايده آل يك دولت جهاني نوعي اتوپي‌گرايي محال به نظر آيد ، ليک با حفظ مرزهاي سياسي حتي ، فرهنگ و اقتصاد براي خود جهاني يگانه‌ به‌وجود آورده است و بيش از اين بوجود خواهد آورد ؛ جهاني كه ديگر در آن خودي و بيگانه معناي چنداني نمي دهد. از يك سو ، هر كس به جايي مي‌رود كه رفاه بهتر و باروري بيشتر داشته باشد، و از سوي ديگر ، آثار و نتايج اين باروري كم يا بيش به نقاط ديگر اين جهان‌شهر مي‌رسد.

در بسياري موارد ، ناسيوناليسم محصول احساس نياز به هويت براي مبارزه در دنيايي است كه فقر و فشار بيگانه‌ستيزي به بار آورد. در دنيايي كه روابط حسنه ی ميان فرهنگ‌هاي مختلف ممکن باشد و تصرف سرزمين‌هاي ديگر يا اعمال فشار بر آن ها از سوي دولت هاي بزرگ محتمل نباشد ، ناسيوناليسم پايگاه چنداني ندارد. به تعبير گيبرنا "غياب ناسيوناليسم در دنياي آينده مي تواند يا محصول شكل‌گيري جامعه بين‌المللي صلح‌آميزي باشد كه احترام به چند‌فرهنگي را رعايت و آن را تشويق مي كند ، يا نشانه ی فرآيندي موفق از همگن‌سازي فرهنگي در جهان است." آكسفورد ذيل عنوان "افول دولت و بعد سرزميني آن" مي گويد: كنشگراني كه آگاهانه مي كوشند جهان را به گونه اي كه بود مجدداً مستقر كنند يا به حاشيه رانده مي‌شوند ، يا مي‌كوشند از طريق تلاش‌هايي براي حصار كشيدن به دور خود ، به درجه‌اي از خود‌بسندگي دست يابند كه اكثراً موفق نمي‌شوند . فريدمن هم اشاره مي‌كند «تحول شرايط در نظام جهاني مي تواند فضايي براي شكل گرفتن هويت‌هاي جديد در مناطق مختلف بيافريند و در عين حال شرايط را براي هويت هاي[ ملي] موجود دشوار كند».

نتيجه: بنابراين ، مهاجرت نخبگان به طلب آزادي بيشتر- اعم از منفي و مثبت- از لحاظ تاريخي ،‌ امري قديمي است و نه حادث ، و از لحاظ جغرافيايي ،‌ منحصر به كشور يا منطقه خاصي نيست ؛ مورد قضاوت منفي اخلاقي نمي تواند قرار گيرد ،‌ چون هم بنا به خوي و خصلت طبيعي انسان و هم قواعد جامعه‌شناختي گريز‌ناپذير است ؛ تنها بخشي از آن كه قابل پيش‌گيري است ، مواردي است كه به نقض حقوق بشر و شهروند راجع است ، و اين خود محصول ساخت سياسي است ؛‌ گرچه توزيع معتدلي از نخبگان ، همچون توزيع معتدل ساير مطلوب‌ها ،‌ ايده‌آلي قابل دفاع و قابل پيگيري است ، اما اين نمي تواند به ايده ی ميهن متكي شود ،‌ زيرا يك معناي آن [زادگاه] رمانتيك و لذا موضوع انتخاب شخصي است ،‌ و معناي ديگر آن [دولت- ملت] صناعتي و سياسي و لذا  گذرا است و جز قراردادهاي موقت و مبتني بر توافق را نمي‌توان بر آن استوار كرد ، ضمن اين كه فرآيند جهاني شدن فضايي فراهم آورده ، و در آينده بيشتر فراهم خواهد كرد ، كه نتايج توليدي نخبگان منحصر در يك فضاي جغرافيايي خاص نخواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 21:16 توسط یکی از چند صدای معلم |

امر به معروف و نهی از منکر

 

به مناسبت هفته ی امر به معروف و نهی از منکر

وقتی که امت من از مسئولیت دو فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر شانه خالی کردند و آن را به یکدیگر واگذار نمودند ، حتما" بدانند با هلاکت و عذاب الهی روبرو خواهند شد. امام رضا (ع)

برای آمربه معروف بودن و ناهی از منکر شدن ابتدا باید معروف و منکر را شناخت سپس شرایط آن را داشت.

به نظرشما معروف چیست؟ منکر کدام است؟ و شرایط امر به معروف و نهی از منکر چه می باشد؟  

آیا قیامی که امام حسین(ع) خود، خانواده، یاران و در یک کلام تمام عزیزانش را قربانی کرد جز برای اصلاح امت و دین جدش رسول الله(ص) بود؟

 پس از گذشت سالیان دراز از این واقعه ی تاریخ ساز، در جامعه ی خود شاهد بروز رفتار های خلاف منطق و شرع در مراسم سوگواری از جمله سوگواری امام حسین(ع)هستیم.

به عنوان مثال: تشبه مرد به زن حرام است؛ ولی ما  در مراسم شبیه خوانی، شاهد ایفای نقش حضرت زینب (س) و دیگر زنان، از سوی مردان هستیم که حتی با لباس زنانه نیز صورت می گیرد.

یا آسیب عمدی به بدن در شرع مقدس اسلام حرام است؛ ولی در برخی مراسم عزاداری می بینیم عزاداران عزیز گاهی بدن خود را برهنه کرده و با شدت زنجیر می زنند.(همان طور که خوشبختانه با درایت علما، مسأله ی قمه زنی در ایران تا حدود زیادی منتفی شده، با ادامه ی این گونه تدابیر می توان از دیگر رفتارهای مشابه نادرست جلوگیری کرد.)

نمونه ی دیگر این که: ساخت تندیس حیوانات از نظر بیشتر مراجع اشکال دارد؛ حال آن که ما نماد آن ها را روی علماتی که در جلوی هیئات حمل می شود می بینیم و محل نگهداری دائمی آن هم معمولاً در مساجد است که خود مزید بر علت است.

 گاهی، افرادی در برخی تکایا با صدای بلند  بلند گوها و در اطراف منازل مسکونی به عزاداری می پردازند آن هم در اوقات استراحت مردم که به جای اثر مثبت، تأثیری نامطلوب می گذارد. در حالی که به استناد حکم فقهی حرمت ایذاء مسلمین؛ اگر مسلمانی از صدای بلند بلندگوها ناراحت باشد حتی باید مانع پخش صدای اذان شد چه برسد به نوحه خوانی و عزاداری. 

برخی از محرم، فقط سیاه پوشیدنش را آموخته اند و زنجیر زدن را؛ (قصد نفی آن ها را ندارم) اما مسأله ی مهم تر؛ درک فلسفه ی قیام عاشوراست حال آن که ما مغز و پیام اصلی را واگذار کرده و به پوسته ی آن چسبیده ایم بیایید سعی کنیم مشمول قول ملای رومی نشویم آن جا که فرمود:

( ما ز قران مغز را برداشتیم                                  پوست را بهر خران بگذاشتیم)

قصوری هم اگر هست ازعالمان دینی است که به جای روشنگری فقط قصد گرفتن چند قطره اشک (ان شاء الله برای قرب الهی ) از مستمع را دارند و لابد هر که اشک بیشتری بغلطاند اجر بیشتری برده است!

تا جایی که من می دانم محرم قبل از اسلام بوده و علاوه بر آن ماه هایی دیگر نیز چون رجب، ذی الحجه و صفر نیز حکم محرم را داشته اند که جنگیدن در آن ها حرام بوده واسلام عزیز نیز چون با این فلسفه(حرام بودن جنگ) مخالفتی نداشته  آن را تأیید نموده است.

البته واقعه ی مهمی چون عاشورا بر محرم اثر گذاشته، اما این دلیل نمی شود که جوانانمان را ترغیب به اعمالی کنیم که وجهه ی مذهبی شیعیان را در نظر عامه ی مردم (و حتی پیروان ادیان و مذاهب دیگر) تخریب کنند.

بیاییم به آن ها بیاموزانیم و خود نیز بیاموزیم که امام (ع) زور و زر و تزویر را نپذیرفت و از تعداد کم یارانش نهراسید و از هر چه داشت  برای دفاع از عقیده اش گذشت و رفت تا دین بماند.

بشکست اگر سر من،  به فدای چشم مستت         سر خم می سلامت،  بشکست اگر سبویی

البته اگر فقط حرف بزنیم همانگونه که تا به حال زده ایم کاری از پیش نخواهیم برد چرا که: دو صد گفته چون نیم کردار نیست!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:15 توسط یکی از چند صدای معلم |

جدال سنت و مدرنیته در روشنفکری دینی

گزیده ای ازگفتگوی سيروس علی نژاد با عليرضا علوی تبار

تاريخ تجدد ايران از پيش از انقلاب مشروطه تا کنون حول دو محور بزرگ فکری چرخ خورده است. نخست جريانی که فکر می کند ما بايد دنيای مدرن را الگو و سرمشق قرار دهيم و خود را به مسير و مسيرهايی بسپاريم که دنيای مدرن طی کرده و می کند، ديگر جريانی که در مقابل آن قرار دارد و تا چند دهه پيش تفکر نوع اول را غرب گرايی و غرب زدگی و مانند آنها می خواند و دست کم تا زمان انقلاب اسلامی طالب بازگشت به اصل بود تا آنچه را خود دارد به قول شاعر از بيگانه تمنا نکند.

روشنفکری دينی در دسته ی دوم جا می گيرد اما در طول سالهای پس از انقلاب چنان تغييرات عظيم و تحولات بزرگی به خود ديده که صرفاً جای دادن آن در دسته دوم مشکلی را حل نمی کند بلکه بايد برای شناخت آن تحولات دهه های اخيرش را به مطالعه گرفت و به نگاه و نگرش و راه و روش روشنفکران دينی در برابر مدرنيته و پيشترفت و توسعه پی برد.

بخشی از اين تغييرات را در گفتگو با دکتر عليرضا علوی تبار پی می گيريم.

دکتر عليرضا علوی تبار از روشنفکران دينی مطرح ايران، ليسانس خود را در رشته ی اقتصاد نظری از دانشگاه شيراز، فوق ليسانس برنامه ريزی و توسعه را از دانشگاه اصفهان و دکترای خود را در رشته ی خط مشی گذاری عمومی Public policy making از دانشگاه تهران دريافت کرده است.

او سال ها در جهاد دانشگاهی و مرکز تحقيقات استراتژيک کار کرده اما آنچه موجب شهرتش شده کار روزنامه نگاری و به ويژه نوشتن مقالاتی است که به لحاظ فکری پر اهميت و تاثير گذار بوده اند. علوی تبار کتابی به نام       « روشنفکری – دينداری –  مردم سالاری » نوشته که موضوع آن از عنوانش پيداست. وی استاد موسسه ی آموزش عالی برنامه ريزی و توسعه و در آنجا مشغول تدريس است.

'ما می توانيم مدرنيته خودمان را داشته باشيم'

 سيروس علی نژاد: به غير از آن که مبنای روشنفکری و مبنای دين از يکديگر جداست، در ترکيب روشنفکری دينی دو عنصر متناقض وجود دارد. « روشنفکری » از ديد و تفکر تازه حکايت می کند، و « دين » از تفکر قديم و کهن. البته هر چيز کهن لزوما" کهنه نيست، اما به هر ترتيب اين ترکيب ناسازگاری است و بی آن که بخواهيم به اسم اهميت زيادی بدهيم، می خواهم بپرسم به نظر شما اين ترکيب نشان از يک تناقض فکری ندارد؟

عليرضا علوی تبار: من برای روشنفکر يک تعريف استقرايی دارم. وقتی مشخصات آنها را جمع می کنم می بينم اينان در چهار چيز مشترک اند:

- گفتمانشان ، مدرن است.

- توجهشان به انسان است، يعنی خواست ها، دردها، و مسائل انسان.
- هم نسبت به انديشه ها و هم نسبت به ساختار اجتماعی نگاه انتقادی دارند.
و چهارم اينکه احساس تعهد می کنند. مانند يک آکادميسين بی طرف نيستند. می خواهند کاری بکنند.

 اين مشخصه ها بر روشنفکری دينی هم می تواند دلالت کند. اما يک وقت هست که از روشنفکری دينی، برنامه ای مد نظرتان است. اگر چنين باشد من فکر می کنم طرحی که روشنفکران دينی دنبال می کنند، سه محور اصلی دارد، به اين شرح:يک رکن آن عصری کردن دين است. تفسير مدرن از سنت. يکی از مرزهای تمايز روشنفکری دينی با روشنفکری غير دينی شايد همين جا خود را نشان می دهد. روشنفکر غير دينی يا سنت را دور می زند و با آن کاری ندارد يا طردش می کند. در واقع معتقد به يک ديدگاه دو قطبی است: مدرن – سنتی. انتخاب يکی هم به منزله ی نفی ديگری است. ولی روشنفکر دينی برای اولين بار اين مبحث را مطرح می کند که می توان از سنت ، تلقی مدرن داشت. می توان از سنت، بازخوانی مدرن کرد. در تاريخ روشنفکری دينی بين اصل دين و شناخت دين تمايز قائل شده اند. شريعتی می گفت ما اسلام داريم و اسلام شناسی. دکتر سروش می گويد دين داريم و معرفت دينی.  اينان معتقدند که دين يک هسته فرا زمانی فرا مکانی دارد که شما می توانيد متناسب با پرسش های نظری و نيازهای عملی، با توجه به مفاهيم و دانش های دوران خودتان آن را بازخوانی کنيد.

بنابراين در روشنفکری دينی، عنصر روشنفکری به معنای تلاش برای تفسير مدرن است و عنصر دينی به معنای آن چيزی است که قرار است تفسير روی آن صورت بگيرد.

اگر بپذيريم که از يک پيام سنتی می توان تفسير مدرن داشت، آنگاه تناقضی وجود نخواهد داشت. اگر بگوييم نه، از چيزی که در دوران غير مدرن پا به عرصه وجود گذاشته ديگر نمی توان تفسير مدرن کرد، آن موقع يک بخش از روشنفکری دينی که عصری کردن دين باشد تعطيل می شود ولی باز هم عناصر ديگر روشنفکری دينی سر جای خود می ماند.

از کدام يک از عناصر فرا زمانی فرا مکانی دين تفسيرهای مدرنی از سوی روشنفکری دينی صورت گرفته است؟

به طور مثال در مفهوم خدا بودن انسان و اين که او نبايد خود را قادر مطلق بپندارد که يک عنصر فرا زمانی و فرا مکانی دين است می توان با تفسير مدرن، عناصر ضد توتاليتر بسياری پيدا کرد.

روشنفکری دينی تا دهه پنجاه بخشی از روشنفکری ايران به حساب می آمد. از اين دهه وجه غالب روشنفکری ايران شد. البته همان وقت هم که به صورت جريان غالب در آمد باز هم نتوانست جريان کلی روشنفکری را تحت تاثير قرار دهد. حتی در همان زمانی که جريان غالب بود نيز تحت تاثير روشنفکری چپ بود. حالا سوال من اين است که اولا" چه عواملی موجب برتری روشنفکری دينی در دهه ی پنجاه شد؟ ثانيا" چرا نتوانست جريان کلی روشنفکری را زير تاثير بگيرد؟

روشنفکری دينی دورانی داشته است. دوره ی اول روشنفکری دينی دوره ی مشروطه است که سمبل آن سيد جمال الدين است؛ دوره بعدی که من آن را دوره تجربه می نامم دوره ای است که مهندس بازرگان و دکتر سحابی سمبل آن هستند؛ بعد يک دوره ی روشنفکری غرب ستيز داشته که شريعتی نماد آن است و دوره ی آخر هم دوره بازنگری است که دکتر سروش سمبل آن است.

اما اين تقسيم بندی مخصوص روشنفکری دينی نيست، کل روشنفکری ايران اين چهار دوره را طی کرده است البته شما در کنار جريان کلی، جريان روشنفکری دينی را هم می توانيد پيدا کنيد.

ولی در دهه ی پنجاه يک اتفاقی افتاد که موجب برتری روشنفکری دينی شد. در آن دوران سه جريان روشنفکری وجود داشت. يک جريان روشنفکری مارکسيستی يا چپ، جريان روشنفکری دينی و جريان نيروی سومی.

در واقع دهه ی پنجاه با غلبه ی روشنفکران مارکسيستی شروع می شود، بعد کم کم روشنفکران نيروی سومی غالب می شوند و فضای کلی را تحت تاثير قرار می دهند. اما اين ها بعد از مدتی نيرويی را که جذب کرده اند به روشنفکری دينی وا می گذارند و در اين ميان شريعتی بيشترين قدرت جذب را پيدا می کند.

می خواهم بگويم علت غلبه ی روشنفکری دينی در دهه ی پنجاه، آن سرمشق کلی است که روشنفکری ايران در آن دوره دارد. تمامی روشنفکری ايران در آن دوره به نوعی غرب ستيزند، همگی به اتفاق امپرياليسم و سرمايه داری غرب را تجسم بدي ها می دانند و خواهان گريز از آن هستند.

حتی روشنفکری مارکسيستی ما هم جايگزينی که پيشنهاد می کند يک قطب صنعتی ديگر نيست، دنبال شکل جهان سومی تری برای آن است .

در کنار اين ها احساس و فکر بازگشت به سنت های خودی در نيروی سومی ها وجود دارد، اما اين ها وقتی موضوع را طرح می کنند نمی توانند تا آخر نتيجه ی منطقی آن بروند. اين روشنفکری دينی است که آن را به انجام می رساند.

به هر حال روشنفکری ما در دهه ی پنجاه احساس می کند که ضمن نقد سنت بايد به نقد مدرنيته هم بپردازد. مارکسيست ها و نيروی سومی ها تحت تاثير مکتب فرانکفورت به نقد مدرنيته می پردازند. اين نقد توامان سنت و مدرنيته در جريان غالب فکری آن زمان، زمينه را برای شکل گيری روشنفکری دينی فراهم می آورد. روشنفکری دينی در واقع از اين فضای فکری تغذيه می کند. اصولا" يکی از ارکان برنامه ی روشنفکری دينی همين است که توامان هم مدرنيته را بايد نقد کرد هم سنت را. نبايد تسليم سنت شد و نبايد به تک گويی مدرنيته رسيد.

آن دو گروه روشنفکر، ناخودآگاه زمينه را برای غالب شدن اين گفتمان فراهم می آورند؛ نقدی که مارکسيست ها از شوروی بابت استثمار کشورهای جهان سوم می کنند، و نقدی که نيروی سومی ها از سيطره غرب و مضمحل شدن فرهنگ ملی به عمل می آورند، فضای فکری مساعدی برای روشنفکری دينی به وجود می آورد که بيايد بگويد ما می توانيم مدرنيته ی خودمان را داشته باشيم. اين پيام مهم روشنفکری دهه ی پنجاه است که خيلی می گيرد. چيزی که من به آن می گويم مدرنيته درون زا.

چرا می گيرد؟

به دليل الگويی که شاه برای مدرنيته تبليغ می کند. الگوی مدرنيته برون زا و نوعی نوسازی که از خارج می آيد. آن مدل جامعه را دچار بحران کرده، ناهنجاری و مسائل اجتماعی ايجاد کرده، و زير سوال رفته است. همه دارند فکر می کنند که چه چيزی را می توانند جايگزين کنند. روشنفکران ما در مجموع بستری را می سازند که پاسخ روشنفکری دينی نهايت منطقی آن بستر است.

اين يک طرف قضيه است که بيشتر جنبه های فکری تحول را توضيح می دهد. اما اين جريان يک جنبه ی عملی هم دارد.

روشنفکری دينی با زبان توده ی مردم حرف می زند. واژگانش نا آشنا نيست، مردم با آن همدلی می کنند، وقتی می خواهد قهرمان بسازد و برای دفاع از عمل مسلحانه عليه حکومت ، کربلا را احيا می کند، ادبياتش خيلی زود با مردم ارتباط برقرار می کند و اين مشکلی است که روشنفکر قبلی ما به خصوص روشنفکران مارکسيست به شدت دست به گريبان آن بوده اند و نمی تواند با مردم ارتباط برقرار کند.

دليلش اين نيست که اين گروه خود به مقدار زيادی سنتی است؟ يعنی ما با روشنفکرانی طرفيم که روشنفکر نيستند، روشنفکری آن ها نصفه نيمه است، نيمی سنتی و نيمی روشنفکر؟ و همشان صرف استقرار حکومتی شده که خودشان از آن راضی نيستند زيرا که پروژه ی دينی کردن جامعه را به جای مدرن سازی دنبال می کند؟

نه. آنچه اتفاق افتاد در واقع همان واکنش به نوسازی برون زاست و مخصوص ما هم نيست. در تمام کشورهای اسلامی که نوسازی برون زا در آنها پی گيری شده، يک واکنش بنيادگرا در مقابل خود پديد آورده است. جمهوری اسلامی بنيادگراست نه روشنفکر دينی.

اتفاقی که در ايران افتاده همان اتفاقی است که در الجزاير و مصر هم افتاده است. زمينه ساز اين وضع واکنش آن مدل نوسازی در کشور بوده است. آن مدل مدرن شدن واکنشی ايجاد می کند که در کشورهای اسلامی نامش بنيادگرايی است.

می خواهم بگويم حتی حضور جمهوری اسلامی هم نوعی درون زا کردن مدرنيته است. مثلا آموزش زنان. جمهوری اسلامی عليرغم شعارها و مواضعی که دارد آموزش زنان را تسهيل و به مدرن شدن زنان ايرانی کمک می کند.

در جامعه ی نيمه سنتی ما خانواده ها در برابر آموزش، در برابر رفتن دخترها به مراکز آموزشی مدرن، مقاومت می کردند چون احساس می کردند دختر ممکن است از اين طريق بی دين بشود.

اما وقتی جمهوری اسلامی آمد و صورت مراکز آموزشی دينی شد، خانواده های سنتی مقاومت را رها کردند و بچه ها فوج فوج به مدرسه رفتند و مدرن شدند. يعنی شما می توانيد فيزيک مدرن و شيمی مدرن بخوانيد ولی به جای آنکه ضد دين بشويد، ديندار بشويد. علوم که همان علوم است. به اين شکل عنصر مدرن را در قالب سنتی تا عميق ترين لايه های جامعه می توان برد.به نظر من مهمترين عنصر آموزش مدرن، انديشه ی مدرن است که در قالب مدرسه کاملا" سنتی تا کنه جامعه می رود. در واقع جمهوری اسلامی بدون آن که بخواهد به شيوه ی ديالکتيکی جامعه ی ما را مدرن کرده است.

مدرنيته آن هم برخلاف مدرنيته ی پيشين که برون زا بود، درون زاست. يعنی اين دختر خانواده است که دارد از خودش دفاع می کند نه يک ژاندارم از او. اين توانمندی را کی ايجاد کرده است؟ سيستمی که رفتن به مدرسه را امکان پذير کرد.

دخترهای ايران قبلا مدرسه نمی رفتند؟

چرا ولی ميزان پوشش آموزشی دختران ما بعد از انقلاب به نحو عجيبی تغيير کرد. در فاصله ی دو سال تعداد دختران مدارس راهنمايی از چهل و اندی درصد، در يک دوره به صد و خورده ای درصد رسيد! يعنی آنهايی که قبلاً زير پوشش نبودند هم به مدرسه رفته بودند.

چرا اين جامعه حالا اجازه می دهد دخترش اينقدر راحت مدرسه برود؟ يا برود دبيرستان؟ چون پوشش او ديگر نگران کننده نيست، نمی ترسند. جمهوری اسلامی مقاومت سنتی در مقابل عناصر مدرن را با رنگ سنتی زدن به آنها از بين برد.

تا آنجا که من به ياد دارم از دهه ی چهل به بعد هيچ مقاومتی برای رفتن دخترها به مدرسه وجود نداشت!

بله اما تا سطح معينی. در اين سال ها نسبت جنسی در آموزش به هم خورده است. نمی گويم منعی وجود داشته برای مدرسه رفتن دخترها، ولی از يک سطحی به بعد، ديگر ضرورتی به ادامه دادن نمی ديدند.

يا مثلا" راديو تلويزيون، مقاومتی که قبلا کم و بيش در مقابل راديو تلويزيون وجود داشت، بعد از انقلاب کاملا شکست. راديو تلويزيون تا کنه زندگی مردم رفت.

حالا من بحثم درباره جمهوری اسلامی نيست. می خواهم بگويم روشنفکر دينی چون بازخوانی سنت و نقد مدرنيته می کند محصولش نه سنتی است، نه مدرن به معنای ضد سنتی. به همين دليل در جامعه ما خيلی سريع پذيرفته می شود. مردم خيلی راحت پيام را می گيرند و با آن همراهی می کنند. عناصر سنتی را با عناصر مدرن تلفيق می کنند و زندگی خاص خودشان را می سازند.

مثالی بزنم. در نوروز ما سفره ای داريم که بخشی از آن از قبل از اسلام آمده، يک قرآن هم از دوره اسلامی به آن اضافه کرده ايم، بعد می نشينيم جلو راديو تلويزيون که چيز کاملا مدرنی است، منتظر ساعت تحويل سال می شويم.

در واقع سه فرهنگ ايران قبل از اسلام، اسلامی و مدرن به راحتی تلفيق شده و مردم احساس چندگانگی هم      نمی کنند. روشنفکری دينی در مقطعی قادر می شود چنين کاری بکند. مثلا شما برويد در عزاداری شرکت کنيد ولی در چهره امام حسين کارهای چه گوارايی را ببنيد. احساس دوگانگی هم نکنيد.

با اين توضيحات آيا روشنفکری دينی قصد دارد فرهنگ دينی را بسط بدهد يا مدرنيته را؟

حرف اصلی اش اين است که ما می توانيم مدرنيته خاص خودمان را داشته باشيم. مدرنيته يک گوهر دارد که در هر جغرافيايی، شکل ويژه ای به خود می گيرد. ما بايد عناصری از مدرنيته را بگيريم که مدرنيته بدون آن مدرنيته نيست. مثلا آيا نظام سرمايه داری جزو ذاتی مدرنيته است؟ ضديت با مذهب جزو ذاتی مدرنيته است؟ مدرنيته فرانسوی ضد مذهب است اما مدرنيته آمريکايی ضد مذهب نيست.

پس ضد مذهب بودن عنصر ذاتی مدرنيته نيست. ولی شما نمی توانيد مدرنيته ای داشته باشيد که در آن عقل انتقادی نباشد، عناصر محوری دارد، يک هسته سخت hard core دارد. ما بايد آن را بگيريم. روشنفکر دينی  می گويد ما از مدرنيته بايد عنصر اصلی را بگيريم ولی آن را در جغرافيای خودمان پرورش بدهيم. به اين     می گويند مدرنيته درون زا.

از اتحاد استراتژيک تا دشمنی استراتژيک

سيروس علی نژاد: اجازه بدهيد به مباحث ديگر روشنفکری دينی بپردازيم. روشنفکری دينی در دوره مصدق که ملی گرايی حاکم است به شدت از مصدق حمايت می کند. پس از کودتای ۲۸ مرداد بويژه در دهه ی پنجاه با سنت گرايان همراه می شود. اين همراهی در همان سالهای اول انقلاب به پايان می رسد اما آيا هنوز هم سنت گرايان را متحد استراتژيک خود می بيند؟

عليرضا علوی تبار: نه. امروزه عمده ی وجه تمايز روشنفکری دينی از سنت گرايان به همين بر می گردد که ما به دنبال تعبير مدرن از دين هستيم. ممکن است هر دو گروه به منابع واحدی ارجاع بدهند اما نگاهشان متفاوت است. ديگر آن اتحاد استراتژيک به دشمنی استراتژيک تبديل شده است. ولی هنوز هم روشنفکری دينی نمی گويد که سنت و مدرنيته را دو قطبی کنيم.

در اينجا دو قرائت از دين در مقابل هم قرار می گيرند. گاهی فاصله اين ها آنقدر زياد است که از فاصله ی دينی و غير دينی بيشتر می شود. مثلا حساسيتی که سنت گرايان به حرف های روشنفکران دينی نشان می دهند گاه از روشنفکران غير دينی بيشتر است.

البته نکته ای هست. سنت گرايان احساس می کنند اين [ تفسير قرآن ] يک جايی است که حياط خلوت ما بوده و عده ای آمده اند روی آن دست گذاشته اند. به بقيه کاری ندارند. می گويند شما برو هر چه می خواهی راجع به ليبراليسم بگو، مهم نيست. ولی تفسير قرآن در انحصار من است. روشنفکری دينی اين انحصار را زير سوال برده است.

موضوع ديگری هم هست و آن اين است که سنت گرايان تا مدتی پيش، پيوند محکمی با قدرت حاکم داشتند. يعنی در واقع تفسير سنتی از دين، تفسير حکومتی از دين هم بود. به همين دليل وقتی شما آن تفسير را زير سؤال  می برديد در واقع قدرت را زير سوال می برديد.

واکنش شديد آنان يک مقدار بابت تفسير شما نبود، به دليل سست شدن بنياد مشروعيت قدرت بود. اخيراً برخی از سنتی ها دارند خودشان را از حکومت جدا می کنند. اگر اتفاق بيفتد ما می توانيم تفسير سنتی غير حکومتی از دين داشته باشيم.

اين ها اتفاقاً دارند يک مقداری با روشنفکری دينی ارتباط برقرار می کنند. اين ها سنت گرايانی هستند که معتقدند پيوند بيش از حد سنت با حکومت و تبديل شدنش به ايدئولوژی حکومت زمينه را برای نابودی آن آماده می کند.

در دهه ی پنجاه برنامه ی روشنفکری دينی؛ ايدئولوژيک کردن دين به رقابت با ايدئولوژی مارکسيسيتی بود. امروز برنامه اش چيست؟ آيا برنامه ی خاصی برای سازمان جامعه دارد؟

من ايدئولوژی را وسيع تر می بينم. در واقع حتی تلاش امروزی روشنفکران ضد ايدئولوژی خودمان را هم نوعی ايدئولوژی می دانم. ايدئولوژی به نظر من مجموعه ی گفتمان های معطوف به عمل سياسی است.

همانطور که گفتم يک پيام فرا زمانی و فرامکانی در قلب دين وجود دارد که شما در زمان خودتان آن را معطوف به اين جا و اکنون بازخوانی می کنيد. و اين يک جور ايدئولوژيک شدن ناگزير است که دائم اتفاق می افتد.

مشکل اين است که در آن ايدئولوژيک کردن دين که در سال های پنجاه اتفاق افتاد، عناصر ايدئولوژيک – توتاليتر خيلی ميدان پيدا کرد.

در واقع آن آرمانشهرگرايی که وجود داشت بستر را برای توتاليتاريسم فراهم می کرد. اين البته مختص روشنفکری دينی نيست. تقريباً همه ی روشنفکران ايرانی زمينه را برای پيدايش نوعی توتاليتاريسم ساختند. به جای مذهبی ها هر کس ديگری هم غالب می شد اين اتفاق می افتاد. تازه من معتقدم نهاد روحانيت باعث شد که توتاليتاريسم در ايران تا حدی زيادی با ملايمت عمل کند.

برنامه ی روشنفکری دينی در دوره جديد چند محور دارد. اولين محور توتاليتاريسم زدايی از دين بود که به جايی رسيده که خودشان فکر می کنند تا حدی انجام شده است.

من معتقدم که در اين کار روشنفکری دينی ما نسبت به ساير روشنفکران، نوعی پيش قدمی هم داشته است. البته در داخل کشور. در خارج نه. در خارج کشور ايرانيان مارکسيست زودتر به اين تحول رسيدند.

يک عنصر اصلی ديگر برنامه ی روشنفکری دينی اين بود که توپخانه ی خيلی سنگينی را عليه سنت تدارک ديد و آن ها را کوبيد. اما در حال حاضر در روشنفکری دينی تامل ونوعی بازنگری پيدا شده که نبايد مدرنيته را هم از نقد کنار گذاشت. ما خيلی يک طرفه با مدرنيته برخورد کرديم و کاملا دربست پذيرفتيم.

يا مثلا" بعضی ها می گويند چرا پست مدرنيسم را جدی نمی گيريد. دانشجويی از من پرسيد که چرا برای تو عقلانيت انگليسی و فلسفه ی تحليلی اينقدر مهم است و سعی می کنی بازخوانی دين را متناسب با آن ببينی. به من می گفت تو داری با عقلی سازگار می شوی که بی اعتبار است.

اخيرا" نيز روشنفکری دينی احساس می کند بيشتر آرمان مطرح کرده ولی از راههای رسيدن به آرمان حرفی نزده است. از برابری دم زده اما کمتر گفته چطور می توانيم به برابری برسيم. مکانيسم تحقق آن چيست؟از من می خواهند فقط از عدالت دفاع نکنم، بلکه مکانيسم های دفاع از عدالت را هم نشان دهم.

اما اين جا سوالی پيش می آيد و آن اين است که اساسا" روشنفکر، کارش توليد فکر است يا قرار است برای اجرای توليدات خود اقدام سياسی هم بکند؟ به عبارت ديگر آيا روشنفکری و سياستگری دو امر جداگانه نيست و اگر روشنفکر خود برای اجرای افکار خود اقدام کند وارد دعوای سياسی نخواهد شد که می تواند جلو گسترش انديشه را بگيرد؟

اين نکته الآن مشکل اصلی ماست. من در سه حوزه ی مختلف سير می کنم.

يک حوزه دانشگاه است. به غير از وضعيت آکادميک، يک جاهايی برای خودم روشنفکری قائلم و يک جاهايی هم سياست ورز می شوم می آيم توی دعوا که حالا کمک کنم اين برنده شود. راست می گوييد اين درهم تنيدگی شئون مختلف، برای کليه ی ايرانيان اين درد سر را دارند.

با وجود اين روشنفکری دينی در سالهای اخير به تفکيک هايی دست زده است مثلا" در فکر روشن کردن مرز بين روشنفکر توليد کننده و توزيع کننده بوده است. يعنی بعضی روشنفکران ما توليد می کنند و بعضی [ مثل اهل مطبوعات ]همان انديشه ها را گسترش می دهند و همه گير می کنند.

همچنين درباره مرز روشنفکری و سياست ورزی نيز بين روشنفکری دينی ما بحث جدی وجود دارد و همين باعث شده هسته ی اصلی روشنفکری دينی ما جذب احزاب نشود.

'روشنفکری دينی در انقلاب يکدست نبود'

سيروس علی نژاد: ماه عسل روشنفکران دينی و سنت گرايان از همان آغاز پيروزی انقلاب و به خصوص در اوايل سال های شصت به پايان رسيد. کدام آرمان های روشنفکری دينی در انقلاب لطمه ديده بود که صف خود را از سنت گرايان جدا کرد؟

عليرضا علوی تبار: روشنفکران دينی سه دوران در پيروزی انقلاب حضور داشتند. روشنفکران طرفدار بازرگان در قالب نهضت آزادی، روشنفکران طرفدار شريعتی در قالب آرمان مستضعفين و ارشاد يا گروههای متعددی که خودشان را ادامه راه شريعتی می دانستند، و بالاخره هواداران مجاهدين خلق. روشنفکران ديگری هم بودند که هنوز حالت بينابينی داشتند.

می خواهم بگويم روشنفکری دينی در انقلاب يک دست نبود. برخورد حکومت هم با اين ها يکسان نبود. با گروهی کاملا درگير شد و کار به درگيری مسلحانه کشيد؛ برخی گروه ها را بشدت سرکوب کرد؛ با يک عده هم مماشات می کرد مثل نهضت آزادی، ولی بعد آن ها را هم به طور کامل حذف کرد.

روشنفکرانی که بعدها هسته ی اصلی روشنفکری دينی دوران جديد را تشکيل دادند در واقع مدتی کاملا" با حکومت همراه بودند اما وقتی بقيه را سرکوب کردند اين ها احساس کردند نمی توانند با اين روند همراه باشند، پس به تدريج خودشان را کنار کشيدند.

به تدريج روشنفکری دينی ديد که اين جريان دارد گريبان اصلاح گرايان درون حوزه ای را هم می گيرد. کتابهای مطهری را هم گزينش می کنند. مثلا کتاب اقتصاد مطهری اجازه چاپ نمی يابد چون آرای آن با ديدگاه سنتی اختلاف دارد. کم کم حتی سراغ روحانيونی که متفاوت بودند هم رفتند!

از آن زمان تا شروع دوره بعدی روشنفکری، فاصله ای طولانی وجود دارد که دوره بازخوانی است. روشنفکری دينی شروع می کند شريعتی را دوباره خواندن، خودش را نقد کردن، با خود کلنجار رفتن که چرا مجاهدين خلق به اينجا رسيدند؟ چه عنصری در آنها بود که آنان را به اينجا رساند؟ چرا از دل طرفداران شريعتی گروه فرقان درآمد؟ چرا مجاهدين خلق به همکاری با عراق رسيدند؟

البته در طول جنگ آنقدر درگيری ها حاد بود که اصلا" زمينه و بستری برای اين بحث ها وجود نداشت.

بعد از جنگ است که نسل جديد روشنفکری به شدت شروع می کند به خواندن. شبانه روز می خواند. خود من از اواخر جنگ شروع کرده بودم به خواندن. داوطلبانه به جنگ رفته بودم. توی سنگر بوديم و کاری نمی کرديم. شب و روز می خواندم - بقيه هم همين طور بودند. مدام در اين فکر بودم که چرا همه چيز به اين جا ختم شد.

وقايعی که اتفاق می افتاد همه نامطلوب بود. ترور، اعدام، بمب گذاری، خيانت. مجاهدين همکاری با بعث را پيش آورده بودند. اين ها همه شوک آور بود. بعد هم غلبه ی روحانيونی که به شدت ضد روشنفکر بودند.

شوک های متعددی وارد می شد. برجسته شدن عناصر شديدا" ضد روشنفکری. عدول از آرمان هايی که روشنفکری دينی دلش به آن خوش بود، مثل برابری طلبی سال های اوليه انقلاب، عقب نشينی های پی در پی و ضربات متعدد ديگری که وارد می شد. بعد هم عدم پيروزی در جنگ و طولانی شدن آن.

يادم می آيد هر جا می رفتيم اين سوال در بين روشنفکران دينی وجود داشت که کدام عنصر فکری ادامه ی جنگ را توجيه می کند؟. بعد هم که جنگ يکباره پايان گرفت خودش يک شوک ديگر بود. فکر کرديم پس يک چيزی در فکر ما وجود دارد که مشکل دارد و زمينه ساز توتاليتاريسم است و زمينه ساز خشونت است. فقط هم مخصوص حکومت نيست. توی روشنفکران هم هست.

درگيری های سال ۶۰ فقط کار حکومت نبود، حاصل انديشه ی روشنفکران هم بود. به اين نتيجه رسيديم که در انديشه ما عنصر توتاليتر وجود دارد که بايد نقدش کنيم و از آن فاصله بگيريم.

اين دوره ، دوره ی تامل و سکوت بود. در عين حال شوک های ديگری وارد می شد. در اين ميان فروپاشی حکومت های ايدئولوژيک را هم نبايد ناديده گرفت.

به هر حال روشنفکری دينی به نوعی طعم خشونت را چشيد. خشونت عليه خودش، عليه دوستانش و هم در مرگی که دائم شاهدش بود. من فکر می کنم عنصری که بيش از هر چيز موجب بيداری روشنفکری دينی شد، عنصر خشونت فراگير دهه ی شصت بود. در جنگ، در ترورها در اعدام ها. برای اولين بار روشنفکر ما با تمام وجود خشونت را احساس کرد. همين بود که به نظرم روشنفکری دينی را بيدار کرد.

بيش از نيمی از اين خشونت ها به هر صورت به حکومت بر می گردد که متاسفانه روشنفکری دينی خودش به نوعی شريک آن بود. بنابراين جای گله نمی ماند. لابد مسائل انقلاب فرهنگی را به ياد داريد. علاوه براين تا سال ۷۸ – ۷۹ روشنفکری دينی در حکومت حضور دارد و بيشتر مطبوعات جدی و پر تيراژ در اختيار آنان است و به قول شما توزيع کننده ی افکار روشنفکری دينی است. در تاريخ روشنفکری ايران بی سابقه است که بخشی از روشنفکری اين همه امکانات در اختيار داشته باشد. برای اولين بار بود که امکانات گفتن و نوشتن همه در اختيار روشنفکری قرار داشت. اگر ديگران غير خودی بودند روشنفکری دينی که خودی بود!

نه. ببينيد در سال ۷۶ اتفاقی در ايران افتاد ؛ حاکميت دوگانه شد. سال های آخر دوره ی آقای هاشمی تلاشی صورت گرفت برای آن که حکومت کاملا" يکپارچه شود و حتی هاشمی هم حذف شود، ولی يک خطای محاسبه روی داد که حاکميت را دوگانه کرد.

روشنفکری دينی که پتانيسلی را جمع کرده بود با يک خطای محاسبه جريان مقابل که فکر می کرد اين ها فقط می آيند تنور را داغ می کنند و اتفاقی نخواهد افتاد، ناگهان وارد حکومت شد. روشنفکران دينی تا سال ۷۶ عمدتاً يا کار آکادميک می کردند يا کار پژوهشی، و هيچ کدام در حکومت نبودند. مسئوليت نداشتند. بخصوص بعد از استعفای آقای خاتمی از وزارت ارشاد ديگر همان خرده عناصری هم که بودند، کنار رفتند.

در سال ۷۶ روشنفکری دينی در واقع شريک حکومت نمی شود، وارد حکومت می شود. سهيم می شود. اول قوه مجريه را می گيرد، بعد قوه مقننه را هم می گيرد. به اين ترتيب اين يک حکومت تازه است. در واقع حکومتی که از سال ۷۶ بر سر کار می آيد ادامه ی حکومت قبل نيست. يک حکومت تازه و دو گانه است. يک طرفش کاملا" دست آن جناح است و يک طرفش کاملا" افتاده دست اين جناح.

اگر بخواهيد ارتباط روشنفکری دينی را با حکومت دوره بندی کنيد اينطور است که تا سال ۶۰ روشنفکری دينی به صورت دولت موقت يا به اشکال ديگر، مثلا" در ستاد انقلاب فرهنگی جايگاه جدی در حکومت دارد.

از اين سال به حاشيه رانده می شود. در حاشيه ماندن تا سال پايان جنگ هم ادامه می يابد که هم حالت درونی دارد هم حالت بيرونی. يعنی نه حکومت اين ها را می خواهد، نه اين ها آماده ی ورود به حکومت هستند.

در پايان جنگ روشنفکری دينی هم از پوسته ی خود بيرون می آيد و هم از انزوای داخلی و به ايده های روشنی می رسد اما حکومت ديگر او را نمی خواهد.

از پايان جنگ تا سال ۷۶ جايی در حکومت ندارد. سال ۷۶ در واقع بازوهای اجرايی روشنفکری دينی داخل حکومت می شوند. اين يک اتفاق تازه است يعنی با وضع قبل کاملا" متفاوت است.

در واقع اصلاح طلب ها که ايده های خود را از روشنفکران دينی گرفته اند وارد قدرت می شوند اما کماکان روشنفکری دينی بيرون از حکومت می ماند. هيچ کدام از روشنفکران دينی به حکومت دعوت نمی شوند. حتی بعد از سال ۷۶ .

به غير از خود آقای خاتمی

به غير از شخص آقای خاتمی. اما تيم آقای خاتمی هم روشنفکران دينی نبودند. تيم او را تکنوکرات ها و بوروکرات ها تشکيل می دادند. خاتمی اصلا" سراغ روشنفکران دينی نيامد. بالاترين حکمی که آقای خاتمی به يک روشنفکر داد به آقای حجاريان بود که او هم مشاور شد. حتی حاضر نشد به او يک مسئوليت کوچک بدهد.

آقای خاتمی به شدت از روشنفکری دينی پرهيز می کرد. سهل است حتی ارتباط خود را هم با روشنفکری دينی قطع کرده بود.آقای خاتمی تا روز آخری که رفت حاضر نشد يک جلسه با روشنفکران دينی بنشيند. ظاهراً نگران بود که حساس بشوند. نمی دانم چقدر توجيه بود و چه اندازه واقعا" جای نگرانی داشت. شايد هم کاراکتر خود آقای خاتمی اين طور بود.

البته در جبهه اصلاحات هم يک اتفاقی افتاد. از دوره ی دوم رياست جمهوری آقای خاتمی روشنفکران اصلاح طلب به حاشيه رفتند و تکنوکرات ها و بوروکرات ها امور را به دست گرفتند.

الآن در احزاب اصلی اصلاح طلب که نگاه کنيد هيچ چهره ی روشنفکری نيست. يعنی آن فکر که روشنفکران به دليل انتزاعی انديشيدن، به دليل بی توجهی شان به واقعيت ها و امکانات خطر ايجاد می کنند در اصلاح طلبان هم پديد آمد. از يک مقطعی از حرف های ما می ترسيدند.

اين حرف های شما سوال های ديگری پيش می آورد. گوهر روشنفکری دينی تفسير عقلانی از دين است اما کوشش هايش در اين راه تا اين جا که هستيم دو بار پياپی يکی در سال ۵۷ و ديگر در سال ۷۶ به نفع سنت گرايان تمام شده، آيا اين تجربه ها کافی نيست که نتيجه بگيريم تفسير عقلانی از دين ميسر نيست؟

علت شکست نوع نگاه روشنفکری دينی به دين نبود، در هر دو مقطع ضعف های ديگری سبب شکستشان شد. يکی از مشکلات شديد روشنفکران ايرانی فقدان نهادهای مستقلی است که بتواند آنها را حفظ کند. مثلا" ما هيچ انجمنی، (NGO)، چيزی نداريم که به کمک آنها بتوانيم روی پای خودمان بايستيم.

مگر سنت گرايان در سال ۵۷ داشتند؟

بله داشتند. آن ها يک سابقه تاريخی بازاری دارند. همين نهاد روحانيت می توانست خودش را از طريق وجوه شرعی که از مردم می گرفت، تغذيه ی مالی کند. روشنفکران ما اصلا" چنين تجربه هايی ندارند. يعنی تجربه ی ادامه دادن به زندگی، مستقل از حکومت. اين که خارج از امکانات دولتی بتواند برای خودش چيزی فراهم بکند.

ما در هر دو بار با شرکايی وارد سياست شديم. آن دفعه با بخشی از جناح سنتی و روحانيت، و اين بار با بخشی از جناح چپ سنتی ايران، روحانيون مبارز و ديگران. در واقع ايده پردازی را روشنفکران دينی می کردند اما مديريت دست آنها بود. در هر دو بار عناصری که در اجرا بودند اندک اندک اين ايده پردازان را مانع تصميم گيری خود يافتند و راحت کنارشان گذاشتند.

مجلس ششم حتی يک بار هم از ما نظر نخواست. در حالی که اسمش اين بود که روشنفکران دينی آن جا هستند. مرکز پژوهش های مجلس حتی حاضر نشد با يکی از روشنفکران دينی قراردادی ببندد يا پروژه ای به آنها بدهد. لابد فکر می کردند اينها بچه های خوبی اند اما خيلی خيال پردازند، همش هم نق می زنند.

بالاخره خصلت روشنفکری هم اين است که شما هميشه منتقد هستيد و اين مديران اجرايی را خوش نمی آيد، عصبانی شان می کند. البته آثار اين طرز عمل در شکست بعدی ظاهر شد. يعنی يکی از عللی که زمينه اتفاقات اخير را ساخت اين بود که جبهه ی دوم خرداد و اصلاح طلبان کم کم از يک هسته ی انديشه پرداز که آزاد از الزامات حکومتی باشد، بی بهره شده بود.

به هر حال می خواهم بگويم علت شکست روشنفکری دينی را که شما به آن اشاره می کنيد بايد در جاهای ديگر جست. در نوع سازماندهی و اختلافات درونی روشنفکران. روشنفکری ما به شدت خودستيز است. نه فقط روشنفکران دينی همه روشنفکران ما خود ستيزند. هرجا که بيکار می شوند اول سر همديگر را می تراشند.

من علت شکست را در نوع سازماندهی، خودستيزی روشنفکران و متحدانی می بينم که هر دو بار انتخاب کرده بوديم، و البته عناصر نامساعد خارجی.

من شخصا" نمی توانم تاثير نامطلوبی را که تهديدهای آمريکا روی فضای ايران گذاشت ناديده بگيرم. در سال های دورتر هم ترورها همين تاثير را گذاشته بود. ترورهايی که سازمان مجاهدين شروع کرد بيشتر دامن روشنفکران نهضت آزادی را گرفت که اصلا" اهل دعوا نبودند. بازرگان بايد جواب ترورهايی را می داد که رجوی دستورش را داده بود. بنابراين آن تفسير عقلانی زير سوال نرفت. کماکان مشروع و قدرتمند باقی ماند.

فاصله گرفتن از حکومت دينی

 سيروس علی نژاد: در جوامع مدرن دين شايد پر رنگ تر از جوامع ديگر حضور داشته باشد اما دين در آنجا امری شخصی و خصوصی است در حالی که در جوامع سنتی گاه دين به امری عمومی و اجتماعی بدل می شود چنانکه در جامعه ما بدل شده است. می خواهم بپرسم آيا امروز در ديدگاه روشنفکری دينی، دين قرار است امری خصوصی باشد يا عمومی؟

عليرضا علوی تبار: اين در واقع همان بحث سکولاريسم است. پاسخ دقيق به اين سوال احتياج به تفصيلی دارد. ما آمديم بحث را گسترده کرديم. گفتيم ما چند مساله داريم. يکی رابطه دين و حکومت ( state )، ديگر رابطه دين و دولت به معنای government، و سرانجام رابطه دين با زندگی خصوصی و عمومی. اين ها را بايد از هم تفکيک کرد.

روشنفکری دينی به اين جا رسيده است که در حکومت نبايد امتياز ويژه ای به دينداران يا به مفسران دين داد. بعلاوه دينداران حق ندارند قوانين را بطور ابدی از دين استخراج کنند. اگر اکثريت جامعه خواهان چنين قانونی نباشد، ما حق نداريم آن را به جامعه تحميل کنيم. بنابراين روشنفکر دينی از حکومت دينی به معنای مرسوم آن فاصله گرفته است. خواهان دينی کردن حکومت به اين معنا نيست.

چرا روی امتيازات ويژه ی دينداران و قوانين ابدی استخراج شده از دين دست گذاشتيد؟

برای اينکه جمهوری اسلامی به عنوان حکومت دينی دو مشخصه دارد. اولا" دينداران و مفسران دين يعنی روحانيان نسبت به مردم امتيازاتی دارند ثانيا" قانونی اگر متکی به يک قاعده شريعت باشد تا ابد مشروعيت دارد و بايد اجرا بشود حتی اگر کسی آن را نخواهد.

روشنفکران دينی ديگر طرفدار حکومت دينی به اين معنا نيستند. به برابری سياسی در بين همه ی شهروندان معتقدند. معتقديم اين ملت است، امت نيست. مردم به دليل يکسانی عقيده به آن نپيوسته اند. يک ملتی مالکيت مشاع و برابر نسبت به يک سرزمين دارد بنابراين در اداره اش هم حق برابر دارد.

پس ما به حکومت دينی به اين مفهوم اعتقادی نداريم اما آيا اين به معنای آن است که خط مشی گذاری عمومی نبايد توجهی به دين و احکام دينی داشته باشد؟ نه.

دينداران می توانند به نحو دمکراتيک سعی کنند خط مشی های عمومی را از اهداف، دغدغه ها و ارزش های دينی متاثر کنند يعنی يک حزب دينی می تواند به نحو دمکراتيک برای کسب قدرت در پارلمان فعاليت کند. يعنی ما از تاثيرگذاری دمکراتيک دين در خط مشی گذاری عمومی دفاع می کنيم.

البته به زور نبايد دين را خصوصی و از عرصه سياست بيرون کرد. ما در ايران سکولارهايی داريم که خواهان راندن دين از حکومت به زور هستند. يعنی فکر می کنند که اگر دينداران در يک حزب سياسی جمع شدند و در يک انتخابات دمکراتيک پيروز شدند باز هم نبايد اجازه داد که حکومت را به دست گيرند.

به نظر می رسد جامعه فکری ايران بشدت شقه شقه است. تقسيم بندی هايی مانند زنان – مردان، سنت – مدرنيته، سنت گرايان – روشنفکران، روشنفکران لائيک – روشنفکران دينی، ملی ها – ملی مذهبی ها و بسيار چيزهای ديگر نشان از اين گسیختگی دارد. چنين پديده هايی آينده ی ما را به خطر نخواهد انداخت و هر چه بيشتر ما را از جاده ی اصلی ( پيشرفت، توسعه ) دور نخواهد کرد؟

از يک سو ما به کثرتی دچار شده ايم که اين وضع علاج ناپذير است، اما از طرف ديگر من مدتی است فکر    می کنم که ما بايد اصول مشترکی داشته باشيم تا در هنگام خطر به کمک ما بيايد. در سياست عليرغم اختلافات عميق ما بايد در جاهايی متحد باشيم.

مثلا" ما بايد بر سر اين توافق داشته باشيم که ايران نبايد تجزيه بشود، بايد يکپارچه بماند؛ ايران مال همه ی ماست، ايران بايد به نحو دمکراتيک اداره شود؛ يا مثلا نه فرهنگ قبل از اسلام ما به همه ی نيازها جواب می دهد، نه فرهنگ دوره اسلامی، و نه فرهنگی که از غرب گرفتيم. پس بايد ترکيب معقولی از همه ی اين ها داشته باشيم، نيازهايمان را برآورده کنيم و رو به آينده هم داشته باشيم.

به هر حال بدون اين که بخواهيم به زور يک نوع وحدت شکلی و صوری ايجاد کنيم، فکر می کنم همه ی ما بايد روی يک چسب ها و مفصل هايی کار کنيم.

به هر صورت در بين ما هم يک مفاصلی بايد وجود داشته باشد. يک جاهايی را بايد برای آشتی و برای کنار هم بودن گذاشت. مدتی است به شدت فکر می کنم که در سياست و انديشه بايد اين نوع مفصل های ارتباطی را به وجود آورد يا اگر وجود دارد (مانند همين مساجد که کارگر و کارفرما و دوست و دشمن همه با همديگر در آنها می نشينند ) تقويت کرد. ما امکانات فرهنگی، اجتماعی، سياسی زیادی داريم که می تواند ما را به هم وصل کند.

حرف شما درست است. من هم احساس خطر می کنم. احساس می کنم جامعه ای که تا اين حد گسسته است و هرکس ديگری را مقصر بدبختی های خود می داند، وقتی قدرت مرکزی برداشته شود اولين کاری که ممکن است بکنند انتقام است.

من گاهی به دانشجويان می گويم دفاع نکنيد از راهی که ما را به سمت فروپاشی می برد. اگر ما نتوانيم آشتی ملی و همدردی ملی پديد آوريم، مشکل خواهیم داشت.

ما بايد به وضعی برسيم که همديگر را ببخشيم. من هميشه نگران کينه ی انباشته شده ای هستم که در مردم وجود دارد. به همين دليل هم از روش های شورشی استقبال نمی کنم. به همين دليل است که من ديگر انقلابی نيستم. يک تحول طولانی مدت تدريجی و کم هزينه را ترجيح می دهم.

منبع: بی بی سی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:21 توسط یکی از چند صدای معلم |

معلم و ارتباطات اجتماعی

مقدمه: سخن از ارتباطات اجتماعي معلمين گفتن مشكلي دو جانبه است. از يك طرف معلم را در كلاس درس مي بيني با همه ی ارتباطات مثبت اجتماعي او با دانش آموزان و خانواده هاي آنان و از طرف ديگر او را در اجتماع مي بيني كه دایم دل نگران مسایل زندگي خود است. مي خواهد به ارتباطات خود ادامه دهد. مي خواهد كمي بيشتر به زندگي و اجتماع اطراف خود با ديد خوب نگاه كند، ولي اجتماع با همه ی بي رحمي خود، او را گرفتار مسایل مختلف خود نموده است...

باشد كه تلاش هاي مسؤولين بتواند با بازگرداندن منزلت اجتماعي معلمين، ارتباطات اجتماعي آنان را بيشتر و بهتر تقويت نمايد. انشاء الله آن چه كه ارایه مي شود، مورد رضايت خداوند متعال و استفاده ی دست اندركاران مسائل آموزشي و پرورشي قرار گيرد.

 چرا ارتباط؟ از ديدگاه اسلام انسان موجودي اجتماعي است؛ زيرا تكامل و سعادت مادي و معنوي فرد در گرو تعامل و همزيستي با ديگران است. يعني نيازهاي مشترك اجتماعي و روابط ويژه ی زندگي انسان، انسان ها را آن چنان به يك ديگر پيوند مي زند كه جز در سايه ی زندگي اجتماعي، رشد همه جانبه، براي فرد حاصل نمي گردد. جامعه شناسان نيز ضمن تأييد اين ديدگاه(توجه به بعد اجتماعي حيات انسان)، معتقدند انسان هاي اوليه نيز به دليل ايجاد سهولت در امور زندگي به همزيستي و مشاركت و زندگي جمعي روي آورده اند و با يكديگر به تشريك مساعي پرداخته اند. (دفتر توسعه،1379)

”همه ی انسان ها نيازمند رابطه و برقراري ارتباط با ديگران هستند، چرا كه انسان اصالتاً موجودي است اجتماعي و حيات و زندگي پويا و مولد آدمي در گرو روابط بين فردي و ارتباطات مؤثر و مفيد و متقابل با ديگران است. بدون ارتباطات مؤثر اجتماعي و تعامل بين فردي، انسان نمي تواند به رشد مطلوب و شكوفايي شخصيت خود برسد. بخش قابل توجهي از تبلور استعدادها و شكفته شدن توانمندي ها، و معنا يافتن قابليت ها و مسؤوليت پذيري ها و تحول شخصيت متعادل و متعالي انسان در نتيجه ی حيات اجتماعي، به برداشت هاي مشاهده اي، پيوندهاي خانوادگي،  اكتساب هاي آموزشگاهي و تجارب زندگي جمعي فراهم مي گردد به طوري كه هر گونه محروميت از روابط مطلوب و منطقي با ديگران و دور ماندن از زندگي پوياي اجتماعي زمينه ی اضطراب و افسردگي و عقب ماندگي فرهنگي را هموار مي نمايد. “ (افروز،1379)

مساله ی اصلي ما ارتباط است. انسان بين هم نوعانش در سرزمين انسان ها زندگي مي كند. ”پايه ی اصلي رشد، محرك غناي زندگي روحي و احساس خوشحالي و ارزش گذاشتن براي موجودات انساني ديگر، همه از اولين تماس كودك با بزرگسالان و همسالان شكل مي گيرد. ارتباط با اطرافيان رشد رواني و عاطفي فرد را تعيين كرده و آن را شكل مي دهد. “ (ليزينا،1375)

عملكرد اصلي اين حقيقت را به اثبات مي رساند كه انسان در اثر ارتباط با ديگران است كه يك فرد و شخص مي شود. در زمينه اي آزادانه و شاد و در اثر تعامل و ارتباط با ديگران است كه خلاقيت ها شكوفا مي شود و از اين طريق راه براي ترقي بعدي رشد هوشي نوع بشر هموار مي گردد. ”آيا هيچ به اين نكته فكر كرده ايد كه چرا با ديگران ارتباط برقرار مي كنيم؟ گرايش انسان به تعامل برقرار كردن با ديگران دلايل زيادي دارد و ارتباط برقرار كردن با ديگران بسياري از نيازهاي او را بر طرف مي كند. روان شناسي به نام آبراهام مزلو اشاره اي داشته است به سلسله مراتب نيازها؛ مزلو معتقد است قبل از نيازهاي انتزاعي تر ابتدا بايد نيازهاي اساسي انسان ارضا شود000ارتباطات يكي از ابزارهاي اصلي و اوليه رفع نيازهاي انسان است. “(تي.وود،1379)...

 نياز به عزت نفس: ”عزت نفس عبارت است از بها دادن به خودمان و ارزش قايل

شدن براي خودمان و ارزشمند بودن از نظر ديگران. انسان دوست دارد ديگران به او احترام بگذارند و خودش براي خودش احترام قايل شود.000ارتباط از جمله ابزارهاي اوليه اي است كه به كمك آن مي توانيم بفهميم چه كسي هستيم و چه كسي مي توانيم باشيم. ما اولين طرز تلقي خود را در مورد خودمان از برداشت و نظر ديگران  در  مورد خويش كسب مي كنيم.000به همين دليل كساني كه فاقد مهارت هاي لازم براي ارتباطات ميان فردي هستند در عرصه هاي مختلف زندگي سرآمد نمي شوند و به همين دليل بسياري از آن ها عزت نفس پاييني دارند. اين كه معلم ما در دوران دبستان چگونه با ما برخورد داشته، بر تصور ما از خودمان تأثير داشته است. بعدها در زندگي شغلي نيز اين موضوع ادامه مي يابد. همكاران ما يا افراد بالاتر از ما، چه ميزان احترامي براي ما قائل هستند. آيا اصولاً از توانائي هاي ما اطلاع دارند يا خير؟ عزت نفس انسان در تمام مراحل زندگي او تحت تأثير نحوه ی ارتباط ديگران با اوست.

نياز به خودشكوفايي: ”طبق نظر مزلو، خودشكوفايي انتزاعي ترين نياز انسان است. منظور او از خودشكوفايي اين است كه هر انساني مي خواهد تجاربي متعالي داشته باشد كه موجب رشد و كمال او در زندگي شوند و ظرفيت هاي بالقوه و منحصر به فردش را محقق سازد. ما به عنوان انسان به دنبال چيزهايي بيش از بقا، امنيت و آرامش، تعلق خاطر و عزت نفس هستيم. ما انسان ها كمال جو هستيم. دوست داريم ابعاد جديدي را در خودمان پرورش دهيم، ديدگاه هاي خود را بسط دهيم، تجارب متفاوت و چالش انگيزي داشته باشيم و مهارت هاي جديدي را كسب كنيم. ما مي توانيم با محقق ساختن ظرفيت هاي خود به بالاترين حدمان برسيم. ارتباطات ما را در راه كمال كمك مي كنند. “ (همان منبع)

ما محتاج ارتباط با ديگران هستيم، چون گاهي اهداف و مشكلات خود را با ديگران در ميان مي گذاريم. از آن ها چاره جويي مي كنيم و خلاصه نمي توانيم مسایل و مشكلات و تغييرات خود را در خلاء و انزواي اجتماعي بسنجيم. ما براي بازخورد هويت و اعمال خويش محتاج تعامل با ديگران هستيم.

”فرد به قبول نقش اجتماعي متناسب با جنس خود ناگزير است، ولي تا حدودي مي تواند بين سيستم هاي مختلف ارزش ها و الگوهاي رفتاري، كه هر گروه پيشنهاد مي كند، دست به انتخاب بزند. خانواده ها كه عامل انتقال ارزش ها و اصول يك طبقه ی اجتماعي هستند، اين انتخاب را تحت تأثير قرار مي دهند. “(سرندي،1377)

ضمن ارتباط با ديگران است كه موجبات خود شكوفايي ما فراهم مي شود. در اثر تعامل با افراد و انسان هاي الهام بخش است كه مي توانيم با زندگي و برداشت آن ها از خود و دنياي اطرافشان آشنا  شويم و شكي نيست كه اين ارتباط و مراوده باعث ايجاد انبساط خاطر ما شده و آرامشي بسيار بر تمام ابعاد زندگي ما حاكم مي شود.

”در شروع قرن جديد ما نياز داريم راه و رسم زندگي در يك جامعة بسيار متنوع را بياموزيم. دنياي ما از اقوام، جنسيت ها، طبقات اجتماعي، سلايق جنسي، گروه هاي سني و افرادي با توانايي هاي متفاوت تشكيل شده است. براي زندگي و عملكرد مؤثر در يك چنين دنياي متنوعي محتاج و متكي به ارتباطات هستيم. از طريق تعامل با ديگران است كه مي توانيم تجارب و سبك هاي متفاوتي در زندگي داشته باشيم. در ضمن با تعامل است كه مي توانيم تجارب و ارزش هاي خود را با انسان هاي ديگر در ميان بگذاريم. انسان ها از طريق تعامل با يكديگر به تفاوت ها و شباهت هاي خويش پي مي برند و از اين رهگذر در مسير كمال گام بر مي دارند. “ (تي.وود،1379)

 معلم و نيازها: به دليل وجود نيازها؛ انسان اجتماعي مي شود. تعامل با ديگران را مي آموزد تا بتواند در يك جامعه ی انساني مانند انسان ها زندگي كند. راستي معلم با سلسله ی نيازها براي اجتماعي شدن و پذيرش در اجتماع، چگونه مي تواند برخورد داشته باشد و برخي از مسایل را براي خود حل شده بداند؟

نياز به امنيت و آرامش اساس همة نيازهاست و اگر اين نياز تأمين شود؛ فرد فرصت دارد به نيازهاي ديگر خود فكر كند. متأسفانه، هر وقت سخن از فعاليتي براي معلم پيش مي آيد، تمام راه ها به مشكلي به نام حقوق و عدم تأمين مادي معلم رسيده است. اصلاً پيش نيامده جلسه اي با حضور يكي از مسؤولين در هر رده ای برگزار شود ولي صحبت از مشكلات مادي معلمين پيش نيايد. پس ما در اولين گام نتوانسته ايم امنيت فكري و آرامش را براي معلمين به ارمغان آوريم. بررسي تاريخچه ی آموزش و پرورش نشان مي دهد كه هر جا معلمين گردهم آيي داشته اند، حرف اول و آخر آن ها حقوق بوده است. سير تاريخي اين موضوع را مي توانيد در روزنامه ها و  از دهه ی 30 تاكنون بررسي نمایيد.

اگر نياز اول حل شد به موضوع تعلق خاطر مي رسيم...نياز به عزت نفس در جاي خود بسيار مهم است. عزت نفس را بها دادن به خودمان و ارزش قایل براي خودمان و ارزشمند بودن از نظر ديگران، معني كرديم. يك بار ديگر كلمات مذكور را بازخواني كنيد، كدام يك از آن ها در وضعيت فعلي شامل مجموعه ی كارمندان آموزش و پرورش اعم از اداري و آموزشي مي شود؟ تا چه حد معلمين به خودشان بها مي دهند و براي خود ارزش قایلند؟ آيا اين دليل عذاب روحي شما نمي تواند باشد كه در فلان فروشگاه بشنويد كه فردي به فروشنده بگويد: معلمي حساب كن. متوجه مي شويد كه درد و مشكلات اقتصادي، عزت نفس را  از خيلي افراد گرفته است. فرد آمده و وارد شغل معلمي شده، خيلي هم به اين شغل افتخار مي كرده  ولي اكنون آن قدر در مشكلات اقتصادي غرق شده كه عزت نفس خود را فراموش كرده است. در اين ميان آن چه كه دچار خدشه مي شود همان ارزشمند بودن از نظر ديگران است. اعتبار نام و شغلي معلمي خوشبختانه هنوز بين مردم زياد است، ولي آيا اكنون هم مانند گذشته است؟ چقدر در فيلم ها و آثار فرهنگي به اين ارزشمند بودن بها داده ايم؟ تا چه حد خواسته ايم و يا توانسته ايم اين ارزشمندي را نه تنها حفظ كنيم بلكه آن را در باور جامعه هم بيشتر كنيم؟ زماني داشتن شغل دوم را براي معلم عيب مي دانستند. ولي كار را تا آن جا پيش بردند كه خود اصحاب دولت تأكيد بر داشتن شغل دوم دارند، و وقتي فرهنگيان، مثلاً راننده ی تاكسي سرويس بودن را سبب مخدوش شدن عزت نفس خود مي دانند و از اين كه شبي شاگرد خود را همراه خانواده اش سوار كنند دایم در عذاب هستند، كسي مي گويد معلمين به اين شكل دارند عملاً درس زندگي را به دانش آموزان خود مي دهند و اين نه تنها عيب نيست بلكه بسيار هم خوب است! ديگر لازم نيست از اين ارتباط، دنبال عزت نفس باشيد و آن را به عنوان نياز معلم منظور نمایيد.

از نياز به خود شكوفايي هم سخن به ميان آورديم. ما به ارتباطات نياز داريم؛ چرا كه يكي از نيازهاي ما كه همان نياز به خود شكوفايي باشد را بر آورده مي كند. ولي اين واژه نيز خود جاي بحث و جدل بسيار دارد. نياز ما به خودشكوفايي هست ولي اين چگونه و به چه نتيجه به دست مي آيد؟ چه بسيار افرادي را در اطراف خود سراغ داريد كه از هيچ نظري نمي توانيد به آن ها اتكا داشته باشيد، نه از نظر علمي قوي هستند و نه از نظر اجرايي و نه حتي تعهد چنداني در رفتار آن ها براي خدمت صادقانه مي بينيد. ولي در برخوردها متوجه مي شويد كه آن ها به گونه اي ديگر با رئيس بالاتر خود عمل كرده اند كه شما در آن جهت شكوفا نشده ايد! در واقع تمام پله هاي ترقي را با سرعت تمام پيموده اند و شكوفا هم شده اند. دقت مي كنيد متوجه مي شويد اين افراد در بخش ارتباطي بهتر بوده اند، ارتباطي كه چندان هم سالم نيست، در واقع آن ها ترقي را در اين ديده اند كه هر چه مقام بالاتر خود گفت، در آخر يك نظر بدهند و آن هم گفتن چشم است! راستي آيا نظام اداري ما، و حتي آموزش و پرورش اين مقدار گنجايش دارد كه فلان كارمند اداري جرأت كند كه روزي بگويد، به نظر من اين كار صحيح نيست؟ همه قدر عافيت را در اين مي دانند كلاه خود را برگيرند، و از تندباد حوادث كه گاه گروهي را برمي دارد و گروهي ديگر را جايگزين مي كند جان سالم به در برند.

حال در اين ميان جايگاه معلم را پيدا كنيد...و تو هم مي خواهي براي او از خوبي هاي ارتباط بگويي. بسيار مثال براي تاييد حرفهاي تو دارد و بسيار حرف هم در دل دارد كه از خون بودن دل خود براي شما بگويد و از ظلمي كه گاه به او رفته است. براي آن كه فكر كرده، علم و فعاليت او هم جايي در بين اهل فن دارد، ولي چه سود؟

از جاهايي كه امكان داشت براي ارتباط اجتماعي سالم معلمين و بر آورده نمودن نياز به خود شكوفايي آنان فعاليت و برنامه ريزي نمود، انجمن هاي صنفي معلمين بود. اين انجمن ها كه مي بايست خودجوش  و از بين معلمين باشند، قدمهايي براي برخي از فعاليت ها را برداشتند، ولي در همان كوتاه مدت به نظر رسيد بيشتر تحت تأثير يا القائات گروه هاي سياسي مختلف بودند. گر چه همه ی آن ها اعلام مي نمودند كه تابع هيچ جريان سياسي نيستند، ولي معمولاً و به طور مشخص حركات آنان در ارتباط با مسایل صنفي مورد بهره برداري سياسي جناح هاي مختلف بود.

اين تجربه و شنيدن حرف هاي اوليه در جمع معلمين اين نكته را حداقل مشخص مي نمود كه معلمين با توجه به عدم ارتباط لازم اجتماعي و انساني با يك ديگر، كساني را برمي گزيدند كه فقط خوب  صحبت مي كردند و يك روزه هم مي خواستند حقوق معلمين را اضافه كنند و در اولين درخواست هايشان اضافه كردن يك روز به تعطيلي مدارس هم ديده مي شد. با كدام هدف اين ارتباط آغاز شد؟ تا چه حد ما تمرين اظهار نظر صنفي داشتيم كه دنبال نتايج سريع و آني هم باشيم و مهم تر از همه اين كه تا چه حد توانسته بوديم موضوع انجمن را حداقل در بين همكاران يك استان ، نهادينه كنيم؛ كه انتظار فعاليت هاي پر فايده هم باشد. همه ی اين مسایل باز مي گردد به بحث ما كه عدم ارتباط با ديگران، حتي با همكاران نزديك را، بين معلمين به خوبي نشان مي دهد. البته هيچ جريان سياسي مسلط بر آموزش و پرورش از چنين برنامه هايي به طور كلي استقبال نمي كند، چون همه عمل و طرز فكر خود را بي نظير مي دانند و نمي توانند هيچ ساز مخالفي، هرچند كمي موزون را تحمل كنند.

از جاهاي بسيار مهم ديگري كه معلمين مي توانند تمرين ارتباط منسجم و انساني را با هم داشته باشند، گروه هاي آموزشي است. بررسي كاركرد چند ساله ی گروههاي درسي متاسفانه خلاف اين را ثابت مي كند. از ابتدا كه موضوع گروه هاي درسي مطرح شد، قرار بر انتخابي بودن اعضا بود. پس انتخاباتي برگزار گرديد. اين جا هم متأسفانه افرادي انتخاب شدند كه فرياد داشتند از حقوق معلم. پس چون خوب حرف مي زدند و مي خواستند كه كلي كار كنند، توسط معلمين انتخاب مي شدند. پس از گذشت يك سال عدم كارآيي اين انتخابات بر همه ثابت شد. چون در همان سال افرادي سرگروه آموزشي شده بودند كه اكثر آن ها در كلاس داري خود هم دچار اشكال بودند.

پس خيلي آرام و بي سر و صدا، اعضاي گروه هاي درسي را به صورت  انتصابي مشخص مي كردند. فعاليت ها به نسبت خوب شده بود ولي از آن جا كه از اهداف تشكيل گروه هاي درسي، بررسي مشكلات آموزشي معلمين بود، معمولاً در جلسات مربوطه همان معلميني كه اشكال در تدريس داشتند، حاضر نمي شدند و اين جا نيز يكي ديگر از اهداف ارتباط اجتماعي به سادگي مخدوش شده بود. در جايي كه به نظر مي رسيد معلمان براي اطلاع از موضوعات روز احتياج به همكاري و همگامي يك ديگر دارند، گروهي كه متأسفانه زياد هم هستند خود را به سادگي محتاج هيچ تجديد نظر در آموزش هاي قبلي نمي دانستند و از شركت در جلساتي كه مي توانست حداقل آنان را به تفاهم بيشتر برساند، خودداري مي كردند.

همزمان با بروز بحث مشاركت بيشتر در امور آموزشي و پرورشي، مجدداً موضوع انتخاب سرگروه هاي آموزشي توسط معلمين مطرح شد ولي دوباره راه به گذشته خم شد. پس سعي شد راه ميانه اي انتخاب شود. معلمين گروهي را انتخاب مي كنند و اداره نيز از بين آن منتخبين، تعدادي را انتخاب مي نمايد كه البته در اين انتخاب از طرف اداره، حتماً ارتباطات(متاسفانه نا سالم)  اوليه نقش دارد. موضوعي كه مي توانست بسيار به ارتباط شغلي معلمين كمك كند، توسط خود افراد آموزش و پرورش به شكل هاي مختلف دچار خدشه شد.

 ارتباطات ميان فردي: شكي نيست كه ارتباطات ميان افراد راهي براي ارضاي انواع نيازهاي انسان است. در كتاب هاي روانشناسي اجتماعي معمولاً بخش يا بخش هايي را به موضوع ارتباطات ميان فردي اختصاص داده اند.

”بسياري از مردم مي گويند به طور كلي فرق ارتباطات ميان فردي با ارتباطات اين است كه در ارتباطات ميان فردي معمولاً چند نفر و عمدتاً دو نفر درگيرند. اگر چه در اكثر ارتباطات ميان فردي دو يا سه انسان شركت دارند اما اين تعريف چندان دقيق نيست، زيرا اگر اين تعريف دقيق بود ارتباط فروشنده و مشتري يك ارتباط ميان فردي محسوب مي شد و گفت و گوي اعضاي خانواده ارتباط ميان فردي نبود. پس تعداد افراد ملاك خوبي براي تعريف ارتباطات ميان فردي نيست. “ (تي.وود،1379) 

اغلب چنين تصور مي شود كه ارتباطات فقط بين دو نفر و بيش تر از دو نفر شكل مي گيرد. اما واقعيت امر چنين نيست. ارتباطات در شرايط مختلف و با افراد و گروه هاي مختلف شكل مي گيرد. گاهي ما با خود ارتباط برقرار مي كنيم، زماني با انساني ديگر و در زماني ديگر با تعداد كثيري از انسا نها. بر اساس اين ملاك، اتفاقاتي كه بين افراد در هر يك از ارتباطات مذكور مي افتد مهم است نه محل و موقعيت و تعداد آن ها. در هر صورت براي رسيدن به تفاهم در مورد ارتباط ميان فردي آن را نوع خاصي از تعامل مي دانيم. ”ارتباطات ميان فردي به سه دسته ی اساسي تقسيم شده است: 1-ارتباط با خود 2- ارتباط با ديگران 3-ارتباط عمومي يا جمعي “ (فرهنگي ،1378)

”1-ارتباط با خود: بر اساس این اين ارتباط كه در اغلب افراد، به ويژه افرادي كه چندان با ارتباطات و دانش ارتباطات آشنايي ندارند كمتر مورد توجه قرار مي گيرد؛ هر يك از ما، ابتدا با خود ارتباط برقرار مي سازيم یعنی جريان تفهيم و تفاهم را در درون خود انجام مي دهيم، كه يك نوع ارتباط دروني است. ارتباط با خود در برگيرنده ی مشكلات دروني، يا حل تعارضات دروني فرد است. اين ارتباط علاوه بر برنامه ريزي براي آينده، عملكرد عاطفي و ارزيابي خود و ديگران و روابط خود و ديگران را مورد توجه قرار مي دهد. ارتباط با خود، همان طور كه از نامش پيداست، خود را مورد توجه و محور اصلي بحث و گفت و گو قرار مي دهد. اين  ارتباط كاملاً بايد شناخته شود، زيرا، مبنايي براي ارتباطات بعدي است. “ (همان منبع)

”قرن هاست كه چگونگي كسب شناخت و خود شناسي توسط انسان، ذهنيت فلاسفه و دانشمندان را  به خود مشغول كرده است. انسان هميشه مشتاق است كه نسبت به خود و نوع بشر اطلاع كسب كند. نيازبراي خود شناسي هوي و هوس پوچ و تهي نيست؛ انسان بدون اطلاع ازتوانایي ها و ناتواني هايش، قادر به زندگي نبوده و محكوم به فناست. تصويري كه انسان از خود دارد، عامل مهمي در نظم بخشي فعاليت هايش مي باشد. نياز براي خود شناسي در انسان ريشه ی عميقي داشته و سبب كوشش بي امان او براي فهم و ارزيابي از خود مي شود.“(ليزينا،1375)

”واقعيت خود، پديدار شناختي است؛ خود، هيچ گونه موقعيت فيزيكي يا زيستي ندارد. تعريف  ميد Mid از خود به عنوان پديده اي كه نزد خود يك شيئي است تأييدي نهايي از اين نكته است كه انسان مي تواند خود را همچون شيئي در نظر آورد درست همان طور كه به شيء ديگري نگاه مي كند و گاهي نيز همين كار را مي كند.000 اين مسأله حاكي  از اين است كه براي اين كه خود داشته  باشيم بايد خود را از ديدگاه ساير افرادي كه با آنان كنش متقابل بر قرار مي كنيم نگاه كنيم. فرض اصلي در نظريه ی تعامل گرايي نمادي اين است كه فعاليت انعكاسي كه خود را پديد مي آورد در فرآيندي كه كنش متقابل در آن به وجود مي آيد حايز اهميت است. “(استرايكر،1376)

”2- ارتباط با ديگران: اين ارتباط، فراگرد تفهيم و تفاهم و تسهيم معني بين يك شخص و   انسان هاي ديگر، حداقل يك نفر ديگر است. اين ارتباط نيز مانند ارتباط با خود به دلايل گوناگون به وقوع مي پيوندد. براي حل مسايل خود با ديگران، رفع تضادها و تعارضات، رد وبدل كردن  اطلاعات، درك بهتر خود، رفع نيازهاي اجتماعي، همانند نياز تعلق به گروه و جمع و دوست داشتن و دوست داشته شدن. علاوه بر موارد مذكور، موارد بسيار زياد ديگري وجود دارد كه لزوم ارتباط با ديگران را براي هر انساني محقق مي سازند. اين ارتباط به صور مختلف در زندگي روزمره ی  هر انساني خود را  نشان مي دهد. در مصاحبه و يا گفت و گو با مدير مافوق يا استاد، گفتگو با والدين، گفت و شنود با همسر و فرزندان و يا گفت و گو با همكاران و همقطاران و نيز قرار گرفتن در گروه هاي شغلي و اجتماعي و تفريحي و غيره و ايجاد ارتباط با اعضاي اين گروه ها، همه و همه نشان دهنده ی ارتباط با ديگران است.“(فرهنگي،1378)

”3- ارتباط جمعي يا عمومي: ارتباط جمعي، نوعي از ارتباط است كه بر اساس آن فرد با تعداد كثيري از انسان هاي ديگر ارتباط برقرار مي كند. اين ارتباط فراگرد تفهيم و تفاهم و تسهيم معني با شمار كثيري از انسان هاي ديگر است. امروزه به اين ارتباط توجه زيادي مبذول مي شود و دست اندركاران سياست، تجارت و غيره، كم و بيش، بيشترين تلاش خود را در جهت بهبود آن مبذول داشته و خود را ملزم و مكلف به شناخت بهتر آن و فراگيري نكات ظريف آن مي دانند.“(همان منبع) گاهي در برخورد با شخصي متوجه مي شويد كه او عليرغم سر و صدايي كه در اطرافش هست، از بديهي ترين مسایل علمي مربوط به شغل خود اطلاعي ندارد. ولي با دقت در رفتار و كردار او متوجه مي شويد كه به خوبي مي تواند با ديگران ارتباط برقرار نمايد و محبوبيتي بسيار هم پيدا مي كند. اين موضوع در مورد سياستمداران بسيار صدق مي كند، چرا كه با ارتباط جمعي و عمومي كه با صاحبان قدرت پيدا مي كنند عليرغم نداشتن صلاحيت علمي، آن چه را كه پلكان ترقي نام نهاده اند را به راحتي طي مي نمايند. 

 معلم و ارتباطات ميان فردي: در ارتباطات ميان فردي، سخن از ارتباط با خود داشتيم. گفتيم كه اين ارتباط به ما كمك مي كند كه مشكلات دروني يا تعارضات دروني خود را شناسايي كنيم. به ما كمك مي كند كه با توجه به  توانایي ها و امكاناتي كه در اختيار ماست براي موفقيت در آينده برنامه ريزي نمایيم. شكي نيست كه انسان بدون اطلاع از توانایي هايش نمي تواند براي آينده برنامه ريزي داشته باشد. متأسفانه در اين ارتباط ميان فردي هم اكثر معلمين دچار مشكلند. در كليه ی مباحث، معمولاً تمام راه ها به موضوعي تكراري به نام حقوق معلم ختم مي شود. گويا اگر اين مشكل حل شد، تمام مسایل آموزشي و پرورشي در درجه ی اول و در قسمت هاي بعد مسایل اجتماعي و انساني معلمين هم حل مي شود.

شما چند نفر از افراد آموزش و پرورش را مي شناسيد كه اگر ده برابر حقوق فعلي هم به آنان  پرداخت شود، باز هم نمي توانند كارمندان و معلمين خوبي باشند؟ بيایید خودمان را خيلي گول نزنيم، ما در ابتدا با افرادي مواجه هستيم كه گويا از بد حادثه به معلمي پناه آورده اند. ما اگر حقوق اين  گروه را چند برابر هم كنيم باز هم آن ها معلم خوبی نخواهند شد. ولي در طرف مقابل هم با گروهي كه خوشبختانه كم هم نيستند، در ارتباطيم كه آمده اند معلم باشند. در خودشان اين موضوع را حل كرده اند كه چون به معلمي و بودن با بچه ها علاقه مندند، ابتدا با مشكلات بسازند و همزمان دنبال احقاق حق باشند.

در اثر ارتباط با خود است كه مي توانيم تعارضات دروني خود را حل كنيم. از خود ديد مثبتي داشته باشيم، تا بتوانيم با نگرشي كه از خود پيدا مي كنيم در نعاملات اجتماعي وارد و در آن ها موفق هم باشيم. معلم وقتي به فعاليت هاي خود  می نگرد از آن چه بوده واقعاً سرشار لذت مي شود. خوشحال است كه توانسته جايي مثمر ثمر باشد و همين خاطرات است كه او را شاد و اميدوار به خود مي كند. ولي وقتي وارد اجتماع مي شود، واقعيات را گونه اي ديگر مي يابد. زندگي اجتماعي با همه ی بي رحمي اش به سرعت او را خرد مي كند و نمي تواند حتي اميدوار به آينده ی فرزندش باشد. اين جاست كه معلم دچار تعارض مي گردد. از يك طرف شغل خود را بسيار  شريف مي داند و از سوي ديگر متوجه مي شود كه نمي تواند جوابگوي توقعات بسيار اندك مالي فرزندانش هم باشد.  

از دلايل ارتباط بين فردي افراد صحبت كرديم. اين كه انسان بايد در ميان جمع و با جمع زندگي كند  و از آن جا كه انسان است و در سرزمين انسان ها زندگي مي كند بايد كه ارتباط اجتماعي را تمرين كند، ياد بگيرد و وارد اجتماع شود. آن چه گفتيم ايده آل هاي ما بود.

در وضعيت فعلي اجتماعي ما  منظور از ارتباط جمعي چيست؟ متأسفانه كليه افراد اجتماع به اين نتيجه رسيده اند و به اين نتيجه رسانده شده اند كه بدون ارتباط نمي توانند در هيچ يك از كارهاي خود موفق باشند. ولي اين ارتباطي كه در جامعه ی فعلي مورد نظر است، از آن ايده آل ها دور افتاده است. مثالي كه  براي خودمان بسيار قابل لمس است. تابستان و موقع نام نويسي مدارس است. ستاد ثبت نام كلي شرايط براي مدارسي كه مورد اقبال خانواده ها است تعيين نموده، محدوده ی هر مدرسه مشخص شده است و قرار است ثبت نام با دقت انجام شود كه حقي از كسي ضايع نشود. راستي تا چه حد اين موضوع توسط خود افراد مسؤول رعايت شده است و همه هم با استفاده از ارتباط! كار خود را به انجام رسانده اند؟ فرد اداري توصيه مي كند، مدير توصيه مي كند، پس  رئيس فلان اداره هم. آيا ديگر براي آن ارتباط ايده آلي كه مي خواهيم از آن صحبت كنيم چيزي باقي مانده است كه بخواهيم بحث ارتباط اجتماعي معلمين را به آن هم اضافه كنيم؟

نگویید كه آموزش و پرورش مقصر است، نه، شالوده ی نظام اداري ما اين چنين بنياد شده است و حتي تا آن جا پيش مي رويم كه به صورت رسمي مثلاً سهميه اي در مدارس شاهد براي رياست اداره منظور مي شود. همه هم مي دانيم اين سهميه براي چيست؟ فلان فردي كه اتفاقاً رياست اداره اي را هم بر عهده دارد، براي اين كه پسر خواهر خود را در مدرسه ی شاهد ثبت نام نمايد، كاري به امتياز ندارد فقط تلفني به رئيس اداره و تمام. بنده ی خدا رئيس اداره هم چاره اي ندارد، چون هم در اول ماه بايد چك حقوقي معلمين به موقع پاس شود،  ميني بوس هاي مدارس هم احتياج به مجوز تردد دارند،  شايد هم روزي بخواهند ماليات يا عوارضي را كه تاكنون دريافت نكرده اند، وصول كنند، پس اين جا هم رابطه بسيار كارساز شد.

در ارتباطات ميان فردي از ارتباط با ديگران و نياز به اين ارتباط سخن گفتيم. به دلايل زيادي متاسفانه جامعه ی فعلي ما در بخش ارتباط با ديگران دچار مشكل و كمبود است. حتي شايد در اين قسمت معلمين بهتر عمل نمايند ولي جامعه سمت و سويش به طرفي ديگر است.

از ارتباطات بسيار مثبت با ديگران، ارتباطات با همسر و فرزندان است. فرد به دليل مشكلات كاري كه دارد و اضافه كاري هايي كه مجبور است انجام دهد، صبح وقتي بچه ها خواب هستند از خانه خارج و شب زماني كه آن ها دوباره به خواب رفته اند به منزل باز مي گردد. زماني مرحوم دكتر علي شريعتي از اين كه همه ی انسان ها مانند ماشين شوند و آن گونه كه چارلي چاپلين در فيلم قرن بيستم خود بود، عمل نمايند، نگران بود ولي اكنون بدون اين كه خيلي از مظاهر تمدن قرن بيستم را در خود و جامعه داشته باشيم، انسان هايي شده ايم كه صبح ها به صورت خودكار از خواب بيدار مي شويم و مانند ماشين تا شب كار مي كنيم، شب هم بدون هيچ گفت و گويي كه نشانه اي از ارتباط مثبت را در خود داشته باشد به خواب مي رويم تا براي فردا آماده باشيم. ماشين از اين بهتر مي خواستيد؟

در اين زندگي ماشيني كه ادعاي رسيدن به آن حرفي عبث است و در واقع ما مانند ماشين شده ايم، چيزي كه اصلاً جايي ندارد همان ارتباط انساني است. خيلي از ارزش هاي ديني و ملي ما كم كم دارد رنگ مي بازد و خيلي دير نخواهد بود كه شب يلدا نشستن كنار تلويزيون منزل و خوردن پيتزا را بر  هر رابطه ی سنتي ترجيح دهيم. مبادا كه براي ديگر ايامي كه مي تواند با شادي هاي خود ما را از زندگي ماشيني جدا كند، هم اين اتفاق بيفتد. با دقت در اين قسمت بحث متوجه مي شويد كه گويا ديگري دليلي براي ابراز شادي هاي ما وجود ندارد. برنامه ريزان اجتماعي و مسؤولين سياسي  هم نبايد از اين كه مردم شاد باشند در هراس باشند كه اگر اين گونه بود تمام آن انرژي ها جمع شده و در پايان يك مسابقه ی فوتبال به صورت تخريبي خود را نشان مي دهد. به نگراني هايي كه افراد مسؤول هنگام برگزاري جشن چهارشنبه سوري ابراز مي نمايند دقت كنيد. آيا نبايد اين ارتباط با ديگران به شكلي تقويت شود كه حضور در يك جشن موجب آماده باش امنيتي و نيز باعث مردم آزاري و خودآزاري نشده و موجب ايجاد خسارات جبران ناپذير نيز نشود؟

وضعيت مادي به شكلي شده است كه اكثر افراد، اگر چه در ارتباط با خود و ديگران موفقيتي ندارند، ولي مجبورند ارتباط عمومي خوبي داشته باشند. براي پيمودن پله هاي ترقي كه در نهايت هدف آن كسب امكانات مالي بهتر و بيشتر است، افراد ياد گرفته اند كه ارتباط عمومي خوبي با بالاتر از  خود داشته باشند. فرقي هم ندارد اين موضوع با شدت و ضعف در همه ی رده هاي شغلي و مشاغل وجود دارد.

البته اين ارتباط جمعي خود موضوعي دو وجهي است. از يك طرف بدون اين ارتباط خيلي از كارها فعلاً در ادارات حل نمي شود و از طرف ديگر اگر تو خواستي به صورت قانوني عمل كني، به دردسر مي افتي و كارت به صورت قانوني حل نمي شود. خلاصه در اين وسط حيران مي ماني كه چگونه باشي؟ آيا نمي توانيم رابطه اي سالم و مفيد را در ارتباط جمعي خود منظور داريم كه هم به مسایل انساني توجه داشته باشيم و هم كارها از مجراهاي قانوني حل شود؟ فعلاً كه رسيدن به اين  ايده آل امري غير ممكن مي نمايد.

 انواع رفتار بين فردي:  در دوران فعاليت ارتباطي ضمن آشكار شدن جهان دروني فرد براي خود و ديگران، وجود چنين جهاني نيز از پيش فرض شده است. بنابراين روان شناسان به اين باور رسيدند كه جهان دروني فرد در انواع مختلف ارتباط شكل گرفته و نتيجه ی آن است و بالاخره اين كه در اشكال مختلف ارتباط است كه جهان درون فرد موجوديت يافته و ظاهر مي شوند. “ (ليزينا،1375)

مارتين بابر M.Baberدر اين مورد به سه نوع رابطه اشاره مي كند: رابطه ی من و آن، رابطه ی من و شما و رابطه ی من و تو.

”ارتباط من و آن: در رابطه ی من و آن، انسان ها با ديگران برخوردهاي كاملاً غير شخصي دارند و تقريباً با آن ها همچون اشياء برخورد مي كنند، به طرف مقابل زياد اعتنا نمي كنيم؛ حتي اصلاً اهميتي نمي دهيم كه چنين آدمي وجود دارد. با فروشندگان، كاركنان رستوران ها و كارمندان ادارات غالباً به عنوان انسان و مردم برخورد نمي كنيم بلكه برخورد ما با آن ها همچون ابزارهايي است كه به آن ها دستور مي دهيم و از آن ها مي خواهيم درخواست هاي ما را اجابت كنند.“ (تي.وود،1379)

”ارتباط من و شما: دومين سطح رابطه از نظر بابر، رابطه ی من و شماست. كه اكثر تعاملات انساني در زمره ی اين نوع ارتباطات مي گنجد. ارتباط من و شما حد وسط ارتباطات غيرفردي و ميان فردي است. در اين نوع ارتباطات، طرفين با يك ديگر مثل اشياء برخورد نمي كنند اما فرديت يكديگر را نيز به طور كامل به رسميت نمي شناسند. ارتباط شما با همكاران مي تواند صميمانه و خصوصي باشد اما حتي در اين نوع تعاملات، شما ديگران را به واسطه ی نقش آن ها به رسميت مي شناسيد و به فرديت آن ها بهاء مي دهيد. معلمان و دانش آموزان غالباً در چهارچوب نقش هاي اجتماعي خود صحبت هاي خصوصي و صميمانه دارند ولي جزييات زندگي خصوصي خويش را براي يك ديگر فاش نمي كنند.000ارتباط ما با ديگران در عرصه هاي اجتماعي در مقايسه با ارتباط با عزيزانمان عمق كمتري دارد. به اين ترتيب ارتباط با دوستان اتفاقي، همكاران و بستگان دورمان از نوع ارتباط من و شماست.“(تي.وود،1379)

” ارتباط من و تو : نادرترين نوع رابطه؛ رابطه ی من و توست. به نظر بابر اين نوع ارتباط عالي ترين شكل گفتگوي انساني است، چون طرفين رابطه، يك ديگر را موجوداتي ارجمند و بي همتا مي بينند. وقتي در سطح من و تو با يك ديگر ارتباط برقرار مي كنيم به تماميت و فرديت ديگران توجه مي كنيم و بهاء مي دهيم. ديگر با آن ها متناسب با نقش هاي اجتماعي آنان برخورد نمي كنيم و آن ها را انسان هاي بي همتايي مي بينيم كه كليت وجود آن ها را قبول داريم. در ضمن در ارتباطات من و تو، خودمان را   نمي پوشانيم و بر چهره ی خود نقاب نمي زنيم بلكه تمام مكنونات قلبي خود را فاش مي كنيم و مزيت ها  و عيب ها و اميدها و ترس ها و نقاط قوت و ضعف خويش را با آن ها در ميان مي گذاريم. “(تي.وود،1379)

” به نظر بابر در روابط من و تو به طور تمام و كمال انسان مي شويم000روابط من و تو زياد رايج نيستند زيرا نمي توانيم مكنونات قلبي خود را با هر كسي در ميان بگذاريم. انسان ها دوست ندارند براي هر كسي درد دل و با هر كسي رابطه ی خصوصي برقرار كنند. به همين دليل روابط و ارتباطات من و تو بسيار كمياب و مظهر روابط ميان فردي كامل هستند. “(همان منبع)

 معلم و رفتار ميان فردي: معلمين در ارتباطات بين فردي خيلي زود و سريع خود را از رابطه ی من و آن جدا كرده  و به رابطه ی من و شما مي رسند و اگر گوش شنوايي براي شنيدن درد دل هاي خود داشته باشند، رابطه، زود من و تو مي شود.

در اين قسمت هم معلمين دچار زيان مي شوند. در رابطه ی من و تو تمام مكنونات قلبي خود را براي فرد حاضر در ارتباط فاش كرده اند. در حالي كه ما حق نداريم در برخورد با هر فردي از مشكلات خود بلافاصله يك سخنراني مفصل داشته باشيم. آيا نبايد حرمت شغل و زندگي خود را داشته باشيم. يا آن قدرحرف داريم كه براي هر گوشي كه ديديم به خودمان اجازه مي دهيم از كوچك ترين زواياي شغلي خود هم سخن بگویيم.

ارتباطات ما بايد گزينشي باشد. در غير اين صورت اگر در نوع ارتباط دقت نكنيم، ممكن است دچار تعارض شويم و از آن جا كه در ارتباط است كه شخصيت انساني ما چهره مي نمايد، در اثر اين كه فرد حاضر در ارتباط، اسرار ما را براي ديگري افشا نموده است، از بودن با ديگران دوري مي كنيم كه خود موجب انزواي ما مي شود.

 ما تمرين در جمع و كار با جمع را نداشته ايم كه بتوانيم در يك جو مشاركتي سالم، نسبت به بررسي مشكلات جامعه ی خود اقدام نمایيم، با استفاده از نظر جمع، به يك راه حل مناسب و ميانه دست يابيم و سپس اقدام را شروع نمایيم. تا بوده معلم دانش آموزان را نشانده و براي آن ها سخنراني داشته است. تربيت ما در يك جمع تعاملي حاصل نشده است. كوشش هايي براي كار جمعي و كار در گروه از تدريس كتاب هاي جديد علوم ابتدايي آغاز شد. كاري بسيار علمي و پرخرج انجام شد، تا بتوانند به معلمين آموزش دهند كه چگونه به دانش آموزان ياد دهند با هم ارتباط داشته باشند و با كار در گروه خود علم خلق كنند و خود بياموزند. ولي متأسفانه اين كار نتوانست نهادينه شود. اكنون هم اصرار صحيح بر آن است كه معلمين ضمن آشنايي با الگوهاي جديد تدريس، دانش آموزان را هر چه بيشتر در يك محيط تعاملي درگير سازند تا آن ها غير مستقيم از خودشان و با راهنمايي معلم، علم آموزي نمايند  در نهايت هدف مي تواند آموزش افراد براي ورود هر چه بهتر به زندگي اجتماعي امروز باشد و زندگي بدون تعامل در دنيايي فعلي نيز بسيار دور و خارج از ذهن است.

بسيار به معلميني بر مي خوريم كه عليرغم داشتن سواد بالا از برخورد با افراد غريبه به خصوص كارمندان ديگر ادارات طفره مي روند. اين صحيح كه مي تواند يكي از دلايل همان نداشتن عزت نفس نزد معلمين باشد اما از دلايل ديگر هم روش آموزشي خودمان است، از تمرين هاي بسيار مهمي كه فراموش شده، سخنراني دانش آموز در بين جمع دانش آموزان است. فرد بزرگسال آينده براي اين كه در اجتماع حاضر باشد، مجبور است بتواند ارتباط كلامي بسيار مناسب با افراد نيز برقرار نمايد. كار در كلاس هم محدود است به تدريس و سؤال از دانش آموزان، پس فرصت زيادي براي تمرين سخنراني باقي نمي ماند. ولي درس فراموش شده ی هميشگي كه همان  انشاء باشد، جاي همين تمرين ها و كارهاست. تا بوده معلم موضوعي را مشخص مي كرده، دانش آموزان چند خطي مي نوشته اند، چند نفر مي خوانده اند و تمام. آيا امكان ندارد، اكنون كه از تغيير روش در تدريس درس هاي مختلف صحبت مي شود،  براي انشاء و خطابه خواني دانش آموزان هم فكري شود.فارسي كه درس فراموش شده ی ما است. پس كجا ارتباط كلامي مناسب را به دانش آموزان خود بياموزيم؟ اگر قدم هاي اول را معلمين برداشتند خودشان هم براي ارتباط كلامي مناسب تشويق مي شوند. در غير اين صورت ما همچنان دانش آموزان خود را افرادي بسيار ماهر در حفظ انواع سوالات تربيت كرده ايم، بدون اين كه به آن رسالت معلمي خود قدري نزديك شده باشيم.

 اشتباهات ما: وقتي از ارتباط جمعي و معلم سخن گفته مي شود، گويا قرار است اين به عنوان مشكل معلم مطرح شود. در حالی که كمي با بازگشت به خود و بازنگري برنامه ها، متوجه مي شويد كوتاهي هاي زيادي مجموعه ی ستادهاي آموزش و پرورش داشته اند و مي توانسته اند فعاليت هاي بسیاري انجام دهند كه  يا كوتاهي كرده اند يا اصولاً نمي توانسته اند توجهي به آنان داشته باشند.

1- مشكل اول آموزش و پرورش، ارتباط با وسايل ارتباط جمعي است. قرار است برنامه اي خاص آغاز شود. روي برنامه افرادي متخصص كار  كرده اند، طرح آزمايشي آن را به اجرا در آورده اند. از معلمان مجري طرح نظر خواسته اند تا اين كه سرانجام آن را در كل كشور به اجرا در آورند. فلان خبرنگار صدا وسيما پس از دو يا سه هفته كه از شروع كلاس ها گذشته است، از فرزند خود فارسي را سؤال مي كند. چون با موضوع آشنا نيست توقع دارد كه فرزند كلمات را بخش كند، صداكشي نمايد و خلاصه كليه كارهاي قبلي را انجام دهد. متوجه  مي شود ديگر از اين خبرها نيست. چون فرزندش دركلاسي با معلم توصيه  شده قرار گرفته، سراغ معلم مي رود. احتمالاً معلم در روش قديم بسيار موفق بوده و از وضعيت فعلي راضي نيست. پس آقاي خبرنگار به سادگي به خود حق مي دهد با تهيه گزارشي جهت يافته به جنگ اصحاب علم بيايد. مسؤولين پخش هم اين مشكلات را در منزل خود و يا اقوام نزديك ديده اند، پس به سادگي  موضوعي را كه به هر حال متخصصيني روي آن كار كرده اند زير سؤال مي رود و فعاليت هاي  بعدي هم نمي تواند مسأله را براي آن ها كه تحت تأثير خبر قرار گرفته اند، حل نمايد. از اين موارد مثال هاي بسيار مي توان آورد كه آموزش و پرورش به دليل نداشتن ارتباط لازم با رسانه هاي گروهي، به خصوص راديو تلويزيون، نتوانسته در اجرای برنامه هاي آموزشي و پرورشي خود موفقيتي كسب كند. 

2- الحمدلله براي همه ی افراد روز بزرگداشت اختراع شده است. در اين ميان از همه بينواتر معلم است و روز او. ديگران برنامه ی بزرگداشتي دارند و تقدير از نوع مادي هم مي شوند و تمام. ولي در هفته ی معلم غوغا می شود. همه براي بزرگداشت معلم اطلاعيه مي دهند. خلاصه تا آن حد مقام معلم بالا رفته است كه اگر از آن بالا سقوط كند، كمي تا قسمتي گردن مباركش مي شكند! در اين اطلاعيه ها اولين توصيه اين است كه براي اين كه به معلم خود بگویید دوستش داريد، براي او هديه نبريد. همين قدر كه نمرات شما خوب باشد بهترين تشكر از معلم است. آموزش و پرورش كلي بخشنامه مي دهد كه مبادا بچه ها براي معلمين هديه بياورند. تلويزيون را باز مي كني، مسؤولين مملكتي هنوز دارند مقام معلم را بالا مي برند و آن ها هم توصيه مي كنند كه اين هديه ها زود گذر است، شما تقدير معنوي داشته باشيد. صبح روز معلم راديو را باز مي كني، نمي داني چه شلوغي مي كند! خيابان ها غرق گل است. بچه ها با شاخه هاي گل دارند به سوي مدارس مي روند و تو همين طور بي خودي از اين همه هماهنگي كيف مي كني! كسي هم پيدا مي شود و در روزنامه اي براي تو حساب مي كند كه اگر يك شاخه گل هزار تومان باشد و بچه ها هر كدام يك شاخه گل ببرند، تعداد دانش آموزان را در عدد1000 ضرب كنيد. ببينيد چقدر پول مي شود؟ در اين ميان پيدا كنيد آن منزلت اجتماعي معلم را كه مدت ها از مفقود شدن آن مي گذرد!

3- همه ی ادارات و ارگان ها و كارخانجات به كارمندان خود بن غيرنقدي براي عيد پرداخت مي نمايند. اين بن را هم چند ماه از حقوق آن ها كسر نمي كنند. ولي اين كار كاملاً محرمانه و بدون تبليغات انجام مي شود. براي آن كه چيزي به نام بن خريد عيد نوروز را به معلم تحويل دهند از ابتدا با جار و جنجال است. مغازه ها هم پلاكارد زده اند. وارد مغازه هم كه مي شوي اجناس فرهنگيان جداست. بيرون هم كه مي آيي بدهكار همه هستي، كه خيلي براي معلمين خوب شده،  هم حقوق آن ها چند  بار اضافه شده و هم بن كه به شما داده اند، ديگر چه مشكلي داري؟ و تو خوب مي داني كه از اين خبرها نيست. چون زياد هستيم، چوب زياد بودن خود را مي خوريم، ولي مبادا روزي كه احساس كنند زيادي هم هستيم.

4- خود وزارت متبوع هم، چون نمي تواند جوابگوي اضافات حقوق باشد، به شكلي عمل كرده كه در مطالبات بر حق معلمين كم كم آن ها را مقابل جامعه قرار داده است. از خبرهاي مهم صدا و سيما اين بود كه كليه ی مطالبات معلمين پرداخت مي شود. فردا متوجه مي شوي بازار از تو جلو زده و تو خود اطلاع نداري كه چقدر خوش به حالت شده است! ولي كاش كسي بود و اين كلمه ی مطالبات را معني مي كرد. كه اين پول را معلم با تورم چند سال پيش طلب داشته و اكنون پرداخت  مي شود. آرشيو صدا و سيما را بررسي كنيد تا متوجه شويد در طول يك سال چند بار به حقوق معلمي اضافه شده است و اكنون...!

به مجموعه ی فوق مي توان مسایل زيادتري را اضافه كرد. ولي با دقت در همين چند موضوع متوجه مي شويد كه همه ی ما داريم چوب اشكال در ارتباط نادرست خود را با جامعه مي خوريم. در واقع خود سخنگوي خودمان نيستيم. همه بدون هيچ تخصص آموزشي و پرورشي، به خود حق مي دهند در كار آموزش و پرورش دخالت كنند. نمي دانند كلاس و درس و مدرسه چيست؟ به خود حق مي دهند از تعطيلي تابستان انتقاد كنند. نمي دانند روش هاي جديد در آموزش ساخت گرايي چيست؟ به خود حق مي دهند كل برنامه را زير سؤال ببرند. نمي دانند معلم شب عيد نگران لبخند دانش آموز خود از براي داشتن يا نداشتن لباس نو است، به راحتي از همه ی دانش آموزان مي خواهند كه در روز معلم هديه نبرند. نمي دانند كه معلم از شكم خود و زن و فرزندش مي زند تا با خريدن هديه اي براي دانش آموز يتيم، شاهد لبخند او باشد. آن وقت خيلي ساده همه چيز را زير سؤال مي برند. اين ها همه ناشي از عدم ارتباط اجتماعي صحيح با مجموعه ی خانواده ها و مردم از طريق وسايل ارتباط جمعي همگاني است.

 سخن آخر: از معلم اين ديارخيلي سراغ رابطه ی اجتماعي نگيريد. اجازه دهيد او با شاگردانش در كلاس خوش باشد. در كلاس درس روحش جايي ديگر است او با آن ها سير افلاك مي كند. محبت خودش را با دوستانش (شاگردانش) تقسيم مي كند.با آن ها مريض مي شود. سرش درد مي كند تا سر درد آن ها را خوب كند. با آن كه خود معلوليت جسمي دارد، كليه اش را براي زندگي شاگردش اهداء مي كند و مظلوم اين ديار است. فراموش نكنيد معلمي را كه براي نجات دانش آموزانش خود را به آتش زد و با آن ها سوخت و در آخر آن كه مقصر بود، همان معلم بود! راستي نام او چه بود؟

معلم از همه چيز براي دانش آموزان خود سخن دارد. در واقع دل هاي كوچك آنان را بهترين همراز يافته است. اين شكوه و عظمت را از او نگيريد كه خود مي داند از هيچ حركتي براي او كلاهي بافته نمي شود. اجتماع كوچك و چند نفره ی معلم ما، همان كلاس است. برويد ببينيد آن جا ارتباط اجتماعي چه غوغا مي كند و چه مشكلاتي را كه حل نمي كند. پدر و مادر شاگردش را مي خواهد و اختلاف خانوادگي آن ها را حل مي كند و لبخند شاگرد را بهترين دستمزد خود مي داند. براي بيماري شاگردش زمين و زمان را به هم مي دوزد، و براي سلامتي شاگردش چه شادي ها كه نمي كند. اين است معلم خوب ديار من. هم او كه دل دريايي اش در افسوس لبخندي بر چهره ی شاگردش در شب عيد لحظه شماري مي كند. جاي چنين معلمي حتماً در كلاس درس است، جايي كه نمي تواند كم فروشي كند و يا اصلاً  بلد نيست كم فروشي كند. در معامله با شاگردان هم تقلب نمي كند. درس را هم احتكار نمي كند. گران هم نمي فروشد!

 

 فهرست منابع

1- استرايكر، شلدون. ماني روانشناسي اجتماعي، ترجمه: جواد طهوريان، ناشر: معاونت فرهنگي آستان قدس رضوي، مشهد، 1376

2- افروز، غلامعلي. روانشناسي رابطه ها، انتشارات نوادر، تهران، 1379

3- تي. وود، جوليا. ارتباطات ميان فردي، ترجمه مهداد فيروز بخت، انتشارات مهتاب، تهران، 1379

4- دفتر توسعه و برنامه ريزي امور پرورشي، آشنايي با قوانين مهم اجتماعي، ناشر: موسسه فرهنگي منادي تربيت، تهران، 1379

5- سرندي، رويز. روان شناسي اجتماعي متون اساسي انگليسي و آمريكايي، ناشر: دانشگاه تبريز، 1377

6- فرهنگي، علي اكبر. ارتباطات انساني، ناشر: موسسه خدمات فرهنگي رسا، تهران، 1378

7- ليزينا، ام.آ. كودك بزرگسالان همسالان الگوهاي ارتباطي، ترجمه: محمدجعفر مدبرنيا، ناشر: دنياي نو، تهران، 1375

منبع: ورود به عصر دانایی                                                                                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:18 توسط یکی از چند صدای معلم |

ما و خلاقیت

حضرت علي(ع):علم توام با عمل است، آن كه عمل كرد علم مي داند. علم از عمل دعوت مي كند. اگر پاسخ شنيد، بر جاي مي ماند وگر نه رخت بر مي بندد.

اگر دانش آموزي براي رسيدن به حقيقتي سه روز وقت صرف كند تا آن را شخصاً كشف كند، به صرفه تر از آن است كه همان حقيقت را در يك ربع ساعت برايش توضيح دهيم. اين روش، پيشرفت سريع كودك را در مراحل بعدي رشد تضمين مي كند.

خلاقيت: "به وجود آوردن، توليد كردن و موجب شدن "1 را از معاني خلاقيت گفته اند. همچنين در معني خلاقه داريم "نيرويي كه موجب خلق آثار بديع گردد."2 با توجه به اين معاني، مي توان خلاقيت را نوعي توانايي دانست كه به ايجاد چيزي منجر مي گردد. يكي از اهداف اساسي آموزش و پرورش را نيز تربيت انسان هاي خلاق دانسته اند و حتي جزو اولين اهداف دوره ی آموزش ابتدايي، پرورش استعدادهاي ذهني كودكان و كمك به رشد خلاقيت آن ها ذكر شده است.

در گذشته، وجود قوه ی خلاقه را در افراد موهبت الهي مي دانستند و بر اين باور بودند كه فرد خلاق از ابتدا داراي اين قدرت است و آموزش در اين مورد هيچ نقشي ايفا نخواهد كرد. اگر چنين باشد، نظام تعليم و تربيت بايد در سطح جهان فقط تعداد معدودي هنرمند خلاق و ارزشمند و افراد با استعداد پرورش دهد.

اگر خلاقيت ذاتي باشد، هوش هم بايد از ابتدا ثابت باشد. بنابراين، اصلاً آموزش و پرورش در اين مورد نقشي ندارد و هيچ چيز از طريق آموزش ياد گرفته نمي شود و نيز هيچ فرصتي براي شكوفا شدن استعدادهاي خلاق در دانش اموزان نداريم. "ولي بايد گفت امروزه، چارچوب روان شناسي به ما اجازه مي دهد كه بر اين عقيده باشيم كه فرآيند خلاقيت ذاتي نيست."3 همين فرآيند روان شناسي به ما اجازه مي دهد كه بگوييم در اكثر افراد، از كودكي قوه ی خلاقه وجود دارد و در طي سال هاي متمادي، افراد (بنا به هر دليل) ياد مي گيرند كه خلاق نباشند. در واقع، آموزش دبستاني در مرحله ي اول و در مراحل بعدي والدين، آموزش ديگر دوره ها و در نهايت جامعه از آن ها مي خواهد اين گونه نباشند و مانند قبل فكر كنند و عمل كنند.

نقش معلم: بي ترديد در پرورش و ايجاد خلاقيت در دانش آموزان، معلمان نقش اول را ايفا مي كنند و همه نيز مطمئناً از كلاس و درس علوم انتظار ايجاد يا پرورش قوه ي خلاقه را در دانش آموزان دارند. احتمالاً هيچ كس به خلاقيت دانش آموز در ساختن جمله يا بيت شعري بديع يا نوشتن انشايي با استفاده از لغات تازه آموخته شده، توجهي ندارد. حتي اگر دانش آموزي سعي كرد جواب سؤال را مانند جواب معلم يا كتاب ندهد و از نيروي ذهني و خلاقه ی خود مدد گرفت و جوابي جديد و خلاقانه داد، با پرخاش معلم مواجه مي شود كه:جواب سؤال را نخوانده اي و بلد نيستي! در سطح كلان نيز دانش آموزاني به دانشگاه راه مي يابند يا از نظر مدرسه موفق ترند كه درس خوان تر باشند و سؤالات را هر چه بيشتر و دقيق تر حفظ كنند و كلمه به كلمه جواب دهند. در واقع، ما از دانش آموزان خواسته ايم خلاق نباشند و آن ها با فراغ بال جواب دقيق خود معلم را به او تحويل مي دهند.

"متخصصان تعليم و تربيت براي پرسش ها طبقه بندي هايي دارند، مانند: پرسش هاي واگرا و هم گرا، پرسش هاي مربوط به سطوح متفاوت يادگيري و پرسش هاي مربوط به تفكر انتقادي."4 كه در اين مقاله بيشتر به پرسش هاي همگرا و واگرا و نقش معلم در اين ارتباط مي پردازيم.

پرسش هاي همگرا را تفكر قالبي، غير قابل انعطاف و از قبل تعيين شده مي دانند و جواب در پايان به يك نتيجه يا پاسخ مورد انتظار منجر مي گردد. پرسش هاي واگرا، كه معمولاً اعمال هوشي را منعكس مي كنند، با توجه به داده هاي حتي ضعيف دانش آموز به راحتي انديشه يا فكري جديد را در يك موقعيت خاص به وجود مي آورد. طبيعي است كه در صد بسيار زيادي از معلمان به همان تفكر قالبي مي انديشند، زيرا كتاب هاي درسي و امتحانات پايان سال از آن ها چنين خواسته است. اگر معلم با اعتقاد كامل به پرسش هاي واگرا توجه كند و به خلاقيت هاي دانش آموزان اهميت بدهد، ‌فراگيرندگان او بايد در پايان سال تحصيلي در امتحان كتبي همان درس شركت نمايند و به سؤالاتي كه اكثراً يا تماماً همگرا هستند، جواب دهند. پس معلم خود را مؤظف مي داند كه دانش آموز را وادار كند صرفاً همان سؤالات را حفظ كند و در يك قالب پاسخگو باشند.

در يكي از سال هاي تحصيلي درس علوم امتحان نهايي كلاس پنجم سؤال شده بود: "ممكن است در كدام يك از سيارات منظومه شمسي موجود زنده باشد؟ چرا؟ جواب كليشه اي اين بود كه ممكن است در مريخ موجود زنده باشد، چون از ديگر سيارات به زمين شبيه تر است. در بررسي اعتراضات، وقتي برگه ی دانش آموزي را بررسي مي كرديم، به اين جواب رسيديم كه: در هيچ سياره اي ممكن نيست موجود زنده باشد، چون در هيچ سياره اي اكسيژن و جو وجود ندارد و مصحح چون جواب را كه ناشي از مطالعه ي دانش اموز و خلاقيت او بود، موافق كليد نيافته  و نمره اي هم منظور نكرده  بود.

يكي از دروسي كه دانش آموزان فرصت و امكان بروز خلقيت دارند، درس و ساعت كاردستي است. دانش آموزان ما هنوز نمي توانند به راحتي وسيله اي را در دست بگيرند. بچه ها كه از اول همه جيز را آماده و مهيا داشته اند، حوصله ی پرداختن به كارهاي دستي را ندارند. آن قدر همه چيز براي آن ها آماده است، كه ديگر نبايد از دانش آموزان خود انتظار داشته باشيم كه بينديشند و چيزي ابداع كنند.

وظيفه ي اوليا: كودكان همواره در حال جست و جو و كنجكاوي هستند. دایم سؤال مي كنند كه با نوعي پرحرفي همراه مي شود. از همه چيز هم سؤال مي كنند و پاياني براي آن ها متصور نيست. معمولاً سؤالات از مسائل مذهبي و خصوصاً خدا شروع مي شود. خدا كجاست؟ چقدر بزرگ است؟ چرا مي گوئيد همه جا هست؟ چرا...؟ تعداد محدودي از والدين هستند كه اولاً براي تمام سؤالات جوابي در خور ذهن كودك دارند و ثانياً واقعاً از آن همه سؤال مستاصل نمي شوند.

كودك گرايش و ميل شديدي به خلاقيت دارد. براي او يك ماشين اسباب بازي بخريد، كناره ي فرش ناگهان به خياباني تبديل مي شود، تصادف مي كند، زخمي مي شود و ممكن است لحظاتي هم لنگ لنگان راه برود. انواع بازي هاي ساختني را در اختيار او قرار دهيد تا ببينيد چه شكل هاي زيبا و و سايل بديعي مي سازد. ولي همان طور كه گفته شد، به سبب ماهيت آموزش رسمي ما، و روش هاي رايج، مدارس معمولاً مانع كنجكاوي و خلاقيت هستند، آموزگار چندين دانش آموز، كه به طور معمول كمتر از 30 نفر نيستند را در اختيار دارد و بايد مطمئن شود كه آن ها درس را ياد گرفته اند. در كلاس آزمايش و گروه بندي لازم است كه به دليل تعداد زياد دانش آموزان، آنان فرصتي براي بروز خلاقيت ندارند. دانش آموز بايد تمام مطالب را بداند و امتحان دهد. وقتي آزمايش ها تمام شد، وقت برگزاري امتحان است و ديگر وظيفه ی آموزش و مدرسه پايان يافته تلقي مي شود.

"تارنس پس از تحقيقات گسترده اي كه در مورد خلاقيت كودكان به عمل آورد، به نتيجه رسيد كه منحني خلاقيت بسياري از كودكان در حدود 10 سالگي افت مي يابد و آنان هرگز خلاقيت دوره ي اوليه ي كودكي را باز نخواهند يافت." 5

اين مسائل از جمله دلايلي است كه بدون در نظر گرفتن نوع مدرسه، كودكان به خانه و والديني نياز دارند كه حس خلاقيت را در آن ها زنده نگه دارند. تحقيق انجام شده در باره ي نقش والدين نشان مي دهد كه "تأثير مادر، در وضعيت حضور يا غيبت او، به مراتب در ايجاد خلاقيت در اطفال بيشتر است."6 والدين بايد به فرزندان خود اجازه دهند بدون اين كه دچار تمسخر شوند يا احساس حماقت كنند، سؤال و اشتباه كنند.

با نگاهي به بازي هاي كودكان، توعي خلاقيت را در آن ها مشاهده مي كنيم. مهمان بازي دخترها، قدرت خلاقيت زياد مي خواهد كه وسيله اي در بازي آن ها به گونه اي ديگر تعبير شود و مورد استفاده قرار گيرد. پسرها در يك اتاق كوچك، زمين فوتبال به وجود مي آورند، دو سيب زميني، دروازه مي شود و مقداري كاموا توپ فوتبال و هيجانات بازي فوتبال و جر زدن ها شروع مي شود. لازم است ضمن توجه به بازي هاي كودكان به اسباب بازي هاي آن ها هم توجه كنيم. از خصوصيات وسايل بازي كودكان "تحريك قوه ي خلاقه ي كودك است."7 ولي اگر به آن چه در اسباب بازي فروشي ها عرضه مي شود، دقت كنيم، متأسفانه در اكثر موارد به محرك بودن اسباب بازي براي ايجاد قوه ي خلاقه توجه نمي شود.

براي آشنايي با مشاغل، بازي هايي مانند دكتر كوچولو، پرستار، نجار و از همه بدتر پليس بازي تهيه كرده اند كه تعدادي وسايل پلاستيكي آماده است. فروشندگان قصد سود جويي دارند، ولي آيا والدين هم با خريد آن ها مي خواهند حس كنجكاوي كودك را ارضا كنند يا مسائل زندگي را آموزش دهند؟ اگر صرفاً و با توجه به خواسته ي بچه خريد مي كنند، هر قدر اسباب بازي گران تر باشد، زيباتر جلوه مي كند و بهتر است. آن چه در اين ميان اهميت ندارد، آموزش به كودك از طريق بازي و اسباب بازي است. متأسفانه اسباب بازي ها بيشتر تقويت كننده ي حس مصرف كنندگي هستند و از ديدگاه خلاقيت و ايجاد آن، به آن ها نگريسته نمي شود.

گفتني است كه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، قدم هاي مؤثري در تهيه ی اسباب بازي هاي گوناگون برداشته ولي متأسفانه آن فراگيري لازم را بين خانواده ها ندارد و وزارت آموزش و پرورش، گر چه كانون را جزو سازمان هاي تحت پوشش خود منظور مي دارد ولي امور تربيتي همين وزارت در جهت نزديكي به كانون براي استفاده ي دانش آموزان از حداقل امكانات آن، فعاليتي ندارد. كتابخانه هاي كانون در شهرها راه و فعاليت خود را دارند و مخاطباني به خصوص را جذب مي كنند و مجموعه ي آموزش و پرورش آن ها را مانند بيگانگان نگاه مي كنند.

امكانات ما براي ايجاد خلاقيت: امكانات ما تا چه اندازه است؟ و آيا اصولا جواب گوي نياز فعلي جامعه ي جوان ما هست؟ آيا مي توانيم با اين امكانات انتظار داشته باشيم كه كودكاني خلاق تربيت كنيم؟ امكانات براي ايجاد خلاقيت را در سه قسمت بررسي مي كنيم:

الف ) كتب درسي مدارس: كتب درسي و آموزشي ما به دلايل گوناگوني كه از بحث اين مقاله خارج است، به طور يكسان براي دانش آموزان كل كشور ارائه مي شود. دانش آموز شمال يا جنوب كشور، باهوش و يا دير آموز از منبع يكساني براي آموزش بهره مي گيرند. حتي مدارس غير انتفاعي كاري فوق العاده تر از توضيح بيشتر همين كتب انجام نمي دهند. اين كتاب ها به گونه اي تنظيم شده اند كه انگيزه ي كمي براي فعاليت به وجود مي آورند. همين كه دستگاه تعليم و تربيت كتاب را بي كم و كاست به مغز دانش آموزان تحويل داد و او هم طوطي وار آن را حفظ كرد، انتظار از كتاب درسي تمام مي شود. گر چه سعي شده كه كتاب هاي علوم ابتدايي عوض شده و مقداري به خلاقيت هاي دانش آموزان توجه شود، تا هنگامي كه با مشكل توزيع يكسان مواد آموزشي در كشور مواجهيم و تا آن هنگام كه برنامه ريزان آموزشي براي كل دانش آموزان تحت پوشش با توجه به مقتضيات فرهنگي، طبيعي، اقتصادي و اجتماعي آنان كتاب درسي تهيه نكنند، مشكل توزيع همسان وجود خواهد داشت.

شكي نيست كه اگر بهترين كتاب هاي درسي را هم داشته باشيم، باز هم بايد منابعي برا ي مطالعه ي بيشتر معلمين و دانش آموزان در اختيار آنان قرار دهيم. متأسفانه منابع اضافي براي مطالعه يا معرفي نمي شود و اگر هم فهرستي ارائه شود، به مساله ي كمبود بودجه برمي خوريم.

ب ) معلم و مسؤولان آموزشي: ما از معلم، دبير و حتي استاد دانشگاه انتظار داريم فرد خلاق تربيت كنند. در حالي كه آنان ابتدا بايد علم كار يا حداقل علاقه اي به ايجاد قدرت خلاقيت در افراد داشته باشند. مي دانيم كه هم علم و هم علاقه براي بروز به ابزار احتياج دارند. مسؤولان آموزشي ما با آشنايي با فناوري، مي توانند طريق ارتباط سريع و صحيح با دانش آموزان را بياموزند بعد با استفاده از ابزار مناسب، سعي كنند راه به دست آوردن اطلاعات صحيح و دقيق  را به دانش آموزان آموزش دهند تا آن ها بتوانند به افق هاي بالاتري از علم دست يابند.

براي ايجاد تفكر علمي در كودكان ، بايد معلم خلاق داشته باشيم تا بتوانند از ابزارها و وسايل ، به طور صحيح استفاده كند . معلماني هستند كه با كمترين ابزار سعي مي كنند بيشترين بهره ي آموزشي را برسانند . ولي به هر حال وسايلي هست كه راه رسيدن به كار را تسهيل مي كند و وقت معلم را هدر نمي دهد و او مي تواند با استفاده از برخي وسايل به بعد بالاتري از آزمايش و علم همراه با دانش آموزان دست يابد .

گرچه معلمان در مشكلات اقتصادي غرق شده اند ، شكل و حركت مسئولان به گونه اي است كه به تعداد اندكي معلم و دبير خلاق ، توجه داده نمي شود . براي مثال ، در انتخاب بهترين معلمان و دبيراني كه هر سال از طرف وزارت متبوع تعيين مي شوند ، تا چه اندازه به علم و عمل توجه نشان داده مي شود . بخشنامه ها انشاالله دقيق اجرا مي شوند ، ولي در اكثر موارد آنچه تعيين نمي شود ، افراد با صلاحيت علمي است .

بدون آموزش به مسئولان تعليم و تربيت ، نبايد انتظار داشت كه آنها  به مسائل مربوط به خلاقيت دانش آموز توجه نشان دهند . بايد راه رساندن دانش آموزان به تفكر خلاق را آموزش داد و تا همان حد هم انتظار داشت

پ ) تجهيزات: براي آنكه بتوانيم در راهي كه شروع كرده ايم يا مي خواهيم آغاز كنيم ، موفق باشيم ، به ابزار و وسايلي خاص نيازمنديم . گرچه در مناطق در مورد تشكيل كارگاه يا آزمايشگاه مركزي براي دانش آموزان اقدام شده است ، متاسفانه اكثر افرادي كه عهده دار كار عملي در اين مكان ها هستند يا تبحربه لازم را ندارند يا چون نمي توانستند در دبستان يا مدرسه راهنمايي آموزگار يا دبير خوبي باشند ، به اين سبب ، آنها را فرستاده اند كه با دانش آموزان كار نداشته باشند !! از طرف ديگر ، دانش آموز حين كار در اين مكان ها بايد به شدت مراقب وسايل باشد ، چه حتي خسارت غيرعمدي به وسايل مستلزم جبران خسارت است و اين مورد هم دانش آموزان را نسبت به انجام دادن كار دلسرد مي كند .

وزارت ، با توزيع جعبه هاي علوم و رياضي در مدارس ، سعي كرده است آموزش را از سخنراني صرف معلمان تغيير دهد . از آنجا كه اين جعبه ها از طريق شركت تاسيس شده تهيه مي گردد به نظر مي رسد بيشتر سوددهي مورد نظر قرار گرفته است ، چون روز به روز از كيفيت وسايل كاسته مي شود و آنچه مورد نظر قرار نمي گيرد ، اين است كه وجود جعبه ها،از قوه ي خلاقيتي كه حتما در آموزگاران است ، مي كاهند .

كتابخانه هايي در مدارس وجود دارد كه از نظر بودجه و كتاب ، وضعيت مشخصي ندارند . در برخي از ادارات واحد كتابخانه و حتي فروشگاه كتاب وجود دارد . دفتر تجهيزات امور مدارس نيز خود را عهده دار وظايفي مي داند . مربيان تربيتي و مديران مدارس با حداقلي از تخصص مي كوشند كتابخانه مدارس را تجهيز و اداره كنند . ولي در اكثر مدارس محيط كتابخانه مناسب نيست ، جايي براي مطالعه وجود ندارد ، كتاب ها روي هم انباشته شده است و ... در نهايت ، دانش آموز جاي براي مراجعه جهت مطالعه ي اضافي در موردي دروس خود را ندارد .

مساله ي استفاده از مجلات علمي خود مشكلي ديگر است . مسئول فلان مدرسه از مجله اي خوشش نمي آيد دستور حذف آن را از كتابخانه مي دهد ! مديركل بخشنامه دارد ، رئيس منطقه هم دستور مي دهد ! آيا عيبي دارد دانش اموزان از روزنامه و مجله اي كه با نظارت ديگر وزارت ها چاپ و منتشر مي شود و مفيد نيز هست ، استفاده كنند و حتي براي بهره برداري صحيح و مناسب از آن تبليغ هم بكنيم ؟

نتيجه گيري: تا زماني كه بودجه مساله ي اصلي آموزش و پرورش است ، حرف از ايجاد و پرورش خلاقيت ، كاري بيهوده است چرا كه در هر برنامه ريزي ، در نهايت به اين مساله بر مي خوريم و اگر محل ايجاد خلاقيت را درسطوح بالاي تحصيلي بدانيم ، ظلم عظيمي در حق افردي كه به دلايل متعدد از ادامه تحصيل محروم شده اند نيز روا داشته ايم .

مسئولان آموزشي و امكانات و تجهيزات ما ، به برنامه ريزي جهت ايجاد خلاقيت كمك نمي كنند ، درصد قبولي ملاك تصميم گيري هاست . همه ي كوشش افراد در اين جهت معطوف مي شود كه دانش آموزان كلمه به كلمه كتاب را حفظ كنند و نقطه به نقطه تحويل دهند . اگر گاهي هم جرقه اي زده مي شود ناشي از برنامه ريزي افراد نيست . معلمان ، دبيران و والدين و رابطه ي آنها را با يكديگر بررسي كنيد ، متوجه مي شويد كه هيچ كدام در اين زمينه نقشي ندارند . زيرا اگر به اين گونه بود ، سال به سال بايد افراد خلاق از منطقه اي خاص از نظر تعداد رشد داشته باشند . كتاب هاي درسي هم مطمئنا مشوق آنها به اين كار نيست و اگر هم افرادي طرحي داشتند به سختي توانسته اند آن را به نتيجه برسانند . چون بقيه آموزشها نسبت به مساله ي خلاقيت بي توجه بوده اند . معاونت آموزش متوسطه به اين موضوع توجه نشان داده است و جشنواره برگزار مي كند و آنها كه مسئولان اصلي آموزش كودكان اند (آموزش ابتدايي و معلمان) به بوته ي فراموشي سپرده شده اند . اگر علم در كودكي را مانند نقش بر سنگ زايل ناشدني مي دانيم ، بايد ديدگاه و نظر خود را در مورد پرورش قواي خلاقه ي كودكان تغيير دهيم .

پشنهادها:

1-وقتي سن ايجاد خلاقيت را قبل از ده سلگي دانستيم ، طبيعي است كه راههاي پرورش آن را بايد در برنامه هاي آموزش ابتدايي جستجو كنيم . پس مرحله ي اول ، تغيير ديدگاه براي پرورش يا آموزش خلاقيت است .

2- محل شناسايي افراد خلاق و با استعداد فقط كلاسهاي علوم يا رياضي نيست . در ديگر دروس هم افراد  خلاق مي تواند وجود داشته باشند . گرچه هنوز  براي اينكه فرد خلاق شود بهره ي هوشي بالايي ثابت نشده است ولي داشتن حداقل بهره ي هوشي هم لازم است و اگر صرفا كار عملي و علمي را نشانه ي خلاق بودن فرد مي دانيم ، بهتر است ابتدا با برگزاري برنامه هايي كه احتياج به كار دستي دارد ، براي شناسايي افراد اقدام كنيم . به نظر مي رسد اگر كودكي توانست وسيله اي با مقوا درست كند ، يا جمله اي جديد بنويسد ، رگه هايي از خلاقيت در او وجود دارد . در هر صورت با اجرا و برگزاري برنامه هاي مختلف و با استانداردي صحيح مي توان افراد خلاق را شناسايي كرد .

3- پس از شناسايي افراد خلاق ، مساله ي تحت پوشش قرار دادن آنها هم مهم است . اين تحت پوشش قرار دادن بايد شامل دادن امكانات اضافي براي مطالعه و كار عملي باشد ، نه اينكه آنها را در يك شبانه روزي جمع كنيم و دائما آنها را زير نظر داشته و به  محفوظات آنها دائم بيفزائيم . به هر حال فرد خلاق از خود نيز مي بايد حركت و جوششي داشته باشد .

4- افرادي كه در مراحل اول جزو دانش آموزان تحت پوشش قرار نمي گيرند ، نبايد فراموش شوند . با ايجاد اتاقهاي علمي ، كه شامل آزمايشگاه هاي محدود ، اتاق جغرافيا ، رياضي و ... است ، هميشه افرادي را در حال تحقيق و علم آموزي خواهيم داشت . نبايد از شكستن يا خراب شدن ترسيد . چون اگر اين مورد حتي به ذهن راه يابد ، سرانجام كار به هيچ وجه موفقيت آميز نخواهد بود . انتظار نداريم مانند كشورهاي فرانسه و ژاپن باغ هاي علوم ايجاد كنيم ، ولي حداقل امكاناتي لازم است .

5- هر يك يا دو ماه يكبار ، افرادي را از چند منطقه از هر استان گرد آوريم و طي يك آموزش فشرده ، كارهاي گذشته را با آنها مرور كنيم و برنامه هاي جديد را به آنها ارائه دهيم . كتاب هاي علمي و ارزان قيمت در اختيار افراد قرار دهيم ، نتايج كارها را بررسي كنيم و دلگرمي لازم را براي ادامه ي كار به افراد بدهيم .

6- لازم است در اين مورد ، نظر موافق مديران كارخانجات و كارگاه هاي نزديك محل آموزش را جلب كنيم . ما بايد علايق افراد تحت پوشش را به دقت بشناسيم و گردش هاي علمي هدفداري براي انها تدارك ببينيم . شناسايي سنگ ها ،گل هاي بيابان ، نحوه ي آبگيري آنها و ... در يك گردش علمي قابل بررسي است .

7- پس از توضيح اهميت موضوع براي مسئولان ، بايد كار بازنگري كتاب هاي درسي شروع شود . مساله ي بعد ، آموزش معلمان و اهميت دادن به افراد خلاق در اين جمع است . تا زماني كه انتظارات خود را براي معلمان و دبيران نگوئيم ، نبايد انتظار داشته باشيم آنان به مساله ي خلاقيت توجه نشان دهند .

8- قبل از هر كار بايد مساله ي بودجه را مشخص و حل كرد . مسئولان بايد بدانند كه دريچه هاي تحقيق بايد براي دانش اموزان گشوده شود و بهره ي آن هم آني نيست كه بلافاصله نتايج مادي آن مشخص شود . متاسفانه معضل اصلي آموزش و پرورش در كشورهايي مانند ايران ، نداشتن بازده اقتصادي مشهود از فعاليت هاي آموزشي فعلي است كه باعث مي شود برنامه ريزان به هر حركت و برنامه ي جديد آموزش و پرورش بي توجه باشند .

ارجاعات: 

1-      عباس ، آريانپور ، فرهنگ كامل انگليسي فارسي (تهران : اميركبير ، 1370)

2-      محمد ، معين ، فرهنگ فارسي ، (تهران : اميركبير ، 1371)

3-      فرخنده ، مفيدي ،  آموزش و پرورش پيش دبستاني و دبستان ، ( تهران : پيام نور ، 1370)

4-      گروه علوم تجربي دفتر برنامه ريزي راهنماي ندريس علوم تجربي اول دبستان (تهران : وزارت آموزش و پرورش ، 1373)

5-      فرج ا... ، فرنوديان ، محتواي درسي و پرورش خلاقيت دانش آموزان ، رشد تكنولوژي آموزشي ، سال پنجم ، شماره 7 ص 12

6-      آدامز ، ميلر ، روانشناسي كودكان محروم از پدر ، ترجمه ي خسرو باقري ، محمد عطاران ،( تهران : تربيت ، 1370 ) ص 157

7-      مصطفي ، مقدم و ديگران ، بازي هاي آموزشي ، ( تهران : انتشارات مدرسه ، 1374) ص27

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:11 توسط یکی از چند صدای معلم |

آیا رایانه جای معلم را می گیرد؟(قسمت سوم)

نتيجه: در اين مقاله با تعريف وسايل ارتباط جمعي سعي كرديم ديد روشني نسبت به آنها پيدا كنيم و جايگاه رايانه را در ميان آنها بيابيم . پس به دليل شاخصه هايي كه رايانه داشت آنرا جزو وسايل ارتباط جمعي قرار داديم . سپس با بررسي نظر مك لوهان در ارتباط با نقش وسايل ارتباط جمعي در دهكده جهاني به نقش بي چون و چراي آنها در شكل دهي زندگي اجتماعي مردم پرداختيم.

از آنجا كه فناوري هاي جديد ، عصر فعلي را دوران طلايي اطلاعات كرده است توسعه و ضرورت اصلاح در برنامه هاي آموزش و پرورش پرداختيم و اينكه در شيوه هاي تدريس معلمين و استفاده آنها از روش هاي نوين تدريس و توجه به يادگيري مشاركتي اصولاً نمي توانيم فرد را براي آينده تربيت كنيم.

براي ورود رايانه به حوزه تعليم و تربيت برخي زير ساختها لازم است كه به آساني در ايران قابل دسترسي نيست.

تكنولوژي قديمي مخابرات در زماني كه سرعت دسترسي به اطلاعات حرف اول را مي زند، اشكالات را بيشتر نمودار مي سازد. برخي از انحصار طلبيها در ايجاد خطوط مخابراتي قوي و آنتن هاي ماهواره ، سرعت دسترسي به اينترنت را در حد ضعيفي نگه داشته است. در حالي كه فيبر نوري تكنولوژي بيست سال گذشته غرب است ما اكنون خوشحال هستيم كه شرق و غرب كشور را با فيبر نوري به هم وصل كرده ايم و در حالي كه كشورهاي شرق آسيا روي نسل چهارم تكنولوژي مخابرات دارد كار مي كنند ما به گونه اي عمل مي كنيم كه هر چه امكان دارد سرعت خطوط مخابراتي را كم كنيم.

اگر نظر بر اين است كه معلمين را با رايانه آشنا كنيم مي بايد قدرت خريد آنها را هم سنجيد و يارانه هاي تشويقي به اين كار اختصاص داد . از سوي ديگر مشكل بعدي مدارس و معلمين ما در دسترسي به اينترنت خريداري كارت ساعت استفاده است كه حتي معلمين علاقمند را كمي به فكر فرو مي برد . آيا همانگونه كه كشورهاي خارجي براي استفاده معلمين و اساتيد خود از اينترنت تسهيلاتي حتي تا سر حد مجاني فراهم كرده اند ، ما هم نمي توانيم چنين عمل كنيم؟ تا وقتي كه موضوع هزينه ها براي معلم مطرح باشد مسأله رايانه را جزو فرهنگ هم نبايد محسوب كرد.

از نگراني ها و چالشها در استفاده از رايانه و اينترنت صحبت شد و به اين نتيجه كلي دست يافتيم كه اگر معلمين ما به دانش روز مجهز نشوند و تغيير در نحوه تدريس و بالطبع آن نگرشهاي خود ، ايجاد نكنند، رايانه مي تواند جاي معلم را بگيرد ولي اگر معلم ما به فلسفه آموزش و پرورش ، يادگيري هاي فراشناختي، روشهاي نوين تدريس رايانه و مباحث مختلف آن به خصوص وبلاگها را مكان دسترسي و استفاده از آنها ، مسلط مي شود امكان دارد كه رايانه حتي به كمك او بيايد و تدريس و فعاليتهايش را هم غني تر نمايد. در هر صورت معلمين نمي توانند چشم به روي اين پديده ببندند و بايد با مجهز به دانش روز هر چه مي توانند رايانه را در خدمت آموزش خود قرار داده و با ايجاد وبلاگ شخصي خود را در معرض استفاده بقيه هم قرار دهند.

 پيشنهادات: آنچه كه آموزش و پرورش با توجه به همه ضعف ها مي تواند انجام دهد ، در ادامه توضيح داده خواهد شد. مشكلات زيادي وجود دارد كه مستقيماً بر كار آموزش و پرورش تأثير مي گذارد ولي در ضمن آن مشكلاتي هم قابل اصلاح در زمان فعلي و از طرف آموزش و پرورش نيست.

1ـ فعلاً بيشتر تلاش آموزش و پرورش در رابطه با ICT  آموزش مقدمات آن به كليه دست اندر كاران تعليم و تربيت است . آموزش هاي مقدماتي شامل سيستم عامل Windows و آشنايي با اينترنت است ولي با بررسي وضعيت اقتصادي همكاران شركت كننده متاسفانه متوجه مي شويم آموزش ارائه شده در حد همان كلاس باقي مي ماند چرا كه اكثر همكاران امكان خريد رايانه شخصي ندارند گر چه تلاشهايي براي در اختيار گذاشتن كامپيوتر به صورت اقساطي انجام گرفته است ولي هيچ شركتي دوستدار علم نيست بلكه سوددهي در كليه شركتها حرف اول را مي زند پس قسط ها و پرداخت ماهيانه بالا مشكل را حل نمي كند . بايد براي استفاده معلمين علاقمند امكاناتي به صورت سايت حتي به صورت رايگان فراهم شود و البته بر استفاده از كار نظارت هم شود.

2ـ مشكل بعد در رايانه و استفاده از آن دسترسي به اينترنت است كه آنهم مستلزم صرف هزينه هاي زيادي است. خوشبختانه قدمهاي اوليه براي توزيع كارت ساعت با قيمت مناسب انجام گرفته ولي امكانات تشويقي حمايتي هم در اين رابطه لازم است وجود داشته باشد.

3ـ شايد از مجموعه برنامه هاي رايانه ايجاد صفحات وبلاگ آموزشي از مؤثرترين فعاليتهاي آموزشي براي معلمان باشد. چون سايتهايي كه امكانات مجاني ايجاد وبلاگ در اختيار مي گذارند در ايران محدود است و اگر وب هم ايجاد شد به دليل حجم بالاي تصوير و مراجعان ، سرعت دسترسي به وبلاگ بسيار پايين مي آيد. سايتهاي خارجي هم براي ايجاد وب وجود دارد ولي چون بر تبليغات ارائه شده در آن نظارتي امكان ندارد لذا هميشه امكان ظهور تصاوير مشكل دار در قالب سايت وجود دارد. آموزش و پرورش مي تواند مستقيماً سايتي طراحي و جهت ايجاد وبلاگ مجاني آنرا معرفي نمايد . حتي امكان ايجاد صفحات وب براي مدارس بايد پيش بيني شود. اقدام حمايتي ديگر آموزش طراحي صفحات وب با استفاده از نرم افزار Front Page است و چون آموزش نسبتاً طولاني نمي خواهد اين اقدام بسيار مؤ ثر خواهد بود.

4ـ تمام فعاليتها در بن بستي به نام روش معلم گرفتار مي شود . تا معلمين نياز به تغيير روش را حس نكرده و به روشهاي نوين ياددهي – يادگيري بي توجه باشند فعاليتها خنثي شده و عقيم خواهد ماند . پس ابتدا تأكيد بر تغيير نقش معلم از داناي كل به راهنمايي كه خود احتياج به آموزش دارد و سپس آموزش روشهاي نوين تدريس، درگير نمودن معلمين در محيط هاي  واقعي و نظارت بر فعاليتها در كليه ي دوره هاي تحصيلي، اولين قدمها برداشته خواهد شد .

5- توجه داشته باشيم از زماني كه موضوع روشها ي نوين تدريس مطرح شده گويا انتظار اجرا فقط از طرف معلمين ابتدايي بوده است در صورتي اين كار در كليه ي دوره هاي تحصيلي و حتي دانشگاهها بايد نهادينه شود . اگر در دورههاي پايين به محصول يادگيري و روش ياددهي تأكد شود و در دورههاي بعد هنوز تأكيد بر دانش و دانسته ها باشد، باز هم فعاليتها به جايي نخواهد رسيد .

6- بالطبع تغيير در روشهاي تدريس، تغيير محتوا نيز لازم مي شود . محتواي فعلي كتابهاي درسي همه چيز را آماده در اختيار دانش آموزان قرار مي دهد . به طور طور كلي جايي براي تحقيق و جستجو و پرسشگري در متن درسها وجود ندارد . اگر هم جايي در متن سؤالي مطرح شده است بلافاصله خود متن مبادرت به پاسخگويي كرده است . حتي با نگاهي دقيق به تصاوير كتابهاي درسي همين مشكلات را در آنها پيدا مي كنيم . در هر صورت اگر قرار است روحيه ي جستجوگري را پرورش دهيم اين تغيير نيز در جاي خود لازم است .

7- همزمان با تغيير روشها و تغيير محتوا طبيعتاً لازم است ديدگاه معلمين نسبت به تكليف تغيير كند . با فعاليتهايي كه انجام شده خوشبختانه زمينه تغيير اين ديدگاه به وجود آمده است. تازماني كه تكليف براي نشستن دانش آموز و جلوگيري از شيطنتهاي او در خانه باشد اين فعاليتها كمكي به يادگيري و تثبيت آن نمي كند . معلمين با ارائه آزمونهاي عملكردي و سنجش عملكردي دانش آموزان نه پاسخهاي صحيح آنان زمينه هاي استفاده صحيح از رايانه را مي توانند در دانش آموزان ايجاد نمايند و حتي با استفاده از نرم ا فزارهايآموزشي به پاسخ دهي بپردازند . مسير رسيدن به پاسخ را مشخص نمايند و ……

8- با ورود رايانه به مدارس نحوه ارزشيابي هم دچار تغيير مي شود . ارزشيابيهاي مرحله اي و تكويني نمي تواند شامل آزمونهاي مداد و كاغذ باشد . معلمين با توجه به آموزشهاي خود  نحوه دسترسي دانش آموزان به اطلاعات، لازم است نحوه ي ارزشيابيهاي خود را تغيير دهند كه البته قبل از آن نيز ديدگاه مسؤلين نسبت به امتحانات بايد تغيير يابد تا زماني كه اتاق تكثير و قرنطينه و… باشد خيلي سراغ از حضور مؤثر رايانه در آموزش و پرورش نبايد بگيريم .

9-تمام فعاليتها بدون ايجاد فرهنگ مناسب در خانواده ها بدون ثمر باقي مي ماند . آموزش و پرورش وقتي موضوع آزمونهاي دو نوبتي را مطرح كرد فرهنگ سازي لازم را در بين خانواده ها نداشت پس تلاش معلمين در ارائه آزمونهاي عملكردي نيز بي خاصيت باقي ماند . اين موارد در آموزش و پرورش بسيار اتفاق افتاده و طرحها را عقيم گذاشته است . در هر صورت بدون فرهنگ سازي در خانواده ها، نمي توان انتظار همكاري و ايجاد بستر مناسب براي فعاليتهاي دانش آموز را از آنها داشت .

10- بدون درگذاشتن  امكانات مناسب در اختيار معلم و مدارس نمي توان شعار ورود رايانه به مدارس را داد . اگر امكان تأمين هزينه هاي مختلف را ( كه قبلاً به آنها اشاره كرديم ) نداريم، بهتر است بطور كلي بحث اين موضوع را در آموزش وپرورش اصولاً مطرح نكنيم .

11- از همه چيز گفتيم به جز حقوق معلم ! بدون معلم با انگيزه همه فعاليت در جمله ي ول كن بابا ! خلاصه و تمام مي شود . انگيزه را به وجود بياوريم و تقويت كنيم .

از آنچه گفتيم به موضوع اصلي مي رسيم كه رايانه نمي تواند با وضعيت فعلي جاي معلم را در آموزش بگيرد .

به هوش باشيم كه تعليم و تربيت در چند حرف خلاصه نمي شود.

آموزش و تعليم پيچيده تر از اين مطالب است كه كامپيوتر جاي آن را بگيرد.

ولي در هر صورت به هوش باشيم. تلاش و كوشش داشته باشيم.

  فهرست منابع و مأخذ

جام جم ( روزنامه) شماره 776

راصد، سعيد، جزوه آموزش از طريق همياري، دوره تربيت مدرس ، مشهد تابستان 1381

رشيد پور، ابراهيم. آئينه هاي جيبي آقاي مك لوهان ، انتشارات راديو تلويزيون ملي ايران1352

 ساروخاني ، باقر ، جامعه شناسي ارتباطات، انتشارات اطلاعات 1380

عطاران ، محمد، وبلاگ اختصاصي

كازنو، ژان، جامعه شناسي وسايل ارتباط جمعي، ترجمه باقر ساروخاني و ديگر ان، انتشارات اطلاعات 1372

كارگر اميراني ، محمد مهدي، مجله رايانه، شماره 114

همشهري( روزنامه) 9/9/78

همشهري (روزنامه) 25/4/82  

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:6 توسط یکی از چند صدای معلم |

آیا رایانه جای معلم را می گیرد؟(قسمت دوم)

* كانادا: علت موفقيت اين است كه از ابتدا توسعه ی ICT و با ورود نرم افزارها، تعامل در محيط هاي آموزشي را تست كرده اند، آن را تعريف كرده اند، معلم را تربيت كرده اند، دانش آموز را آماده كرده اند و با ورود هر نرم افزار همه را گام به گام با ICT هماهنگ كرده اند. معلم، شيوه هاي ارزشيابي و كل فرآيند ياددهي – يادگيري در اين مسير متحول شده اند. اين به صورت يك فرهنگ شده است. رايانه و گچ و تخته فرقي نمي كند همه جزء فرهنگ شده اند.

* ايرلند: آموزش و پرورش به موقع و خوب عمل كرده است. به اين نتيجه رسيده كه تربيت عمومي در تربيت معلم كارآمد نيست و معلم را بايد در يك درس خاص پرورش دهند. معلمين را به صورت تخصصي پرورش داده اند كه قدرت حل مسأله داشته را باشند. توانمند كردن معلم در حل مسائل در فرآيند ICT بسيار مناسبت دارد و مفيد است معلمي كه مسأله را طرح مي كند، حل مي كند، درجات پيش بيني را گذرانده و از رايانه هم به موقع استفاده كرده است. در اين روند، چگونگي آموزش رايانه در آموزش درسي جا داشته و معلم نيز اطلاعات به روز دارد. هم به درس واقف است هم به رايانه. دقت داشته باشيم كه ياد دادن رايانه به معلم يك بعد است و استفاده ی معلم از آن در فرآيند آموزش يك بعد ديگر. ما الان فقط در جايي قرار داريم كه صرفاً معلمين را داريم با كليات رايانه آشنا مي كنيم. بحث هاي بعدي تغيير نگرش است در آموزش و تغيير جايگاه معلم از يك داناي كل سخنران به يك راهنما كه خود نيز احتياج به اطلاعات روز دارد و گام به گام همراه با دانش آموز به اين مهم نائل مي آيد.

* فنلاند: اين موفقيت را به دو دليل و به طور نسبي كسب كرده است.

1ـ تجربه ی طولاني كه در آموزش از راه دور دارد و خودآموز شناخته شده است.

2ـ تجربه در امر چند رسانه اي و آموزش هاي ديداري و شنيداري كه رايانه هم در واقع از اين دو زاويه در آموزش و پرورش جذب شده يعني از راه فرهنگ و تجربه.

با بررسي وضعيت جغرافيايي كشورهايي مانند فنلاند و استراليا و عدم دسترسي تعداد زيادي از دانش آموزان به مدارس سنتي، آموزش از راه دور كه ابتدا از بي سيم، بعد راديو و تلويزيون و اكنون به رايانه ختم شده چاره كار تشخيص داده شده كه به خوبي هم جزء فرهنگ مردم در آمده است. اين موضوع را با كشور ما مقايسه كنيد كه اگر بخواهيم يك تلويزيون را در روستايي دور دست نصب و از طريق آن به دانش آموزان آموزش دهيم با چه مشكلاتي موجه هستيم. در واقع زير ساخت هاي كلي كشور ما هم دچار اشكال است.

 جلوگيري از تكرار خطا: در بسياري از كشورها از جمله: ايران، مديران آموزش و پرورش شروع به خريد رايانه براي مدارس نموده اند. اما در سر راه استفاده ی موفق از رايانه در مدارس مشكلاتي وجود دارد كه در اين بخش به چالش هاي حضور رايانه در مدارس مي پردازيم. اگر از تجربيات موفق سه كشور در ارتباط با استفاده از رايانه در آموزش و پرورش گفتيم تجربيات كشورهايي مانند فرانسه و حتي آمريكا در عقيم ماندن تلاش آن ها در رابطه با اين موضوع و بلااستفاده ماندن تعداد زيادي رايانه در مدارس نيز در جاي خود قابل بررسي و تأمل است .

شكي نيست كه كاربرد ساده ی رايانه بايد در آموزش آغاز شود ولي از آن جا كه در هر صورت اين دستگاه را فقط يك نفر مي تواند استفاده كند، اين موضوع مهم پيش مي آيد كه مدارس ساده ترين كاربرد رايانه را ابتدا انتخاب كنند و بعد با حصول تجربه هاي بيشتر فعاليت ها را ارتقا دهند. البته با بررسي همين تعداد رايانه متوجه مي شويم كه آن ها در جهت اهدافي مانند ورود مشخصات دانش آموزان و نمرات ترم (نوبت آن ها) تايپ با استفاده از Word و… تماشاي فيلم هاي Cd و يا استفاده از امكانات صوتي آن و پخش از بلندگو در ساعات تفريح آموزشگاه استفاده
مي شود. اگر هم چند مدرسه اي با استفاده از امكانات مالي ديگر به اينترنت دسترسي پيدا كنند معمولاً نمي دانند دنبال چه چيز هستند. در هر صورت از هم اكنون مشخص است كه ما نمي توانيم يا نتوانسته ايم زمينه هاي استفاده ی آموزشي از رايانه را در مدارس به وجود آوريم. البته اين موضوع نبايد باز هم مانع دسترسي مدارس به رايانه را فراهم كند بلكه با دقت در تكرار خطاي گذشتگان در كار با رايانه ها سعي شود از آن ها در جهت آموزش فعال و پويا استفاده نمود.

1ـ مهم و حياتي است كه به افراد اطمينان دهيم در مراحل استفاده از رايانه، اگر با نتايج ضعيف يا پيامدهاي نا خوشايندي روبرو شدند روحيه ی خود را از دست ندهند و دلسرد نشوند. برنامه ی دولت فرانسه در دهه ی هشتاد، براي ورود صدها هزار رايانه به مدارس، باعث نوميدي، دلسردي و تضعيف روحيه ی طرفداران اين برنامه شد و تلاش هاي پس از آن هم دچار چنين مشكلي شد. كشورهاي ديگر هم تجربه چنين پيامدهاي ناخوشايندي داشتند.

2ـ در گذشته هر گونه تلاش براي آوردن رايانه به مدرسه به دليل كمبود سخت افزار عقيم ماند. اما اين وضع زياد طول نكشيد اگر چه رايانه ها قابل اطمينان و معتبر هستند و مدت زيادي نسبتاً بدون مشكل كار مي كنند اما باز هم ، نياز مند تعمير ، نگهداري و پشتيباني هستند، پس ضروري است براي پشتيباني از آن ، بودجه اي در نظر گرفته شود و ترجيحاً بهتر است پول آن از همان بودجه خريد رايانه باشد. البته مسأله بودجه مشكل هميشگي خود را در ايران دارد. اگر حتي رايانه توسط ادارات به مدارس بدون دريافت هزينه اي تحويل شود . موضوع نگهداري و پشتيباني آن نيازمند بودجه است كه طبيعتاً با وضعيت فعلي بودجه سرانه و اينكه دائماً گفته مي شود وجهي از اوليا دريافت نشود در هر صورت  وضعيت رايانه ها را در آينده مواجه با اختلال مي كند . در آمريكا برخي از مدارس ترجيح مي دهند رايانه گرانتري را بخرند كه داراي كارت ضمانت نامه بلند مدت نگهداري از سيستم باشد . زيرا هميشه فراهم كردن سرمايه و پول براي خريد ، راحت تر از تهيه بودجه نگهداري ، پشتيباني و تعمير بعد از آن است. يكي ديگر از كشورها قانوني دارد كه طبق آن خريد ، تعمير، نگهداري و ضمانت نامه و ارائه نرم افزارهاي لازم براي رايانه بايد از يك فروشنده و يا عامل تهيه شود و اين كار براي جلوگيري از مقصر دانستن فروشنده قبلي و طفره نرفتن فروشندگان از وظيفه شان انجام مي دهد. بنابراين تا مشكلات مالي، منطقي، پشتيباني، نگهداري و ضمانت رايانه ها حل نشده، نبايد رايانه به مدرسه آورده شود.

3ـ وقتي از اهميت مشكلات سخت افزاري كاسته شد و مسایل سخت افزار و ضمانت نامه بر طرف گرديد، منابع بعدي استفاده رايانه در مدارس ، نرم افزار است. امروزه برنامه ها و نرم افزارهاي خوبي وجود دارند براي مدارس ، كميابي، گراني نرم افزار، تنگنا و گره كار نيست، بلكه مسأله انتخاب نرم افزار مهمتر است. ولي شايد مهمتر از تهيه نرم افزار ، لازم است كه استفاده از رايانه در كلاس جزو عادت شود چرا كه وقتي استفاده از رايانه مهم شد معلمين خود نسبت به معرفي نرم افزار براي خريد از طرف مدرسه اقدام مي نمايند يا اگر برايشان امكان دارد عامل خريد نيز خواهند بود.

4ـ سومين مانع بزرگ در ورود رايانه به مدارس بعد از سخت افزار و نرم افزار ، آموزش معلمان است. تقريباً نتايج همه پژوهشها و ارزشيابي ها نشان داده است كه عدم آمادگي معلم ، مشكل شماره يك است، آموزش معلمان هم صرفاً شامل ارائه برنامه Windows يا ICT نيست بلكه باید شامل تغيير نگرشها در ياددهي - يادگيري نيز شود.

5ـ براي اطمينان مديراني كه در اين كار پيشگام مي شوند ، ضروري است تضمين كنيم كه رايانه بلافاصله پس از ورود به مدرسه ، استفاده مي شود. در هر صورت ارائه راهكارهايي لازم است كه همزمان با نصب و راه اندازي رايانه از آنها استفاده شود. استفاده، را هم قبلاً توضيح داديم آنچه را كه مورد نظر مي باشد استفاده آموزشي است. بايد معلمين دنبال راهكارهايي باشند كه رايانه در مراحل اوليه استفاده از آن، وجود افراد مستبد و تابع مقررات خشك و دست پاگير و ايجاد محيطي دستوري و مقرراتي و حضور سرپرستان محتاط است. مديران لازم است در استفاده از رايانه اصل خطا ايمن را فراموش نكنند كه اگر خطا كنيد رايانه دچار مشكل نمي شود و سالم مي ماند در استفاده از برنامه ها نيز به هشدارهاي خود رايانه توجه كنيد.

6ـ در استفاده از رايانه در مدارس حداقل سه مكتب فكري وجود دارد كه هر كدام نقطه قوت و ضعف خودشان را دارند.

اولين سبك، رايانه را به عنوان ماشين تدريس مي بيند كه وظيفه اش حساب كردن يا براي آموزشي خصوصي و انفرادي به دانش آموز بر مبناي راهنماي برنامه تحصيلي و برنامه ريزي است.

دومين سبك استفاده از رايانه را عاملي براي پرورش مهارتهاي فكري و غني سازي آموزش مي داند . توان بالقوه رايانه ، شبيه سازي مشكلات و را گسترش مي دهد.

سبك سوم استفاده از رايانه را به عنوان ابزاري مي دانند كه صاحبان شركتها و سرمايه گذاران از آن استفاده مي كنند، در اين خصوص استفاده از رايانه در مدارس براي آماده كردن دانش آموزان براي استفاده از رايانه در محل كار است.

مي توانيم كاربرد يا سبك چهارمي براي رايانه ذكر كنيم و آن بازي است . بازيهاي بسياري وجود دارند كه توان بالقوه قابل توجهي براي رشد و پرورش مهارتهاي شناختي مهم دارند و شواهد نشان مي دهد ، حتي بازيهايي كه ادعا نمي كنند داراي پيامد آموزشي هستند نيز مي توانند منجر به يادگيري و فراگيري شوند. زيرا خود بازي با كامپيوتر يك پيامد آموزشي دارد. البته در همين جا بايد بين بازيهاي آموزشي و بازيهاي مهيج و خشن خط فاصله اي كشيد و هر بازي را به هر بهانه اي را روي رايانه و در اختيار هر دانش آموزي قرار ندهيم.

قبل از ورود رايانه به مدرسه، لازم است نحوه استفاده و راه استفاده از رايانه انتخاب شود . اين موضوع هم دستوري و بخشنامه اي نيست. اگر ندانيم براي چه رايانه تهيه مي كنيم مي توانيم فيلم هاي Cd را در ويدئو Cd تماشا كنيم. تايپ اوراق امتحاني را به شركتهاي بيرون از مدرسه سفارش دهيم و ورود نمرات و مشخصات هم از وظايف اداره است . پس همان بهتر كه بودجه خريد رايانه به مخارج كمر شكن ديگر مدرسه اختصاص دهيم.

6ـ شريف ترين و اصيل ترين كاربرد رايانه آموختن چگونگي فكر كردن است آشنايي با رايانه يك هدف عمومي براي همه در بلند مدت است. برخي برنامه هاي كار با رايانه نيز مي توانند بلافاصله در مدرسه شروع شوند ولي از آنجا كه كار اصلي رايانه آموزش چگونگي فكر كردن است احتياج به ارتقاء كيفيت آموزشي است تا با پرورش مهارتهاي عقلاني و نظري، دانش آموزان بتوانند ابتدا يك ديد كلي راجع به موضوع مورد تحقيق خود به دست آورد. آنرا در قدمهاي بعدي تعريف و به اجزاي علمي تجزيه كند سپس بتواند با استفاده از موتورهاي جستجو گر اطلاعات جديد را جمع آوري و دسته بندي كرده و مورد استفاده قرار دهد.

7ـ خود معلم ها هنگامي از رايانه استفاده مي كنند كه بداننند برايشان سودمند است و تا براي خود ياد گرفتن و تبحر و كسب مهارت در كاربري رايانه و نرم افزارهاي آن زمان زيادي صرف نكنند ، به راحتي از رايانه استفاده نمي كنند . همچنين اگر با استفاده از رايانه شروع كلاس به تأخير بيفتد و آماده كردن كلاس طولاني تر شود يا خطر قرار گرفتن در موقعيتي باشد كه باعث خجالت كشيدن معلم از نداشتن رايانه شود و معلم تأخير در كار كامپيوتر داشته باشد، اگر مهارتهاي استفاده از رايانه را كه آموخته است ، نتواند براي سنجش دانش آموزان به كار گيرد و براي آزمودن و سنجش دانش آموزان مورد نياز نباشد نيز به راحتي از رايانه استفاده كند. حد ايده آل موضوع آن است كه هر كلاس براي خود وبلاگي داشته باشد.معلم در آن تكاليف را تايپ كند ، نمرات را اعلام كند و… آدرس وب را اوليا دانش آموزان جهت دسترسي در اختيار داشته باشند. در قسمت ديگر دانش آموزان هم مي توانند وبلاگ داشته باشند كه تكاليف خود را در آن ارائه نمايند و معلم با دسترسي به آن راهنمايي هاي لازم را بازخورد دهد.  اين ايده آلي است كه به اين سادگي قابل دسترسي و پياده شدن در ايران نيست ولي مدارس مي توانند از خود شروع كنند وب لاگي طراحي كنند .از سايتهايي كه وب مجاني در اختيار مي گذارد استفاده كنند. برنامه هاي اردويي، امتحانات و… مدرسه و نتايج امتحانات، شاگردان اول و… را در سايت قرار دهند. اوليا دانش آموزان به راحتي امكان دسترسي دارند و بدين ترتيب قدمهاي اوليه براي استفاده از رايانه برداشته شده است.

8ـ برنامه ملي براي ورود رايانه و يا آشنايي با رايانه نيازمند كنترل نرم افزارهاي موجود است و بايد تعين كند كه آيا موارد استثنايي وجود دارد و كجا بايد براي نيازهاي نرم افزارهاي جديد تصميم گيري شود. در كشورهاي ديگر كه حق كپي رايت به رسميت شناخته شده است گاه قسمت نرم افزارهاي جديد آموزشي تا صد هزار دلار هم مي رسد ولي در ايران به راحتي قفل يك Cd باز شده و از ان رايت گرفته مي شود. برنامه هاي خارجي و ايراني به راحتي كپي مي شود و حتي اخطار روي نرم افزارهاي آموزشي ايران نتوانسته اين كار را متوقف كند. با داشتن يك كامپيو تر و رايتر و كمي صبر و حوصله ، برنامه اي كه با دقت زياد طراحي و نوشته شده رايت مي شود. در هر صورت گر چه نرم افزارهاي آموزشي متعددي در صدا و سيما تبليغ مي شود ولي آنها نيز به دليل گراني هنوز راه به مدارس باز نكرده اند و اگر هم در مدارس برنامه اي موجود است در حد تماشاي معلمين است هنوز راهكارهاي لازم براي استفاده كلي دانش آموزان نتوانسته ايم طراحي كنيم.

9- آموزش چگونگي استفاده از رايانه به عنوان ابزار توليدي خلاق به دانش آموزان روش مطمئني براي آوردن رايانه به مدرسه است . همچنين بايد در نظر گرفت كه دوره هاي آموزشي رايانه براي آموزش اين مهارت بطور گسترده اي در دسترس است و معمولاً منبع خوبي براي معلمان و همه ي آموزگاران و مربيان است . كار عمده بعدي توسعه راهكار مناسب براي استفاده از ابزار توليد اطلاعات است و براي شروع آموزش، تايپ دستي مهارت سودمند و باارزش است، حتي اگر همه طرفداران ورود رايانه به مدرسه با اين ايده موافق نباشند و از آن بهره نبرند، اما آموزش صفحه كليد روش خوبي براي شروع كار با ابزارهاي  توليد اطلاعات است.

اين مهم است كه به شكلي ابتدا در معلمين  و بعد در دانش آموزان ايجاد علاقه كنيم از معلمين هم انتظار نداشته باشيم كه نمونه هاي خلاقي از خودش ابداع كند يا الگويي كه مورد علاقه ي دانش آموزان است را پرورش دهد ولي كار با صفهات وب يا تحقيق روي يك موضوع خاص مي تواند اولين گامها باشد .

 وبلاگ و كاربرد آن در تعليم وتربيت: از آنجا كه درباره وبلاگ صحبتها يي داشتيم و قسمتهاي بعدي مقاله نيز با استفاده از وبلاگهاي موجود تهيه شده است لذا در اين قسمت نگاهي كوتاه به اين پديده در اينترنت خواهيم داشت :

* مشخصات وبلاگ : به تنهايي با يك نفر مي توان آنرا اداره كرد و به زبان محاوره اي نوشته مي شود و از آنجاكه صفحات به ترتيب روز و حتي ساعت تايپ نشان دار مي شود مكرراً قابل به روز كردن اطلاعات است و امكان به قراري لينك با سايتهاي ديگر را نيز ايجاد مي كند معمولاً در كنار وبلاگها آدرس لينكهاي مفيد آورده مي شود .

* مقايسه وبلاگ با صفحات وب :  صفحات وب مهارتهاي فني خاصي را جهت ساخت نياز دارد در حالي كه وبلاگ به سهولت قابل استفاده و كار برد است . همچنين بيشتر سرويسهاي ارائه كننده خدمات وبلاگ رايگان مي باشد از آن جمله مي توانيم براي ايرانيان سايت  www.persianblog.comرا معرفي كنيم كه امكان ساخت وبلاگ فارسي را به راحتي در اختيار قرار مي دهد . از طرف ديگر همزمان با تايپ و كليك روي زبانه ارسال، اطلاعات و نوشته وبلاگ بلافاصله روي سايت قرار گرفته و قابل دسترسي است  كه در اين ميان طبيعتاً كاربرد و شخص ايجاد كننده وبلاگ مي تواند از هر نقطه اينتر نت اطلاع موجود را به روز كند . با ايجاد قسمتي در پايين وب امكان استفاده از نظر افراد مراجعه كننده به وبلاگ استفاده و نظرات موجود را اصلاح كرد .

* قابليتهاي وبلاگ : از آنجا كه با اطلاعات بسيار زيادي مواجه هستيم وبلاگها مي توانند اطلاعات پالايش شده و گزينش شده را در اختيار قرار دهند . وقتي وب لينك مفيدي را ايجاد مي كند امكان دسترسي آسان به متنهاي بالاتر را نيز در اختيار خواننده گان قرار مي دهد . و نيز همزمان با جستجو افراد براي پيدا كردن اطلاعات طبيعتاً رشد سواد رسانه اي آنها نيز زياد مي شود و گزارشهاي منتشر، نيز مجدداً پالايش مي شود و نيز ضمن قرار گرفتن در معرض ديدگاههاي متفاوت به ارزيابي خاصي در رابطه با اطلاعات دست پيدا مي كند و از انتقادها يا ديدگاه حمايتي خواننده گان وبلاگ نيز استفاده مي توان كرد .

انواع وبلاگ : وبلاگهاي اساسي- Basic : قطعات خبري كوتاه در باره موضوعي خاص

وبلاگهاي گروهي- Groop : مشاركت نويسندگان مختلف در توليد وبلاگ

وبلاگ دوستانه و خانوادگي- Family and Friends :برنامه ريزي براي مسائل و مشاركت در تجربه يكديگر

وبلاگ مشاركتي- Collaborative : همكاراني كه روي پروژه مشترك كار مي كنند.

وبلاگ Photo – audio or video : متمركز بر عكس ، صدا يا ويدئو

وبلاگ انجمن Community : مشاركت در خبرها و وقايع محلي

وبلاگ تجاري Business وبلاگي كه براي جلب مشتري طراحي مي شود.

وبلاگ عملي Knowledge براي ارائه اطلاعات در گروه عملي

قابليت ها در تعليم و تربيت: وبلاگها فرصتي براي تفكر ، باز خورد از والدين، افراد متخصص را به نفع دانش آموزان ايجاد مي كند. با امكان ذخيره و سازماندهي آسان اطلاعات، معلمين و والدين مي توانند به سادگي پيشرفت دانش آموز و فرزند خود را مشاهده و به يادگيري او كمك كنند. وبلاگها راه آساني ايجاد مي كند كه والدين و اعضاي يك گروه مي توانند با يكديگر وارد بحث و گفتگو شوند. و همچنين مكاني است كه دانش آموزان مي توانند از تجربه ها و ايده هاي يكديگر استفاده و كار مشاركتي را تجربه كنند. وبلاگها مي توانند با ايجاد لينك هاي مختلف منابع خوب ، زياد، مناسب را جهت تحقيقات مختلف دانش آموزان فراهم كنند.

دغدغه هاي فناوري: دكتر محمد عطاران استاد يار دانشگاه تربيت معلم تهران است كه با ايجاد وبلاگ اختصاصي نسبت به درج نظرات خود در تعليم و تربيت اقدام مي نمايد. او همچنين مطالعاتي در ارتباط با فناوري اطلاعات در عصر جديد دارد به اضافه اينكه گزارش سمينار ها و جلسات و… خود را معمولاً وبلاگ ارائه مي دهد . آنچه در اين بخش قصد آنرا داريم بيشتر با استفاده از نظرات ايشان و با مراجعه به وبلاگ ايشان تهيه شده است.

فناوري كامپيوتري عصر جديدي را براي رسانه هاي عمومي به وجود آورده است كه همراه آن انتظارات و نگراني هايي در مورد تاثير آن بر رشد و سلامت كودكان نيز پديد آمده است كه در بخش مربوط به وسايل ارتباط جمعي به آن اشاره داشتيم . مناظرات كنوني پيرامون فناوري كامپيوتر و نگرانيهاي گذشته را دو باره زنده كرده است. در تحقيقي كه اخيراً از 1000 نفر از والدين آمريكايي( كه حداقل يك فرزند 8 تا 17 سال دارند و داراي حداقل يك كامپيو تر شخصي هستند) به عمل آمده است ، %70 از آنها اينترنت را مكاني معرفي كردند كه كودك مي تواند در آن مطالب مفيد و جذابي را پيدا كند . در عين حال %75 از آنها از امكان افشاي اطلاعات شخصي و دسترسي به تصاوير مستهجن به وسيله كودكان خود را ابراز نگراني كردند.

تحقيقات توجه خود را به زمان صرف شده از سوي كودكان براي كار با رايانه ، منابع مورد استفاده و تاثير بر فعاليتها و زنگ تفريح آنان مي كند. به همين منوال تحقيقات به تدريج به سمت ارزيابي محتوا پيش مي رود. طبيعت تعاملي رسانه جديد پتانسيل لازم براي جامعه پذيري و آموزش كودكان به همراه دارد، اما در كنار آن احتمال دستيابي به محتواي نا مناسب را افزايش مي دهد…

پژوهشها نشان مي دهد كه تاثير رسانه بر رشد اجتماعي به عواملي مانند تعامل با خانواده ، همسالان، مدرسه و شبكه هاي ارتباطي بستگي دارد. براي مثال هنگامي كه  رابطه كودك با خانواده اش رضايت بخش نباشد، به تلويزيون پناه مي برد و در باره آنچه مي بيند به تخيل مي پردازد.

به گونه اي مشابه ، پژوهشهاي كنوني نشان مي دهد كه استفاده از كامپيوتر مي تواند به درك كودك از خود و جامعه پذيري وي كمك نمايد. براي مثال استفاده از شبكه رايانه اي در مدارس منجر به تسهيل تعاملات گروهي ، همكاري و شكل گيري دوستيها شده است. در مكانهايي مانند كلوپهاي رايانه نيز كودكان به مبادله افكار و ايجاد روابط مي پردازد كه باعث ايجاد موقعيت اجتماعي براي آنان و به دست آمدن عزت نفس مي شود.

كاربرد رايانه در خانه نيز موقعيتهاي مخصوص خود را دارد. قرار دادن رايانه در اتاق شخصي به جاي گذاشتن آن در مكان عمومي منجر به انزواي اجتماعي مي شود. همچنين استفاده از اينترنت در خانه منجر به بالا رفتن سطح تنهايي و افسردگي مي شود. هر چند تحقيقات در اين زمينه مبهم است. مشخصاً ايميل و اتاقهاي چت نحوه ارتباط افراد را با يكديگر تغيير داده است. همانطور كه بازيهاي كامپيوتري امروز تبديل به روشي براي تعامل و گفتگو شده است( عطاران، محمد)،

تفاهم با رايانه: از آنجا كه رايانه پتانسيل بيشتري براي تعامل دارا مي باشد ، براي آموزش پر بار انتظارات بيشتري از آن مي رود. عناصر كليدي تعامل - پاسخگويي و مشاركت هستند. در شرايط رسانه هاي قديمي تر (فيلم، راديو و تلويزيون ) پيغام به مخاطبان انتقال داده مي شود. اما ديده شده است كه در همين شرايط نيز كودكان به پاسخدهي مي پردازند البته پاسخدهي كودكان به تلويزيون معمولاً شامل تأثير پذيري از برنامه هاي آن شده است ولي در رابطه با رايانه و نظر به ايجاد امكانات در سايتهاي مختلف امكان ارائه سريع و صحيح وجود دارد.

كودكان بيشتر به سمت برنامه هايي جذب مي شوند كه توانايي مشاركت را به آنها مي دهد.و گاه مشاركت را الزامي مي كند. آنها همچنين نوعي آموزش مبتني بر رايانه را ترجيح مي دهند كه جانب مشاركتي بيشتري داشته باشد. بررسي نرم افزار هاي آموزشي و آموزشي – و سرگرمي نشان مي دهد كه اين نرم افزارها مي توانند بر يادگيري كودكان تأثير داشته باشند و به او فرصت تسلط به فناوري و خود راهبري ( Self direct ) را بدهند.

با در اختيار دادن يك نرم افزار تعاملي با محتوا در اختيار كودكاني كه آشنايي به كار رايانه هستند متوجه مي شويم كه فوايد زيادي را براي كودك دارد. ابتدا او با يك مسأله مواجه مي شود كه مي تواند حتي درخواست يك نقاشي براي رنگ كردن باشد . به آن راه پيدا مي كند سپس با آزمايش و خطا مواردي را پيدا مي كنند كه بزرگترها نتوانسته اند حتي به مرحله اوليه آن برسند. دسترسي به محتواي نامناسب، يكي از نگراني هايي است كه با ورود هر رسانه ، تجديد مي شود. اين نگراني با ورود رسانه جديد افزايش يافته است كه بيشتر به خاطر قدرت بالاي تعامل ، به هنگام استفاده از بازيهاي رايانه اي ، قسمت هاي ارتباطي اينترنتي است . گروهاي مختلف و دولتها نيز سعي دارند در كنار والدين ، به ارتقاي سطح محتواي رسانه براي كودكان بپردازند.

در ابتداي دهه ي 90 ، بيشتر بحثهاي در مورد آسيبهاي بالقوه بازيهاي رايانه اي بود. اين مسأله منجر به ايجاد سيستم ارزيابي در سال 94 شد. در ميان دهه ي 90، گفتگو ها به سمت اينترنت و محيط هاي آن لاين كشيده شد. موضوع اصلي اين گفتگو ها ، خطر مواجه شدن كودكان در اينترنت با افراد منحرف و دست يابي آنها به سايتهاي با موضوعات جنسي ، خشونت و… بود.

همانطور كه در رابطه با ويدئو در ايران عمل شد چالش استفاده از اينترنت توسط كودكان ، به والدين و خود كودكان واگذار شده است. راههايي مانند استفاده از فيلتر و معرفي سايتهاي مناسب ، راهايي مشخص است كه توسط والدين براي جلوگيري از آسيب هاي اينترنت استفاده مي شود. امروزه در برخي كشورها گروهاي غير دولتي و نيز دولتي راهنماهاي چاپي و آنلايني را براي كمك به والدين در جهت استفاده مناسب و مولد از اينترنت منتشر كرده اند. توجه داريد كه هيچكدام از اين راهها مناسب و مطمئن نيست چرا كه گاهي با مراجعه به سايتهاي مطمئني كه وبلاگ مجاني در اختيار مي گذارند؛ مطالب بسيار زشت و مستهجن روبرو مي شويم كه امكان هر گونه فعاليت براي پيشگيري را از مسئولين به طور كلي سلب مي كند.

پژوهشهاي متعدد نشان مي دهد كه كودكان به ويژه خردسالان ، در تشخيص تفاوت واقعيت از تخيلات و برنامه هاي عادي از تبليغات دچار مشكل هستند. و پي به رابطه پيچيده بين برنامه سازي ، تبليغات و ساختارهاي بنيادي اقتصادي كه شالوده پخش برنامه را تشكيل مي دهد- نبرده اند. تلاشهايي كه براي افزايش سطح سواد رسانه اي ( Media literacy ) كودكان مي شود به آگاهي كودكان از منافع تجاري كه پايه محتواي وب را تشكيل مي دهند، افزوده است. حتي در تبليغات سيماي جمهوري اسلامي ايران متاسفانه با پديده پخش تبليغاتي كه به سفارش بنيادهاي اقتصادي و شركتها تهيه شده ، مواجه هستيم . اين تبليغات لازم نيست مستقيم باشد همين قدر كه قهرمان فيلم سري به پيتزا فروشي مي زند و در منزل سس روي سالاد خود مي ريزد براي توجيه و فروش پديده هاي وارداتي كافي هستند. راستي استفاده از وسايل و غذاهاي وارداتي تا چه حد ريشه در هويت ملي ما دارد؟ اينجانب به همان نكته كه ما صرفاً مصرف كننده نشخوارهاي تبليغاتي غرب هستيم، مي رسيم. همانند موراد مشابه در رسانه هاي پيشين، گروههاي متعددي تلاش دارند تا از رشد منفعت طلبي در رسانه هاي مربوط به كودكان جلوگيري كنند . اين گروهها سعي دارند همانند تلويزيون ، تبليغات مربوط به كودكان در اينترنت را قاعده مند نمايند. و همان گونه كه در تلويزيون موفق نشدند در اين جا هم موفق نخواهن شد. براي نمونه فعاليتهاي وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكي را براي جلوگيري از پخش تبليغات مربوط به پفك و چيپس را مشاهده كنيد آيا موفق شده اند؟

از آنجا كه تعامل شاخص استفاده كودكان و نوجوانان از رايانه است، از طرفي احتمال آموزش پر بار و از سوي ديگر احتمال آسيب رساندن را افزايش مي دهد، به همين دليل نياز به كنترل كيفيت محتوا در اين رسانه بيشتر احساس مي شود. تجربه هاي عملي كودكان در كار با رسانه، در رسانه هاي پيشين اغلب در سطحي پايين تر از آنچه وعده داده مي شد ، بوده است. نگراني هاي مربوط به كيفيت محتوا هنوز در فيلم، راديو و تلويزيون وجود دارد. براي اينكه مطمئن شويم رايانه مي تواند به نيازهاي كودكان پاسخ گويد، نياز به تحقيقات بيشتر خصوصا" در محيط خارج از مدرسه است.

 رايانه و ورود به تعليم و تربيت: گرچه سعي كرديم نگراني هاي موجود در ارتباط با استفاده از رايانه بيان كنيم ولي بايد قبول كرد كه ارتباط با خطراتي كه ممكن است رايانه داشته باشد بين متخصصان تعليم و تربيت نظر واحدي وجود دارد. از طرف ديگر اگر ما قبول كنيم كه مخاطراتي هست در باره نوع مشكل هم نحوه برخورد افراد با آن زمينه هاي تربيت اجتماعي و فردي قبلي افراد در اين كار دخالت دارد ولي اين خطر هست كه دانش آموزاني كه بخش زيادي از وقت مدرسه و نيز اوقات فراغت خود را به كامپيوتر اختصاص داده و پيش از آن از اجتناب از تعاملات اجتماعي آسيب ديده باشند.

كامپيوتردر روابط دانش آموزان و معلم خللي ايجاد نمي كند چوه اين معلم است كه با توجه به اهداف بايد برنامه آموزشي را پيش ببرد ولي در اين ميان هستند دانش آموزاني كه داراي معلومات رايانه بيش از معلم خود هستند در روابط سنتي شان ؛ معلم كه در آن به عنوان متخصص تعريف شده است ، خللي ايجاد مي شود، معلم از نقش يك داناي كل خارج مي شود چرا كه دانش آموز مي تواند با جستجو در وبلاگها و سايتهاي تخصصي اطلاعاتي حتي به زبان فارسي تهيه و به راحتي دانش قديمي معلم خود را زير سئوال ببرد.

در جريان ورود كامپيوتر به تعليم و تربيت نگراني ديگري كه وجود دارد اينكه جريان تعليم و تربيت غير انساني شود. رايانه آنگونه كه فعلاً ما استفاده مي كنيم به نظر نمي رسد كه ارزشهاي انساني ما را تحت تأثير قراردهد ولي هميشه وقتي صحبت امكانات پيش مي آيد بلافاصله مسأله طبقات اجتماعي پايين پيش مي آيد و اينكه آنها به دليل عدم دسترسي به امكانات مالي طبيعتاً قدرت استفاده از تكنولوژي روز را نيز ندارند اينجاست كه مسأله قدري قابل تأمل و برسي است كه دولت علاقمند به افزايش دانش مردم كشور بايد در توزيع مساوي و مناسب امكانات بيشتر و بهتر برنامه ريزي داشته باشد.

موضوع ديگر كه هنگام ورود رايانه به تعليم و تربيت مطرح مي شود قالبي شدن تعليم و تربيت است و اين فكر از زمان مطرح شدن اصطلاح آموزش جهاني به وجود آمد.اين اصطلاح داراي ريشه آمريكايي است كه در جاي خود بحث مربوط را دارد ولي بايد گفته شود كه صرف استفاده از رايانه تعليم و تربيت را قالبي نمي كند و نمي تواند انسانهايي همسان در كره زمين بوجود آورد ولي موضوعي است كه لازم است به آن توجه شود چون با كنترل يك سيستم و وبلاگ از راه دور ، و ايجاد زمينه هايي در آن اين خطر محتمل است چون عناصر پاسخگو و مسئوليت پذير ار آن نظام آموزشي فرضي رخت بر مي بندد . فرض كنيد نظر ايجاد كنندگان يك سايت آزادي جنسي است . مي توانند مطالبي را حتي به دروغ در درون وبلاگهاي متعدد آن حتي به زبان فارسي تايپ كنند و اين صفحات در هر صورت دارد تربيت مي كند. مسئوليتي هم برايجاد كنندگان محتمل نيست. به هر حال مقدار زيادي بستگي به فرآيندي دارد كه در آينده از كامپيوتر استفاده مي شود. ممكن است به گونه اي آنرا به كار گرفت كه موجب توسعه روابط آن لاين دانش آموز شود البته به گونه اي كه ارتباطات منفي بوجود آيد. ولي در هر صورت موضوع ارتباطات منفي هنوز باقي است.

راه برخورد با مخاطراتي كه بيان شد بر كنار گذاشتن كامپوتر و رها شدن از آن نيست كه در نهايت از منافع آن بي بهره خواهيم شد. بلكه بايد به تحليل مخاطرات و انتخاب راههاي عملي پرداخت مثلاً مي توان آموزشها را طوري طراحي كرد كه منجر به توسعه روابط اجتماعي شود و يا كار با كامپيوتر را به صورت گروهي طراحي كرد يا اجازه نداد كه مهندسان و برنامه نويسان جاي معلم را در روند تصميم گيريهاي تربيتي بگيرند. همچنين مي توان استفاده دانش آموزان از كامپيوتر را كنترل كرد به نحوي كه دانش آموزان زمان خود را كاملاً اختصاص به كامپيوتر ندهند و به زندگي مونيتوري منتقل نشوند و نيز مي توان محدوده اختيارات معلمان را كنترل كرد به صورتي كه كار به افراد غير پاسخگو احاله نشود . به هر روي اين مخاطرات قطعي نيستند و معلمان و مديران مي توانند از اختيارات خود براي كنترل محيط تعليم و تربيت و چگونگي كاربرد كامپيوتر استفاده كنند.

 نگاهي انتقادي به اينترنت: ديويد روزنبرگ استاد فلسفه دانشگاه نيو جرسي با نگاه انتقادي، اينترنت را به اين صورت مطرح مي كند. او در مرحله اول معتقد است كه(( از اينترنت بايد براي ارتباط افراد استفاده كرد و نه گرفتن اطلاعات و دانش)) ، آسانترين كار براي دانش آموزان و دانشجويان كه با اينترنت سروكار دارند كار برد نابجاي آن است . آنها مي توانند از موضوع مورد تحقيق خود واژه هايي را انتخاب كنند . با استفاده از موتورهاي جستجو گر مطالب را پيدا كنند . سپس آنها را ببرند و با چسباندن مطالب از منابع مختلف كنار هم ، چيزي به عنوان تحقيق ارائه دهند. اين كاري است كه امروزه دانشجويان با استفاده از اينترنت انجام مي دهند. حتي عليرغم پرهيزي كه  اين مقاله از چنين حركتي داشتم در هر صورت اينترنت تعاريف جديد، مقالات روز و… را به راحتي در اختيار گذاشت.

شبكه تحقيق را بسيار ساده تر از آنچه كه هست، نشان مي دهد. چون نتايج بيشماري را ارائه مي كند، بي آنكه دانش آموز بياموزد كه به ارزيابي اين نتايج بپردازد. به جاي كتابهايي كه دانش آموزا و دانشجو بايد با دقت بخواند و مطالب آنرا درك كنند و به تجزيه و تحليل آن بپردازند و آنرا با كارداني و مهارت انتخاب كنند منابع فراوان، تصاوير و خلاصه مطالب به سهولت و سرعت بر روي صفحه نمايشگر پديدار مي شوند و كار تحقيق را بسيار آسان جلوه مي دهند.

در واقع ابتدا لازم است به دانش آموزان بياموزيم كه تحقيق چيست؟ متاسفانه در كليه سطوح وقتي نگاه مي كنيم شكل واحدي براي تحقيقات انتخاب شده است سئوالات پژوهش ، روش پژوهش ، و… هر كس هم جرأت كند از اين مسير پايش را بيرون بگذارد خطايي جبران ناپذير داشته است. ادبيات و پيشينه تحقيقات انجام گرفته را بررسي كنيد تمام رونويسي از جاهاي ديگر است و تازه براي همين شكل ثابت اساتيد نظر واحدي ندارند و متاسفانه همه يا اكثر تحقيقات فقط از دريچه سود مالي آن در نظر گرفته شده و به نتايج به دست آمده هم همان اكثريت بي تفاوت هستند.

ما بهتر است به دانش آموزان و دانشجويان خود بياموزيم چگونه بخوانند ، استدلال كنند ، مطالب مختلف را تركيب نموده به انديشه اي اصيل دست بيابند. دانش آموز بايد ياد بگيرد كه درستي و نادرستي مطالب ارائه شده را ارزيابي كند به ايده و افكار خود را بيشتر از آنچه بر صفحه نمايش ظاهر مي شود ، اعتماد كند. آنچه مك لوهان در رابطه با دهكده جهاني مي گفت را اكنون خيلي ساده مي بينيم تصاوير و اطلاعات بدون وقفه مي آيند و آنقدر هم يكديگر را تأييد مي كنند كه فرصتي براي انديشيدن و حتي نفس كشيدن!! نيست. دانش آموز ما هنوز روشهاي ارزيابي و داوري را بلد نيست به دنبال اطلاعات است. از نقاط كور تهاجم فرهنگي اطلاعي ندارد تعداد زيادي وبلاگ فارسي را روبروي خود مي بيند كه متاسفانه اكثر آنها فقط اطلاعات مسموم دارند. گويا اگر مثل آنها شود خيلي هنر كرده است!

با بررسي وبلاگها متوجه مي شويم كه آدرسي براي تماس و ارائه نظريات گذاشته شده است . از آنجا كه دانش آموز به سراغ سايتها و وبلاگهاي مسأله دار رفته است ابتدا مطلب را مي بيند و بستگي به ايده و طرز فكر خود چند گزينه را انتخاب مي كند كه بدترين آن مي تواند تماس با فرد و ارتباط غير متعارف با اوست پس همانطور كه دانش آموز خود را بدون هيچ ايده اي روبه روي تلويزيون ، فيلم و ويدئو رها كرديم. او را در مقابل اينترنت هم تنها گذاشته ايم م به دنبال فيلتر مي رويم . عزيزم در سايت بعدي فيلتر شكن هست. و در سايت بعدي آدرس جديد سايت و…

« فناوري گرچه به سرعت ما را به دهكده جهاني غير تصور منتقل مي كند ولي فقط آموزش مناسب و پرسشگري خوب به دانش آموزان كمك مي كند كه آنها جادوگري تحول آفرين شوند و نه احمقي در دهكده جهاني» راستي ما در كجاي راه قرار داريم؟

 نگاه مثبت به اينترنت: محمد مهدي كارگر اميراني در وبلاگ خود با ارائه مقاله اي تحت عنوان اينترنت و آموزش و پرورش سعي دارد نگاه مثبت به اينترنت را منتقل كند . از آنجا كه قصد بررسي و ارائه آرا مختلف را داريم در اين قسمت نگاهي كوتاه به اين موضوع داريم.

« امروزه فناوري علاوه بر جنبه هاي مفيد بسيار ، ظواهر و اشكال متعدد گوناگون و جذابي به خود گرفته كه از اين مسأله مي توان بهترين استفاده را نمود. به همين مناسبت كه تعاريف جديدي چون آموزش الكترونيكي ( E-Learning ) كتاب الكترونيكي ( E-Book ) و… به وجود آمده اند. همين ظاهر زيبا و جذاب است كه دانش آموز را به طرف خود مي كشد و خود به خود تأثير مورد نياز را بر وي اعمال مي كند.» درست به همين دليل است كه براي گذاشتن تبليغ بر روي سايتهاي مختلف ، شكلهاي جديد و جذاب تبليغاتي به كار گرفته مي شود و اثرات قابل توجهي هم دارد.

«اصولاً در سالهاي اخير كه رايانه شخصي ( PC )گسترش پيدا كردنده اند و نيز شبكه اينترنت از شكل بسته و محدود خود در سالهاي دهه 80-60 ميلادي بيرون آمد و در آخرين دهه از هزارم دوم به شكلي كاملاً فراگير و سهل الوصول تبديل شد، استفاده از رايانه و اينترنت ابتدا به صورت يك امر هيجان آور و سپس به صورت يك نياز و يك تسهيل گر آموزش در آورده است.بنابراين طبيعي است كه دانش آموز خود نيز استفاده از اين امكانات را به روشهاي قديمي ترجيح دهد.»

منابع زياد و مختلفي از طرف موسسات علمي و آموزشي و نيز افراد و سازمانها و … بر روي شبكه اينترنت قرار مي گيرد كه شكل آنها هم گوناگون و متنوع است. دانش آموزان با استفاده از موتورهاي جستجوگر يا لينك ها مي توانند اطلاعات خود را به دست آورند اما « مشكلي كه در اين بين براي دانش آموزان ايراني وجود دارد ، اطلاعات اندك فارسي بر روي اينترنت و نيز عدم آگاهي كافي از زبانهاي خارجي به خصوص انگليسي است . بنابراين آشنايي با زبانهاي بين المللي يكي از لازمه هاي ورود به دنياي آموزش نوين است، كه بايد مورد مورد توجه جدي متوليان آموزش و پرورش باشد.» گر چه متوليان هنوز بحث دارند كه زبان خارجي از كلاس اول يا دوم راهنمايي باشد! مدارس غير انتفاعي و كانونهاي زبان به آن مانند كالاي تبليغي و مصرفي نگاه مي كنند و جنبه سوددهي  اين آموزش نيم بند برايشان مهم است. در حالي كه در كشور همسايه پاكستان مسأله آموزش انگليسي حل شده است ( شايد به دليل وابستگي قبلي كشورهاي هند و پاكستان به انگلستان) و خيلي ساده امكان بررسي سواد انگليسي دانش آموزان پنجم ابتدايي آنان با دانشجويان ترم آخر كار شناسي زبان انگليسي ما وجود دارد!

« دانش آموزان در جستجو براي به دست آوردن اطلاعات مورد نياز در شبكه اينترنت ، گزينه هاي زيادي پيش روي خود دارند . در بسياري از كشورها، موتورهاي جستجوي تخصصي فراواني بر روي سايتهاي علمي به وجود آمده است كه جستجو و دستيابي به اطلاعات را بسيار تسهيل مي كند ، به نظر مي رسد، براي اجرا و پياده ساختن چنين امكاني بايد به راه اندازي موتورهاي جستجويي كه امكانات فارسي داشته باشد، اقدام كرد كه مي تواند اين اقدام از سوي وزارت آموزش و پرورش صورت گيرد. مثلاً مي توان با تجهيز سايت شبكه رشد (http.//www.roshd.ac.ir ) كه متعلق به وزارت آموزش و پرورش به اين مهم است دست يافت» ولي در اين تجهيز برنامه ريزان دقت كنند كه سرعت و امكانات جستجو كمتر نشود بلكه گزينه ها دقيق تر و لينك ها بهتر و تخصصي تر يافته شوند.

« ابزارهاي اينترنتي در زمينه آموزش و يادگيري به كمك دانش آموزان و معلمان آمده است تا به وسيله آنها بتوانند به نقد، تحليل و گزينش اطلاعات بپردازند. به طور مثال مي توان به گروهاي خبري Usenet ، شبكه هاي گپ زني اينترنتي و اطاقهاي گفتگو اشاره كرد. گروههاي خبري متشكل از افرادي است كه پيرامون يك موضوع خاص گرد هم مي آيند و هر يك دانسته ها و نظرات خود را براي ديگر اعضاي گروه عرضه مي كنند. بر پايي چنين انجمن هايي با اهداف آموزشي و تربيتي به سادگي انجام پذير است و با هزينه اي مختصر بر روي SERVER هاي اينترنتي قابل ايجاد است.» خيلي جذاب است كه بتوان گروهي با موضوع كتاب هديه هاي آسمان (تعليمات ديني) ابتدايي ايجاد كرد كه كاربران اعم از مولفان ، برنامه ريزان ، معلمان و اوليا و حتي دانش آموزان مطالب مورد نظر خود را براي دسترسي در آن بگنجانند. افراد ديگر گروه به آن دسترسي داشته باشند. وقتي نظرات انتقادي يكديگر را بررسي و به جوابگويي بپردازند ولي حداقل معلم علاقمند در اين موضوع در ابتداي راه فعاليتها و افكار به مسأله اي به نام هزينه بر مي خورد كه…!

اطاقهاي گفتگو نيز حالات فوق را دارند حتي مي توان با استفاده از اطاقهاي گفتگو كه به راحتي بر روي سايتهايي چون Yahoo!  به طور رايگان قابل ايجاد و بهره برداري است، به صحبت هاي علمي روز پرداخت كه البته اين هم به موضوع هزينه استفاده از اينترنت بر مي خورد. كه اگر به شكلي اين موضوع حل شود مي توان به صورت بر خط (On line )، زنده و رو در رو از متن، صدا و حتي تصوير ويدئويي ، معلمان مي توانند به تبادل اطلاعات بپردازند.

«از مزاياي ديگري كه براي فناوري اينترنت در آموزش و يادگيري گفته شده است سادگي استفاده و به كار گيري از ابزارهاي آن است . دانش آموزان قادر هستند با استفاده از اين ابزارهاي ساده اطلاعات خود را بر روي اينترنت بگنجانند تا ديگران نيز به آن دسترسي داشته باشند و يا در مقام توليد كننده دانش با استفاده از شبيه سازي هاي رايانه اي به توليد و طراحي سايتهاي اينترنتي اقدام كنند.»

 با استفاده از نرم افزار ساده اي مثل Front Page ( كه خيلي راحت هم در ايران كپي مي شود) به همراه سيستم عامل Windows آنقدر كاركرد ساده اي دارند كه هر كس با كمترين آشنايي با سيستم عامل مي تواند از آن استفاده كرده و به ايجاد سايت و وبلاگ بپردازد. با ايجاد فضاي رايگان بر روي يكي از سايتها، اطلاعات بلافاصله بر روي اينترنت قرار مي گيرد . در اينجا فرد كاربرد  علاوه بر جمع آوري و تلفيق اطلاعات از طريق بر پايي سايت يك پيام رسان اثر بخش نيز مي شود.

« تجربه هاي اين چنين در محيط هاي آموزشي به دانش آموزان اين را در درياي بيكران و عميق اطلاعات اينترنت به غواصي بپردازد و نا شناخته هاي زيادي را در باره مسائل زندگي كشف و مهارتهاي لازم را كسب نمايد.» دانش آموز ياد مي گيرد چگونه از يك روزنامه چگونه استفاده كند، در يك موزه گشت و گذاري مي كند و اگر محيطي مناسب را پيدا كرد و يا آدرس همايش علمي را داشت و برگزار كنندگان همايش همزمان با استفاده از ويدئو اطلاعات را روي سايت گذاشته داشته باشند در آن كنفرانس نيز شركت و خود را در بحث نيز وارد كند.

« اين بايد پذيرفت كه اينترنت به شكل گسترده و عمومي آن هيچ متولي خاصي ندارد و اصولاً هيچ فرد ، گروه و يا كشوري وابسته نيست. بنابراين طبيعي است در جايي كه نظارت وجود ندارد، سايتها و اطلاعات مسموم و غير اخلاقي نيز در آن وجود داشته باشد. اما اگر دانش آموز ارزشي واقعي اطلاعات وسيعي كه در اينترنت موجود است را درك كند به عنوان يك مبادي آداب و اخلاق انساني و يك شهروند مسئوليت پذير هيچگاه به سمت و سوي چنين مسائلي كشيده نخواهد شد بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه يكي از امور مهم متوليان امر آموزش در عصر فناوري ، تربيت اخلاقي دانش آموزان در استفاده از فناوري است.»

 آيا رايانه تعليم و تربيت را غير انساني خواهد كرد؟ مطالب اصلي مربوط به اين بحث در وبلاگ دكتر محمد عطاران موجود است . حتي ايشان مباحثي در ارتباط با فرهنگ كتاب و قلم و فرهنگ فناوري و ديجيتال و مقايسه اين دو ، مطرح كرده اند كه در جاي خود بحثي مفيد مي باشد كه كار روي آن براي كليه دست اندر كاران تعليم و تربيت لازم است . در وبلاگ ايشان همچنين لينك هاي مفيدي مانند: IT inEdueation  و ICT for teacher جهت مراجعه علاقه مندان در دسترس مي باشد.

«مجموعه گفتگو با افرادي كه معتقد به خطرات ورود رايانه به تعليم وتربيت هستند نشان مي دهد كه چهار روايت در اين زمينه وجود دارد : روايت اول: كودكان از جامعه و ساير افراد انزوا مي يابند. روايت دوم: رابطه  معلم دانش آموز فرو مي ريزد. روايت سوم: آموزش ارزشهاي انساني در معرض خطر قرار مي گيرد. روايت چهارم: تعليم و تربيت بيش از حد قالبي مي شود .»

در ارتباط با توضيح موارد فوق ابتدا بايد موضوع تعامل اجتماعي را تعريف كنيم و ميزان اهميت آنرا مشخص سازيم . شكي نيست كه وظيفه تعليم و تربيت آماه كردن فرد براي زندگي در اجتماع آينده است ولي كودك با گذراندن اوقات خود در پاي كامپيوتر عملاً رفتارهاي اجتماعي را در تعامل همسالان خود ياد نمي گيرد. اگر آموزش رفتارهاي اجتماعي را حتي بخواهيم به شكل غير مستقيم انتقال دهيم از كامپيوتر چنين انتظاري را نبايد داشته باشيم . البته در اينجا نحوه استفاده از كامپيوتر در مدرسه مطرح مي شود . « برخي برنامه هاي كامپيوتري به غايت واجد جنبه هاي اجتماعي هستند و ميزان تعامل افراد با يكديگر را افزايش مي دهند .»

در هر صورت اين موضوع با ورود رايانه به مدارس قابل تحقيق است و اكنون امكان پيش داوري در اين مورد نيست . گرچه استفاده از كامپيوتر در ابتدا كاملاً به صورت شخصي است ولي پيش بيني كارهاي گروهي امكان ايجاد تعامل بين دانش آموزان فراهم مي شود و در اينجاست كه دانش اموزان عملاً از يكديگر آموزش رفتار اجتماعي مي بينند.

روايت دوم تكيه به فرو ريزي روابط دانش آموز و معلم دارد. « منتقدين نگران آن هستند كه رايانه جاي معلمين را بگيرند و نقش آنها را ايفا كنند.» در اين صورت نقش معلمان ضعيف تر مي شود. بيشتر حالت تسهيل كنندگان فعاليت دانش آموز در رابطه با نرم افزارهاي آموزشي را خواهند داشت. براي اينكه قدري بر موضوع مسلط شويم ابتدا بايد نقش معلمان را در شرايط حاضر بررسي كنيم.« معلمان اولين اشخاصي هستند كه محيط خانواده را به محيط بزرگ جهان خارج متصل مي كند.و اولين الگو هاي دانش آموز هستند. نقش معلمان فقط ياددهي مهارت و انتقال اطلاعات نيست كه رايانه بتواند جاي آنرا بگيرد. اگر چنين اتفاقي بيفتد در واقع چهره انساني تعليم و تربيت محو مي شود.» رفتار معلم، لبخند معلم، حركات و گفتار معلم همه خود معلمين خاموشي براي دانش آموزان هستند كه شاگرد دائماً تحت تأثير او هستند. همه ي ما مي توانيم خاطرات بسيار زيادي از دانش آموز خود نقل كنيم كه به شدت تحت تأثير رفتار ما قرار گرفته و حتي باعث از بين رفتن اختلالات رفتاري شده ايم. در موضوعاتي ساده مانند رعايت صرفه جويي ، نظافت و… رفتار معلم بهترين الگو است. داشتن دفتر تميز و مرتب ، رعايت نظافت تخته كلاس و حتي لباس خود ، صرفه جويي در استفاده از لامپ روشنايي ، بخاري و گچ و تخته كلاس همه و همه آموزگار خاموشي هستند كه بهترين رفتار را انتقال مي دهند. همچنين اولين مشكلي كه براي دانش آموز پيش مي آيد اولين كسي است كه والدين با او موجه مي شوند ، معلم است. او مي توان نقش پاسخگو را ايفا كند. اگر رايانه جاي معلم را بگيرد ما با تعليم و تربيت غير پاسخگو و مكانيكي روبرو خواهيم شد.

ولي علم و تكنولوژي دارد راه خود را به سرعت مي پيمايد. علم امروز ما ، ساليان بسياري است كه كهنه شده است. حجم اطلاعات موجود در اينترنت به ما مي گويد كه بسيار عقب تر از كاروان علم و دانش دنيا هستيم. دانش آموزان كار با رايانه را آموخته اند و نسل آينده بسيار با آن آشنا تر خواهد بود. معلم هم نمي تواند با دلايل واهي علم جديد را به طور كلي انكار كند. پس معلمين بايد به گونه اي حركت كنند كه رايانه نتواند دانش آموزان را از معلم فارغ كند كه اگر چنين اتفاقي بيفتد از منزلت او كاسته خواهد شد.« همچنين اگر دانش آموزان رايانه را از معلم خود ماهرتر و قابل اعتمادتر ببينند  احترام به معلمان كمتر خواهند گذاشت.» ولي در هر صورت كامپيوتر هرگز جانشين انسان نخواهد شد. « همانطور كه يك كتابخانه مملو از كتاب نمي تواند جايگزين معلم شود.»

« به هر روي اين كه رقابتي بين معلمان و كامپيوتر رخ دهد به عوامل ديگر بستگي دارد. اگر معلمان مديران استفاده از كامپيوتر باشند و مديريت آن را به عهده بگيرند ، احتمالاً اين رقابت به وجود نخواهد آمد ، ولي اگر كامپيوتر همان كاري را انجام دهد كه معلم در حال حاضر به انجام آن مشغول است، اين اتفاق محتمل است.» و به دست گرفتن مديريت رايانه بدون اطلاع از دانش آن امكان ندارد. اگر معلم صرفاً به دنبال انتقال دانش و سئوال از دانسته ها باشد پس رايانه ها حتماً بهتر مي توانند اين نقش را به عهده بگيرند.

روايت سوم به در خطر قرار گرفتن ارزشهاي مهم انساني در صورت حضور كامپيوتر در مدارس، توجه دارد. گروهي معتقدند ارزشهاي انساني دلايلي وجود دارد كه در جريان رشد طبيعي كودك و يا در جريان فرآيند اجتماعي خود به خود به دست نمي آيند. بلكه بايد نهادهايي مانند: خانواده، مدرسه، مسجد، راديو و تلويزيون و… آنها را به كودك بياموزند . از مهمترين اين نهادها مدرسه است كه اين ارزشها را در قالب برنامه آشكار و يا برنامه پنهان به كودكان مي آموزند . ارزشهايي مانند آزادي ، برابري، عدالت و… كه البته  ذيل آن  بچه ها  بايد گوش دادن به يكديگر ، تحمل يكديگر ، حل اختلافات خود با ديگران به شيوه مسالمت آميز انجام دهند تا آن ارزشهاي بزرگ به دست آيد.

دانش آموزاني كه وقت خود را صرف كار با رايانه مي كنند به طور كلي وقتي براي توجه به ارزشها انساني و آموختن آن نخواهند داشت چرا كه ارزشهاي اخلاقي و انساني در كار با يك جسم بيجان حاصل نخواهد شد بلكه در مواجه با ديگر انسانها آموخته مي شود . حتي رايانه گاهي ارزشهايي را آموزش خواهد داد كه ما اصلاً نمي خواهيم دانش آموز آنها را در موقيعت و سن فعلي خود بداند. همچنين وجود رايانه باعث خواهد شد كه همه حرفها در اطراف موجودي بي جان و مسائل فني مربوط به آن دور بزند. بچه ها وارد كلاس مي شوند. در پشت رايانه مستقر شده و با ورود آدرس به دنياي آموزشي و اطلاعات وارد مي شوند . شايد هم زنگ تفريح ديگر معني خود را از دست خواهد داد آنوقت است كه محتواي اخلاقي مدرسه فقير خواهد شد در نهايت اين بي توجهي به ارزشهاي اخلاقي به خصوص ارزشهاي ملي و ميهن ، نهادهاي اجتماعي و وحدت ملي و نهايتاً تمدن انساني در معرض خطر قرار خواهد گرفت . با دقت به آنچه كه فعلاً دانش آموزان ما ( حتي آنهايي كه از رايانه استفاده نمي كنند) از وسايل ارتباط جمعي تأثير مي گيرند.متوجه مي شويم كه در حال حاضر بنا به دلايل زيادي تلويزيون مشغول تربيت كل مردم كشور به خصوص كودكان و نوجوانان است. فرزندان ما خواسته يا نا خواسته تحت تأثير مسائل مطرح شده در فيلم هاي تلويزيوني هستند.

برنامه ها و فيلم هايي كه اكثراً توليد غرب است و ناآگاهانه انتخاب هم شده اند و مسائل و مشكلات خاصي را به خانواده ها منتقل مي كنند . روزي نيست كه دانش آموزان ما تحت تأثير فيلم يا سريالي كه شب از تلويزيون پخش شده نباشند . دائم درصدد تقليد حركات و صحبتهاي قهرمان پوشالي برنامه نباشد. از طرف ديگر هيچ بررسي كرده ايم كه مدارس اصولاً تا چه حد در امر آموزش ارزشها موفق بوده اند كه رايانه بتواند اين ارشها را از آنها بگيرد . با دقت در رفتار نوجوان و جوان تربيت شده در جمهوري اسلامي ، رفتار آنها را مشابه همه چيز مي يابيم به جز رفتار يك فرد ايراني ! تا چه خانواده ها از بردن داد تربيتي مدارس راضي هستند و تا چه حد توانسته ايم ارزشها را منتقل كنيم كه حال نگران از بين بردن آن توسط رايانه باشيم؟ همانطور كه قبلاً گفته شد همه خود را مسؤول تربيت نسلي جديد مي دانند. به تعداد كلاسها و پايگاهايي كه حداقل تابستان توسط اشخاص، ادارات، ارگانها و… تشكيل مي شود دقت كنيد. راستي مسؤول تربيت اين نسل كيست؟ آنچه آموزش و پرورش فعلاً در اختيار دانش آموزاني است كه به شكل هاي مختلف تحت تربيت ديگران بوده اند و ما….؟   ظاهراً اگر فقط انتظار آموزش 2*2 را داشته باشيم ، كافي است.

روايت چهارم كه اشاره به قالبي شدن تربيت دارد را جداگانه بررسي كرده ايم ولي در اين قسمت فقط لازم است اشاره داشته باشيم كه خطر قالبي شدن تعليم و تربيت زماني فزوني مي يابد كه تصميم گيران و برنامه ريزان كشوري و محلي «كفايت لازم براي تصميم گيري بر اساس اطلاعات» را نداشته باشند. آن وقت اين خطر بروز كند . طبيعي است اگر معلمين ، مسئولين مدارس و اوليا از چرخه تصميم گيري در باره نحوه استفاده از رايانه خارج شوند و مجبور باشند كامپيوتري براي مدرسه خريداري كنند بدون آنكه فرهنگ استفاده را ايجاد كرده باشند . از نرم افزارهاي مشخص و محدود استفاده نمايند و كار را به طور كلي به سيستم هاي تجاري بسپارند، خطر قالبي شدن تعليم  تربيت بيش از حد مي شود. چون برنامه اي در روي كامپيوتر آورده شده كه با فرهنگ ، وضعيت اجتماعي، اقتصادي و… كاربران همخواني ندارد پس با همانندي ، منتظر قالبي شدن تربيت هم بايد باشيم.

 ادامه دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:5 توسط یکی از چند صدای معلم |

آیا رایانه جای معلم را می گیرد؟(قسمت اول)

مقاله ی حاضر در اردیبهشت سال ۱۳۸۳رتبه ی اول فراخوان مقاله در استان اصفهان را به دست آورد و در کتاب آیین فرزانگی از انتشارات سازمان آموزش و پرورش استان اصفهان چاپ شده است.

مقدمه: وقتي با موضوع مقاله آيا در آينده رايانه جاي معلم را مي گيرد؟ مواجه مي شوي بلافاصله امكان دارد با يك كلمه نه يا آري جوابي به سؤال داد ولي براي بررسي دقيق موضوع لازم است مسائل مختلف را به بحث گذاشت. ولي بايد كه به مقام و منزلت معلم در ارتباط با رايانه بيشتر توجه نشان داده شود.

در هر صورت جاي تشكر دارد كه شاهد بروز زمينه هاي جديد بحث در آموزش و پرورش هستيم. همه از فناوري اطلاعات مي گويند و گاهي هم خود را خلع سلاح شده مي يابند و بايد كه در اين راستا معلم مقام و منزلت خود را فراموش نكند، باشد كه چنين شود.

 

  چكيده: آن چه كه در اين مقاله سعي به بررسي آن داريم مسأله ی جايگزيني رايانه به جاي معلم است.ابتدا نگاهي كوتاه به موضوع وسايل ارتباط جمعي داشته در ادامه با بررسي موضوع دهكده ی جهاني مك لوهان جايگاه رايانه را در اين ميان مشخص ترخواهيم كرد. سپس با توجه به فناوري اطلاعات جهت گيري يادگيري در آينده جامعه را بررسي و در نهايت به موضوع توسعه و ضرورت اصلاح در آموزش و پرورش مي رسيم. سپس مشخصات يك معلم كار آمد را توضيح خواهيم داد كه در آن ميان بر مسأله ی يادگيري مداوم معلم و شاگرد تأكيد داريم...

تكنولوژي به هر حال دارد كليه ی جوانب زندگي ما را در بر مي گيرد و لازم است به شكلي در خدمت معلم در آيد كه چالش ها و چشم اندازهاي خاصي را به وجود مي آورد كه از آن جمله ورود رايانه به آموزش و پرورش و هدف از ICT در آموزش و پرورش را دقيقاً بررسي خواهيم كرد و از آن جا كه نمي توانيم فارغ از تجارب ديگران باشيم، تجربه ی سه كشور را در رابطه با ورود رايانه به تعليم و تربيت آن ها بررسي خواهيم كرد. سپس براي جلوگيري از خطاي ديگران هنگام ورود رايانه به محيط هاي آموزشي موضوعات و مسائل مربوط به آن را توضيح خواهيم داد.

از آن جا كه وبلاگ كاربردي خاص در تعليم و تربيت دارد و مي تواند به سادگي در خدمت آموزش قرار گيرد لذا نگاهي دقيق  به وبلاگ و مسائل تخصصي آن خواهيم داشت. سپس نگراني هاي موجود در ارتباط با ورود فناوري، اينترنت و رايانه در تعليم و تربيت را به بحث گذاشته و مسائل مختلف آن را به چالش خواهيم كشيد. در پايان پس از يك نتيجه گيري كلي پيشنهاداتي به نظر مي رسد كه ارائه خواهد شد.

وسيله ی ارتباط جمعي چيست؟ اصطلاح وسايل ارتباط جمعي از سوي شوراي مذهبي واتيكان روم در چهارم دسامبر 1963، به جاي اصطلاح مشترك براي روزنامه ها، مجله ها، راديو، تلويزيون و سينما به كار مي رود(جام جم –776-ص5) البته بايد توجه داشت كه عليرغم ارائه ی تعريف مذكور براي وسايل ارتباط جمعي، هنوز روي نوع آن بين صاحب نظران اختلاف است. منظور آن دسته از وسايل ارتباطي است كه در تمدن هاي جديد به وجود آمده و ويژگي اصلي آنان قدرت و توانايي زياد و شعاع عمل وسيع است. بنابراين هيچ ترديد نيست كه شبكه ی راديويي و تلويزيوني را بايد در اين رديف قرار دهيم. سينما را هم مي توان به سادگي در همين رده قرار داد، هر چند كه اين وسيله تنها گروه هاي محدودي را در بر مي گيرد كه در مكان ها و سالن هاي گوناگون پراكنده اند.(كازنو،1372،ص4)

با توجه به پيشرفت تكنولوژي تنوع بسياري در وسايل ارتباط جمعي را شاهديم كه علماي ارتباطات هنوز نتوانسته اند مرز دقيقي براي آن ها تهيه نمايند. ماهواره، تلفن و به خصوص تلفن همراه، رايانه و Cd و ديسكت ها و در نهايت شبكه ی اينترنت از جمله ی اين موارد هستند. وسايل ارتباطي بسيارند، هر آن چه موجبات تسهيل در ارتباط انسان ها شود، بدين نام خوانده مي شود. از زبان گرفته تا راديو، تلويزيون، مطبوعات، تئاتر، سينما و… (ساروخاني،1380، ص137)

از همه مهم تر كتاب هاي درسي ما بهترين وسيله ی ارتباط جمعي است كه با دقت در انتخاب محتوا، مي توان بهترين ارزش ها را انتقال داد. حتي جلد دفتر دانش آموز، عروسك و اسباب بازي به نوعي تحت تأثير پيامي قرار مي گيرد كه كاركرد و تأثير گذاري بي حد دارد. 

دهكده ی جهاني: وقتي صحبت از وسايل ارتباط جمعي مي شود، نبايد نقش بي چون و چراي آن ها را در شكل دهي زندگي اجتماعي انسان از نظر دور داشت. كافي است كوچكترين خبري در گوشه اي از دهكده ی جهاني، اتفاق بيفتد تا بلافاصله عكس و خبر آن شبكه هاي مختلف تلويزيوني، صفحات روزنامه ها و حتي در شكل جديد سايت ها و وبلاگ ها را پر سازد و صداي آن گوش فلك را پر كند.

مك لوهان دنياي امروز را دنياي كتاب نمي داند. دنياي كتاب كه به نظر او با اختراع صنعت چاپ و به وسيله گوتنبرگ آغاز گرديد، فقط چهار سال ادامه داشت و گسترش وسايل ارتباط جمعي بر آن خاتمه بخشيد(رشيدپور،1352،ص17).

در واقع وسايل نوشتاري و به خصوص كتاب نمي تواند كاركرد ديگر وسايل را در دهكده ی جهاني مطرح شده از طرف مك لوهان را داشته باشد.

زماني كه مك لوهان نظريه ی دهكده جهاني نو را مطرح كرد دانشمندان زيادي حتي در كشورهاي پيشرفته صنعتي غرب با ديده ی شك و ترديد به آن نگاه مي كردند و حتي او را ديوانه مي پنداشتند. او مي گويد: «تمام وسايل ارتباط جمعي بر ما نفوذ دارند و روي ما كار مي كنند. نتايج تأثير آن ها جهات شخصي، سياسي، اقتصادي، زيبايي شناسي، رواني، اخلاقي، قومي و اجتماعي آن چنان شديد است كه هيچ گوشه اي از وجود فيزيكي و روحاني ما را دست نخورده و به حال خود رها نمي كند(همان منبع،ص29).

پيام ها آهسته و پيوسته مي آيند. از فرط تكرار كم كم باورمان مي شود كه آن چيز جزء زندگي و فرهنگ ما بوده است. بعداً آن چه در اين ميان فراموش مي شود و شايد هم اقبال عمومي و مؤسسات علمي را به درستي به خود جلب نكرده، نقش و تأثير وسايل ارتباط جمعي در عصر و دوره ی حاضر كه صرف نظر از پيام و يا محتواي خود، هر يك به گونه اي در خصوصيات اجتماعي و مهم تر از آن رواني فرد فرد مردم اين قرن اثرات قابل ملاحظه اي به جاي گذاشته اند… (همان منبع،ص14).

با دقت در زمان انتشار گفته هاي پروفسور مك لوهان متوجه فاصله ی زماني حساسيت روي نظريات وي تا واقعيات مي شويم. وقتي گفته هاي او منتشر شد غرب ابتدا اقبالي به حرف هاي او نشان نداد. در ايران نيز حدود سي سال پيش وسايل ارتباط جمعي چنين گسترده نبود. حتي به دليل باورهاي عميق مذهبي، اكثر خانواده ها راديو و تلويزيون نداشتند. پس از انقلاب اسلامي تلويزيون در خانه ها حضوري بسيار گسترده پيدا كرد. شبكه هاي متعدد برنامه هاي زيادي را به روي آنتن بردند، تأثير بر كودكان و نوجوانان بيش از حد شد، آن وقت تازه حساسيت ها در ايران با يك فاصله ی زماني آغاز شد.

در ارتباط با رايانه هم به اينگونه عمل شده است. رايانه ها به مدارس و خانه ها راه باز كرده اند برخي به آن به عنوان مد روز نگاه مي كنند و بالاخره دكور اتاق را كامل مي كند. تعدادي از آن براي بازي كامپيوتري و تماشاي Cd استفاده مي كنند و برخي ديگر با استفاده از اينترنت وارد دنياي ديگر مي شوند كه اين دنياي جديد مشكلات خاص خود را دارد. تعدادي در ان ولگردي مي كنند و آن چه ديگر بين بچه ها دارد رد و بدل مي شود آدرس سايت است كه معمولاً سايت هاي مشكل دار هم مي باشند. سايت هايي كه فيلتر گذاشته اند ولي در سايت ديگر آدرس فيلتر شكن را داده اند و… در هر صورت اين هم مشكلي است كه به مجموعه ی مشكلات فرهنگي اضافه شده و در كنج خانه ها هم قرار دارد و با يك خط تلفن تمام…! 

جهت گيري يادگيري در آينده: وقتي صحبت از يادگيري و آموزش به ميان مي آيد بلافاصله كلاسي متشكل از چندين صندلي و يك تخته سياه در نظرها مجسم مي شود كه معلمي پشت به تخته سياه در حال صحبت براي عده اي دانش آموز است و دانش آموز در سكوت كامل و بي حركت به حرف هاي او گوش مي دهند.

لطفاً دوباره قسمت آخر جمله ی اخير را تكرار كنيد! در سكوت كامل و بي حركت! گويي اگر دانش آموز سؤالي بپرسد كه در سطح كلاس نباشد و يا حركتي انجام دهد كه مانع از رخ دادن يادگيري شود همه چيز به هم مي ريزد و يادگيري رخ نمي دهد. سكوتي كامل و بي حركت حالتي كاملاً انفعالي براي طي مسيري كه بايد گام به گام پاس شود تا سر انجام دانايي در قالب مدركي به نام گواهي تحصيلي به دانش آموزان اعطا گردد.

با پيدايش فناوري هاي جديد در عصري كه به دوران طلايي اطلاعات معروف شده و ارتباطات به ياري ابزارهاي جديد، شكل تازه اي به خود گرفته و بسيار گسترده تر شده است، بي شك مقوله ی تعليم و تربيت و يادگيري نيز دستخوش تغييرات عمده و عديده اي قرار گرفته است. به گونه اي كه ديگر روش هاي سنتي در بسياري از جوامع پيشرفته و حتي در حال توسعه، كارآمد، پاسخگو و نتيجه بخش نيست(كارگر ايراني، 114).

ولي متأسفانه با بررسي وضعيت فعلي آموزش در ايران متوجه مي شويم كه به هر حال هنوز بي راهه هاي فراواني است كه آموزش و پرورش در آن گرفتار آمده است. در دوره ی آموزش عمومي آمده ايم و بحث مربوط به ارزشيابي مستمر و آزمون هاي عملكردي را مطرح كرده ايم ولي آيا اين مباحث براي همه نهادينه شده است و از طرف ديگر آن ها تا چه حد در دوره هاي بعد آموزشي ادامه مي يابند. دانش آموزان با هر ميزان سواد و هر مقدار كه بر فعاليت هاي عملكردي تسلط داشته باشد و حتي در هر رشته اي اعم از انساني يا فني كه علاقه مند به ادامه تحصيل باشد در چالشي به نام كنكور گرفتار مي شود. غولي كه همه را به مبارزه مي طلبد و برنامه ريزان هم به طور كلي نمي توانند به آينده توجه داشته باشند چرا كه همه بايد به عملكرد و فعاليت هاي عملي را كنار بگذارند و دانش بياموزند، تست بخوانند، تست زدن ياد بگيرند و در نهايت اين صرفاً دانش آموز است كه امتحان گرفته مي شود و در اين ميان آن چه مورد توجه قرار نمي گيرد همان آزمون ها و فعاليت هاي عملكردي است.

توسعه و ضرورت اصلاح: امروزه، تقريباً تمام كساني كه به هر نحو طرفدار توسعه و اصلاحات هستند در همه جاي دنيا از آموزش و پرورش شروع مي كنند، چه، توجه به اصل تعليم و تربيت و تلاش در راه آن مي تواند امر توسعه را پيش ببرد و با مسير جهان هماهنگ كند. رويكردهاي بر آمده از عصر جديد ارتباطات و فناوري ها در تعليم و تربيت از جمله ديدگاه حداكثري مبتني بر خود يادگيري، چگونه يادگيري(فرا شناخت)، يادگيري فرآيند مدار و مستقل، موجب حركت تدريجي در باز تعريف مفاهيم اساسي تعليم و تربيت شده است. سواد، علم، تدريس، معلم، شاگرد، محتواي درسي و مدرسه در حال احراز تعاريف جديد هستند.

بايد باور كنيم كه آموزش و پرورش معنا و مفهوم ديگري پيدا كرده است. ارتباطات جهاني كه در پرتو فناوري هاي جديد شكل گرفته، منابع مختلف دانش براي افراد را فراهم ساخته و بدين ترتيب يادگيري از كلاس درس و مدرسه و خانواده خارج شده و گستره ی آن را به سطح شهر، جامعه و جهان توسعه داده است. دانش آموزان در بمباران تبليغات انواع رسانه ها گرفتار آمده و گويا در اين ميان آن كه تربيت نمي كند آموزش و پروش است. همه از كودك و جوان مي گويند و همه هم قصد دارند او را براي آينده تربيت كنند ولي هر كس هم راه خود را مي رود و متأسفانه در اين ميان آن چه باقي مي ماند مخروبه اي است كه آموزش و پرورش بايد ابتدا آبادش كند بعد اگر فرصت داشت متكفل تربيت او هم مي شود. در حالي كه دانش آموزان ما هنوز، اغلب در كلاس هايي درس مي خوانند كه بيشتر مطالب به صورت سنتي و در قالب سخنراني تدريس مي شوند و دانش آموز در جريان يادگيري، فعالانه به كار گرفته نمي شود. در اين شيوه، معلم سعي مي كند كه با زحمت و تلاش بسيار، مفاهيم اندوخته شده در ذهن خود و يا كتاب درسي را به گونه اي به دانش آموان تفهيم و يا تلقين كند. در حالي كه براي تربيت صحيح و ساختن شخصيت دانش آموزان به عنوان يك انسان مفيد، كارآمد و اثربخش، مي بايد با دركي صحيح نسبت به اهميت ارتباط معلم و شاگرد، اين رابطه را در قالب يك تعامل دو سويه توسعه داده و از آن به نحو مطلوبي بهره برداري كنيم، امروزه توجه به رشد روز افزون كميت دانش بشري ما را وادار به تجهيز دانش آموزان به دانش و مهارت هايي مي كند كه هميشه در همه جا به كار آنان بيايد. امري كه صرفاً با به كار گيري شيوه هاي نوين تدريس امكان پذير است (راصد، 1381،ص2).

تا وقتي كه شيوه هاي نوين تدريس توسط معلمين پذيرفته و اجرا نشود صحبت از ورود رايانه به كلاس ها و مدارس كاري بیهوده است. چه اگر رايانه به مجموعه ی وسايل مدرسه و دفتر اضافه شود و حتي با خريد رايانه هاي متعدد شبكه اي هم در آموزشگاه ايجاد شود ولي معلمين به طور كلي ندانند كه چه كنند تمام فعاليت ها و هزينه ها راه به اشتباه برده اند.

وقتي ديگر تأكيد آموزش و پرورش بر انتقال دانش نبود، نقش مدرسه تفاوت بسياري خواهد كرد. معلم ديگر انتقال دهنده ی حرف اطلاعات به دانش آموزان نخواهد بود. آموزش و پرورش به جاي پرداحتن به به مواد درسي به كل انسان مي پردازد و به تمام ابعاد زندگي او توجه  مي كند، و علم در نظام جديد آموزش و پرورش در مقام ياور در بالندگي انسان، ايفاي نقش مي كند نه انتقال دهنده ی اطلاعات. شاگرد پرسشگر و فعال است نه شنونده اي منفعل و پذيرا. امروزه، با دسترسي فراگيرندگان به اينترنت و گذرگاه هاي گوناگون كسب اطلاعات و بالطبع تأثيرپذيري از فرهنگ جهاني و غير بومي، اقتدار علمي معلم رفته رفته رنگ مي بازد. از همين روست كه آموزش و پرورش ناگزير است كاركردهاي نو را متناسب با روح زمانه براي خويش بر گزيند. دست يابي به رويكردهاي نو مستلزم نگاهي نو به نظام آموزش و پرورش است. نگرشي نو در ابعاد و محورهاي گوناگوني چون تعاريف، اصول، اهداف، ساختار، محتوا، مديريت و منابع انساني در كشور ما نيز تغييرات و نگرش هاي بر آمده از تحولات عصر كنوني نياز ها و انتظارات جديدي را از آموزش و پرورش شكل مي دهد.

اگر خود را در محدوده ی آن چه هستيم واقع بينانه ببينيم، متوجه خواهيم شد كه آموزش و پرورش كنوني ما نه تأمين كننده ی ديروزمان بوده و نه بر آورنده ی توقعات بر حق امروزمان. رفاه سنجي در جهان امروز نتيجه ی آموزش و پرورش پوياي كساني است كه با توجه به نيازهاي زمان و گريز از تعصبات ناروا خود را مسؤول بهزيستي انسان ها مي دانند و در سخت ترين شرايط به دنبال بهروزي همگانند. بايد گفت اختراعات شگفت انگيز و اميدواري هاي روز افزون، الهام گرفته از انديشه ی كساني است كه همگان را وامدار خود كرده است و ما همچنان منفعلانه چشم به راه آنان هستيم تا بي آن كه سهمي در اين دستاوردها داشته باشيم برداشت كننده دست دومي از پديده هاي رفاهي و اختراعي ديگران با هزينه هاي سر سام آور باشيم.

معلم كار آمد: همه، معلمي را شغل مهمي معرفي مي كنند و مهم تر از محتوا و حتي برنامه ی درسي كسي است كه قصد ارائه ی محتوا را دارد. آيا همه ی معلمان با هوش و كارآمد هستند؟ آيا مي توان ملاك هايي براي شايستگي يك معلم تصور كرد؟ يا اين كه معلمان همگي يكسانند و ملاك مشخصي براي شايستگي يكي بر ديگري وجود ندارد؟ آيا ذاتاً برخي از افراد معلم به دنيا مي آيند يا معلمي حرفه اي است كه بعضي ها آن را بهتر ياد مي گيرند؟ اين سؤالات، مطالب مهم و حياتي مي باشند كه مي بايست به آن ها پاسخ هاي دقيق داد. به طور كلي تحقيقات اخير نشان داده كه هوش و شخصيت معلم در مقايسه با توان علمي و كاربردي او در كلاس درس از اهميت كمتري برخوردار است.

به عقيده ی مك دانلد معلمان خوب قادرند يادگيري دانش آموزان را افزايش داده و از طريق پاداش دادن به دانش آموزان و دادن امكانات بيشتر براي آموختن، سطح انگيزه ی آنان را بالا ببرند. به عقيده ونينگ وگلاور، در كنار نقش هاي مورد نظر، معلمان خوب كه از آن ها به نام معلم كار آمد نام مي بريم، قادرند قدرت تفكر دانش آموزان را پرورش داده، رشد او را تسهيل سازند و به خوبي از عهده ی كلاس بر آيند. به منظور بررسي ويژگي هاي مورد نظر شايد صلاح باشد آن ها را با تعمق بيشتري بنگريم زيرا چنان چه مونتانا تصريح نموده عليرغم پژوهش هاي انجام شده در خصوص ويژگي هاي معلمان كار آمد و موفق، هنوز يافته ها و اطلاعات اندكي موجوداست. اين مسأله؛ البته تعجب آور نيست زيرا عوامل زيادي در بيرون از معلم وجود دارند كه وضعيت را پيچيده مي سازند، مانند: سن، توانايي و زمينه هاي اجتماعي، اقتصادي، دانش آموزان، موضوع تدريس، محيط مدرسه و… به عقيده ی مونتانا آن چه براي يك معلم به صورت مجموعه اي از شرايط عمل مي كند مي تواند براي معلم ديگر يا همان در شرايط ديگر كارايي نداشته باشد(همشهري،9/9/78،ص89).

ولي در هر صورت مشخصه هايي به شرح ذيل براي يك معلم كارآمد ذكر كرده اند.

1ـ توانايي جذب دانش آموزان و دانشجويان2ـ پرورش مهارت هاي فكري3ـ يادگيري و ارزيابي آن 4ـ يادگيري مداوم 5ـ اداره ی كلاس6ـ رفتارهاي كلاسي شامل انعطاف پذيري در روش، اشتياق در كار و…

با دقت در مشخصات فوق ذكر به مواردي مي رسيم كه لازمه ی جامعه ی امروز است. شايد بتوان هدف تعليم و تربيت را پرورش قوه ی تفكر دانش اموزان دانست و چون يادگيري معنادار، به ويژه براي رشد قواي فكري دانش آموزان با اهميت مي باشد، معلمان موفق مي توانند فعاليت هاي آموزشي را معنادار سازند. بدين منظور يك معلم كارآمد يادگيري جديد دانش آموزان را طوري هدايت مي كند كه با دانش قبلي آن ها همساني داشته باشد تا دانش آموزان بتوانند دانش جديد را به نحوي منطقي در حافظه ی خود سازمان دهند. زيرا يادگيري مداوم محتاج سازماندهي منطقي مطالب با يكديگر است(همان منبع).

براي رسيدن به هدف فوق معلم كار آمد نمي تواند به تكنولوژي و فن آوري هاي جديد پشت كند. با يادگيري مداوم است كه معلم مي تواند به افق هاي جديد در آموزش توجه كند. متأسفانه تعداد زيادي از معلمين همزمان با شروع تدريس، يادگيري خود را متوقف مي كنند و به  جزوه هايي كه روزگاري نوشته اند قناعت مي كنند در حالي كه جهان در حال تغيير به سرعت از كنار آن ها گذشته و به سرعت آن ها در وضعيتي قرار مي گيرند كه ديگر نمي توانند تدريس كار آمد داشته باشند يك معلم كار آمد معمولاً تحولات مربوط به رشته ی خود را تعقيب مي كند و دائماً مهارت هاي خويش را بهبود مي بخشد. آن ها در حال آموختن هستند. به عبارتي ديگر آن ها دائماً در حال شاگردي كردن هستند.(همان منبع)

داشتن ديدگاه: با بررسي فعاليت هاي انجام شده و آن چه در حال انجام است در تعليم و تربيت، متأسفانه به اين نكته مي رسيم كه برنامه ريزان و معلمان ما ديدگاه خاصي نسبت به تعليم و تربيت ندارند. تعليم و تربيت كه قرار است معلم و به طور كلي آدمي خود را وقف كند با مسائل زيادي در ارتباط است. از يك طرف با دنيايي از انديشه ها روبرو هستيم كه به هر حال معلمين ما به طور كلي اطلاعي از آن ها ندارند. انديشه هاي مطرح شده در مكاتب رفتار گرا و ساختار گرا و بالطبع آن نگرش فرا شناخت و نقش آن در فرآيند ياددهي – يادگيري و… از طرف ديگر معلمين با فعاليت هاي عملي سر و كار دارند كه يك هنرمند واقعي مي توان بين دنياي انديشه ها و فعاليت هاي عملي ارتباطي مستقيم برقرار و در كلاس درس خود آن را جلوه گر سازد.

معلم با داشتن ديدگاه مشخص در ارتباط با فلسفه ی تعليم و تربيت و… مي تواند به فرآيند يادگيري توجه بيشتر نشان دهد. نيازهاي آتي جامعه ی اطلاعاتي را در نظر داشته باشد و آموزش خود را سازگار با اين مسائل بنمايد.

سازگاري كردن آموزش با نيازهاي آتي اجتماعي، جامعه ی اطلاعاتي، بدين معناست كه مدارس بتوانند همواره در زمينه ی يادگيري مستمر فعاليت كنند. ترغيب و حمايت از اين فرايند مستلزم فرآيندهاي مناسب يادگيري است.

كه در آن فراگيران بايد در تنظيم فرآيند يادگيري خود سهيم شوند. بنابراين اغلب يادگيري به فرآيندي اطلاق مي شود كه فراگيرنده نياز دارد اطلاعات كافي در مواردي مانند موضوع مواد درسي و محتوا داشته باشد.

براي نيل به اين منظور، معلم با سازماندهي فعاليت هاي يادگيري از ساختارهاي فني كه از او حمايت مي كنند؛ مانند: كاربرد فناوري اطلاعات و ارتباطات مانند بخشي از ساختار يادگيري استفاده و با محور قرار دادن دانش آموز، برنامه ی آموزش خود را شروع و به پيش مي برد.

اگر فرآيند يادگيري، بيشتر دانش آموزمحور باشد، دانش آموز مسؤول انجام دادن كارهاي خودش است و نقش معلم فقط هدايت كننده است. با اين حال تاكنون از امكانات بالقوه ی فناوري و اطلاعات به ندرت استفاده شده است. فرآيند يادگيري شاگرد محور هنوز هم بسيار نادرند و بيشتر كاربردهاي فناوري اطلاعات و ارتباطات كه مورد استفاده قرار مي گيرند فرآيند يادگيري معلم محور را تسهيل مي كنند. اگر كاربرد هاي فناوري اطلاعات با روال هاي فعلي تدريس تطبيق داده شوند اعتقادات و نگرش هاي معلم نسبت به رفتارهاي تدريس تغيير نمي كند و در نتيجه تغييرات اساسي در فرآيند تدريس ايجاد نمي شود و به هر حال لازم است براي توسعه ی راهبرد اثر بخش در كاربرد فناوري اطلاعات و ارتباطات كه منجر به ارتقاي يادگيري و تدريس شود اولين گام ها براي جايگزيني فناوري اطلاعات و ارتباطات به جاي فعاليت هاي كنوني يادگيري و تدريس انجام شود تا معلمين با لمس آن چه را كه خود دانش آموزان با هدايت او ياد گرفته اند، آماده ی انجام فعاليت هاي بعدي نيز باشند. 

تكنولوژي در خدمت معلم: بعضي ها آينده ی تدريس را به گونه اي تصور مي كنند كه كلاس ها به محيطي مناسب جهت مشاركت فعال و بديهه گويي تبديل شده است. اين نوع كلاس ها نياز به افزايش مهارت معلمان و شاگردان خواهد داشت. عده اي ديگر اين كلاس ها را به تفريح خواهند يافت. در تصور آن ها جوانب غير ضروري باعث افزايش كار در جهت آن ها خواهد شد. در اين ميان به نظر مي رسد كه دولت ها نيز طرفدار ترقي و بهبود كيفيت تدريس هستند...

تكنولوژي مي تواند رابطه ی صميمي و اعتماد سنتي بين معلم و شاگرد را بر هم بزند. ديگر زمان آن گذشته كه معلم داناي كل باشد و كتاب ها تنها منبع اطلاعات دانش آموز. فقط آن چه مهم است نبايد فراموش كنيم كه تمامي روش هاي نوين و استفاده از تكنولوژي براي بهبود افزايش كارايي است نه به عنوان جايگزيني براي روش هاي سنتي، صرف استفاده از رايانه و اينترنت تماشاي فيلم ويديويي و... باعث ايجاد بروز خلاقيت نمي شود اما مي توان از همه ی اين وسايل در عمل ساختن ايده هاي نو استفاده ی مؤثر نمود اگر معلمان امكانات لازم را در اختيار داشتند مي توانستند از روش هاي مؤثري در تدريس بهره گيرند و تنها در اين حالت است كه مي توانيم بگوييم تكنولوژي در خدمت علم و تدريس و آموزش قرار گرفته است.

فناوري اطلاعات به صورت يك كل مطرح مي شود. دسترسي سريع به اطلاعات روز يك وسيله است كه خود به تنهايي نمي تواند باعث ايجاد تحول شود بلكه ما به اين وسيله مي توانيم محيط يادگيري را تغيير دهيم و تمامي اين راه ها در خدمت يادگيري مداوم است. تا هدف را دقيق و روشن تعريف نكنيم و به توافق نرسيم وارد كردنICT به تنهايي انقلابي حاصل نمي كند. در سال 2000ميلادي مفهوم يادگيري مداوم در چهار محور مطرح شد: 1ـ يادگيري براي دانستن2ـ يادگيري براي درون3ـ يادگيري براي به كار بستن4ـ يادگيري براي با هم زيستن.

مفهوم يادگيري مداوم با رشد اقتصادي و اجتماعي همراه است پويايي وارد جامعه مي شود بسياري از اختلاف نظرها تعديل مي شود. نظام آموزشي ما نيز نيازمند آن است كه اين كل را ببيند.

 چالش ها و چشم اندازها: برنامه ريزان و صاحب نظران معتقدند توسعه ی اطلاعات و آموزش و پرورش ضروري است، ولي مسأله ی ساده ای نيست و موضوعي پيچيده و نياز مند برنامه ريزي، فكر كردن، سياست گذاري و اجراي درست است. در انجام اين كار ما چند نقطه ضعف داريم:

1ـ بخش خصوصي در اين زمينه به دلايل تاريخي ضعيف است. در واقع به موقع سوار قطار ICT نشده است. جسارت ندارد و نتوانسته كار كند. مشاركت مردمي از طريق بخش خصوصي مؤثر نيست. هر وقت ما صحبت از مشاركت مردمي داريم فقط جهت تأمين هزينه ها مي باشد و الّا مشاركت مردمي در برنامه ريزي آموزشي و نظارت چيزي نزديك صفر است.

2ـ بدنه ی كارشناس آموزش و پرورش بايد پيگير باشد. ICT را نمي شناسد. ارتباطات را نمي داند. مسائل ريز و درشت و نرم افزارها را نمي شناسد و ارتباط آن با آموزش و پرورش را نمي داند به همين جهت نظارت و نتيجه ی خوبي ندارد. البته وقتي گفته مي شود  ICTرا كارشناسان نمي شناسند منظور قابليت هاي آن است، آن قدر آن ها در مشكلات اداري و مالي غرق شده اند كه فرصت فكر كردن در باره اين قابليت ها را ندارند و اگر هم فرصتي پيدا شد و نرم افزاري بررسي شد معمولاً جهات انتقادي كار بيشتر در نظر گرفته می شود تا نتايجي كه ممكن است از ارائه ی يك نرم افزار آموزشي حاصل شود. 

هدف از  ICT در آموزش و پرورش: منظور و اهداف آموزش و پرورش از توجه به موضوع كاهش ICT را مي توان در موارد زير خلاصه كرد:

كاهش مستمر فاصله ی بين ميزان استفاده ی دانش آموزان از ICT در خارج و داخل مدرسه به زبان ساده تر در ميزان استفاده از رايانه و اينترنت در خارج و داخل مدرسه فاصله وجود دارد و آموزش و پرورش مي خواهد اين فاصله را خصوصاً براي مدرسه كاهش دهد و كل فرآيند را به نفع مسائل آموزشي عوض كند كه اين زحمت زيادي دارد. ولي آن چه را كه همه نبايد فراموش كنند اين كه اولاً فناوري اطلاعات به تنهايي نمي تواند فرآيند ياددهي – يادگيري را حل كند. بلكه ابتدا بايد آموزش و پرورش به اصلاح روش هاي آموزشي، ارتقای توانايي هاي فردي، تجديد نظر در تربيت معلم و توسعه ی ICT مي تواند نظام را كارآمد كند . خلاقيت ها بايد تشويق شوند. آن قدر همه در كلاس ها و آموزش هاي سنت فرو رفته ايم كه ارزشيابي مستمر در نظام دو نوبته ی آموزش عمومي نتوانست به اهداف خود برسد. نوع تكاليف، نگرش معلمين و دبيران به نحوه ی سؤال از درس تغيير نكرد و طبيعتاً روش هاي آموزش نيز دچار تحول نشد. همه ی فعاليت ها در بحثي به نام پوشه ی كار عقيم ماند و تمام...! در حالي كه امكان داشت با استفاده از خلاقيت معلمان (كه خوشبختانه كم هم نيست) آزمون هاي عملكردي را توسعه بخشيد و اگر معلمين بر آن چه قرار بود انجام دهند مسلط بودند با ارائه ی كليدي از واژگان يا مفاهيم براي آن هايي كه دسترسي به اينترنت داشتند امكان فعاليت هاي مستمر را فراهم مي نمودند.

 تجارب ديگر كشورها: در زمينه ی ICT و ورود آن به آموزش و پرورش و استفاده در ارتقای يادگيري سه تجربه ی موفق در اين زمينه وجود دارد:

ادامه دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:4 توسط یکی از چند صدای معلم |

احتمال درگیری ایران و آمریکا

 

 (نظرات ارائه شده ی ذیل دیدگاه پروفسور هوشنگ امیر احمدی است که با تعدیل و ویرایش به اطلاع شما عزیزان می رسد.)

در طول بیست و شش سال گذشته، ایالات متحده امریكا و ایران پیوسته در حال بدگویی به هم و دشمنی با یك دیگر بوده اند. با این وجود جز در یکی دو مورد، نظیر «جنگ نفتكش ها» در خلیج فارس در سال 1987، دو كشور توانسته اند رابطه «نه جنگ و نه صلح» را بین خود حفظ کنند. اما بعد از حادثه ی 11 سپتامبر، جنگ های امریکا در افغانستان و عراق، و اخیراً به علت بحران هسته ای ایران، تندرو گرایی در سیاست داخلی ایران، و افزایش سطح هیستری ضد ایرانی در غرب، رابطه ی دو کشور به طرز خطرناکی وخیم شده است. این تحولات، به طور روزافزونی حفظ رابطه ی «نه جنگ و نه صلح» را برای هر دو دولت محافظه کار کنونی مشكل تر ساخته است.

در حالی که هنوز نیروهای منطقی در هر دو کشور وجود دارند، اما شواهد بیانگر آنند که نیت های خودپسندانه، سیاست های غلط، غرور ملی، و بازی های قدرت طلبانه، عرصه را برای هر گونه مذاكره تنگ تر می كند. در این بین، كشورهای ثالث و گروه های سیاسی مخالف با رژیم تهران، فعالانه درحال ترویج جنگ هستند. مایه ی تأسف است كه سازمان ملل هم در امر برقراری صلح بین ملل، كه در حقیقت هدف تأسیس آن سازمان می باشد، ناکام مانده است. این در حالی است که هیچ یك از قدرت های جهانی نیز علاقه ای به میانجی گری جدی بین ایران و امریکا از خود نشان نمی دهند. امروزه اكثر كشورها به کاسب کارانی تبدیل شده اند که کالای خود را به هر کس که بیشترین قیمت را بپردازد، می فروشند. متأسفانه، در این بازار، ایران نمی تواند با امریكا به رقابت برخیزد.

بدتر آن كه، اكثر نیروهای جوامع مدنی، بازرگانی و سیاسی هر دو طرف، مانند: محققان، روشنفکران، دموکرات ها، ملی گرایان، طرفداران حقوق بشر، كارشناسان، روزنامه نگاران، رهبران سیاسی و محلی، مدیران شرکت ها، و مردم عامی در رابطه با تنش رو به رشد ایران و امریكا در وضعیت خود فریبی به سر می برند. این نیروها و دیگران با در نظر گرفتن مشكلات داخلی امریكا، قیمت گزاف نفت، بحران در عراق، و مشكلات داخلی ایران، شامل دسته بندی های سیاسی درون حکومت، منكر امکان هر گونه جنگی بین دو كشور می شوند. آن ها هرگونه اخطاری در مورد جنگ احتمالی را تحت عنوان رعب آفرینی رد می كنند. این در حالی است كه ملی گرایان و وطن پرستان افراطی، فرصت طلبان و ریاكاران، آگاهانه و یا ناآگاهانه، با مواضعی که اتخاذ کرده اند به درگیری نظامی دو کشور کمک می کنند.

تحت چنین شرایطی، جنگ طلبان از هر دو سو، مسبب بروز حوادثی در ماه های آینده خواهند شد. آن ها قصد دارند که جنگ را به دو کشور تحمیل نمایند مگر این که قدرت منطق، فشار عمومی، حادثه ای غیر مترقبه، و یا مجموعه ای از این عوامل جلوی آن ها را بگیرد. متأسفانه، ادله های ضد جنگ معمول، نظیر عواقبی چون مرگ و نابودی عظیم، هزینه های هنگفت، و بی ثباتی منطقه‌ای بازدارنده استراتژیست های جنگ طلب نخواهند بود. این استراتژیست ها از عواقب وخیم جنگ اطلاع دارند اما آن ها منافع سازمان های نظامی، بازرگانی و سیاسی ای را نمایندگی می کنند که از جنگ سود می برند. با این وجود، آن ها جنگ طلبی خود را از طریق تکیه بر روی "سودهای استراتژیک" برای کشور فاتح جنگ توجیه می کنند. متأسفانه جنگ طلبان در هر دو سو فقط به پیروزی و نه شکست فکر می کنند. تجربه ی جنگ امریکا در عراق نشان داد که هر دو کشور ضررهای جبران ناپذیر متحمل خواهند شد و پیروزی ای در کار نخواهد بود.

دکتر کمال خرازی، وزیر امور خارجه سابق ایران، متوجه بن بست خطرناك بین ایران و امریكا شده و به آن در گفتگویی با روزنامه ی "روز" در تهران اعتراف کرد. دكتر خرازی اذعان داشت كه در ایران دو نقطه نظر در مورد روابط ایران و امریكا وجود دارد. یكی از این دیدگاه ها طرفدار عادی سازی است چرا كه معتقداست هر گونه تضاد و درگیری برای كشور ایران بهای گزافی را در بر خواهد داشت. طرفداران این دیدگاه هم چنین نگران هستند كه وضیعت فعلی «نه جنگ و نه صلح» بین دو کشور بیش از این پایدار نماند. از طرف دیگر، دیدگاه مخالف عادی سازی رابطه با امریکا، با درنظر گرفتن چنین هزینه هایی که درگیری نظامی برای هر دو طرف خواهد داشت، به پایداری وضعیت «نه جنگ و نه صلح» اطمینان دارد و آن را برای منافع بلند مدت ایران نیز مفید می داند.

دكتر خرازی از رئیس جمهورهای پیشین، علی اكبر رفسنجانی و محمد خاتمی، به عنوان طرفداران عادی سازی رابطه نام برد. ایشان متذكر شد كه محافظه کاران تندروی مذهبی كه در حال حاضر در رأس سه قوه ی مجریه، مقننه و قضائیه هستند تمایلی به بهبود روابط ندارند. او اشاره کرد كه با توجه به سردی بیش از حد روابط ایران و امریكا، هیچ جناحی به تنهایی قادر به حل اختلافات نخواهد بود. به طور ضمنی او گفت که تحت چنین شرایطی فقط رهبری می تواند اجازه ی گفتگو با دولت امریكا را بدهد. در عین حال، ایشان اضافه کرد كه در وضعیت حاضر چنین اقدامی امكان پذیر نیست.

وزیر امورخارجه ی سابق، تندروهای هر دو طرف را به خاطر بن بست موجود سرزنش كرد. به گفته ی او «تندرویان امریكائی كاملاً انعطاف ناپذیرند و اتفاق نظر لازم در دولت ایران هم برای ایجاد روابط دیپلماتیك وجود ندارد.» دکتر خرازی افزود: «دولت امریكا به هیچ وجه با ایران كنونی به توافق نخواهد رسید، چرا كه ما نیز خود انعطاف ناپذیریم و نمی خواهیم طوری جلوه كنیم كه گویی تسلیم شده ایم. امریكا هم تمایلی به تغییر موضع خود در رابطه با ایران ندارد. بنابراین، تحت چنین شرایطی، هر یك از طرفین، قبول شرط طرف مقابل را به منزله ی شكست می بیند.»

دكتر خرازی فراموش كرد متذكر شود که آقای كلینتون، رئیس جمهور سابق امریکا، موضع کشورش را نسبت به ایران تغییر داد ولی متأسفانه ایشان به عنوان وزیر امورخارجه وقت و آقای خاتمی رئیس جمهور وقت ایران آن موقعیت تاریخی را از دست دادند. چنین فرصتی در كنفرانس تاریخی شورای امریكائیان و ایرانیان در ماه مارس سال 2000 فراهم شده بود. خانم آلبرایت وزیر امور خارجه وقت امریکا در سخنرانی خود در این کنفرانس از ایران به خاطر سیاست های نادرست گذشته ی امریكا در مقابل ایران عذرخواهی كرد و تحریم صادرات فرش و برخی مواد غذایی را لغو نمود. به طور قطع نیروهای حاكم بر آقای خاتمی و دكتر خرازی در تهران مانع برداشتن گام های مثبت از طرف آن ها بوده اند، اما در عین حال نیز نباید فراموش كرد كه رئیس جمهور و وزیر امورخارجه ی پیشین نیز پیشنهاد آمریكا را کافی ندانستند. در حقیقت آقایان محترم پیشنهاد دولت امریكا را رد کرده و خواستار آن شدند كه آمریكا قبل از هرگونه اقدامی از سوی تهران، «سیاست خود را نسبت به ایران بیشتر تغییر دهد.»

توصیف خرازی از سیاست های جناحی ایران در خصوص امریكا، به طور ماهرانه ای جناح سومی را که از زمان انقلاب در سال 1358 منتظر جنگ با امریكا مانده نادیده گرفت. این جناح معتقد است كه امریكا با انقلاب اسلامی دشمنی دارد و هرگز راضی به ایجاد روابط صلح آمیز با جمهوری اسلامی نخواهد شد و درصدد براندازی رژیم تهران است. این فرضیه ی نادرست، که باعث به گروگان گرفتن امریکائیان در تهران نیز شد، یک مانع اساسی از سوی ایرانیان بر سر راه گفتگو بین امریکا و ایران است. به علاوه، با جامه ی عمل پوشاندن به چنین فرضیه ای، این جناح، که تصادفآ اعضای ثابت قدمی هم نداشته (مثلآ حتی اصلاح طلبان امروز در گذشته در آن جناح قرار می گرفتند) به طرفداری از آمادگی نظامی و امنیتی برخاسته و در نتیجه احتمال وقوع جنگ بین ایران و امریكا را بیشتر می كند.

در حالی که دكتر خرازی نسبت به جنگ طلبان ایرانی سکوت اختیار کرده، برداشت او از وضعیت موجود در واشنگتن تا حدی درست است. این جا هم میانه روهایی وجود دارند كه گفت و گو را ترجیح می دهند، محافظه كارانی كه طرفدار مهار کردن ایران هستند، و نومحافظه كارانی كه می خواهند رژیم اسلامی را تغییر بدهند. حال كه ایران در دام قطعنامه ی آژانس بین المللی انرژی اتمی افتاده، میانه روها و محافظه كاران به دنبال سیاستی هستند كه معاون سیاسی وزیر امور خارجه امریكا، آن را "استراتژی بلندمدت صبر" می خواند كه برای "منزوی کردن ایران، افزایش فشار بین المللی بر روی ایران، و به وجود آمدن نوعی ائتلاف جهانی بر ضد ایران" طراحی شده است. هدف اصلی امریکا ایجاد یک اتحاد ضد ایرانی بین خود، اروپا، روسیه، و چین است. در صورت چنین اتحادی، شورای امنیت سازمان ملل تصمیمات خطرناکی علیه ایران اتخاذ خواهد کرد.

در مقابل، نو محافظه كاران، خواستار اقدامات نظامی سریع و تغییر رژیم هستند. آن ها معتقدند كه حتی اگر ایران منزوی هم بشود، در نهایت رژیم اسلامی و " بمب های هسته ای اش" همچنان باقی خواهند ماند. علیرغم مشکلات عراق و این حقیقت که تعدادی از نو محافظه کاران به مقام های غیر سیاسی منصوب شده اند و یا از دولت کنار گذاشته شده اند، نباید قدرت و نفوذ آنان را دست کم گرفت. مهم این است كه نومحافظه كاران همچنان مورد حمایت معاون رئیس جمهور و وزیر دفاع، هستند. جورج بوش نیز اغلب از آن ها حمایت کرده است.

اسرائیلی ها نیز مصرانه خواستار اقدام نظامی سریع علیه تاسیسات هسته ای ایران هستند. در طی ملاقات های اخیر تعدادی از اعضای كمیته سیاست خارجی و دفاع مجلس اسرائیل با اعضای بلند پایه ی دولت و کنگره ی امریكا، آن ها بر جنگ با ایران اصرار ورزیدند. اری الدادم، به نقل از روزنامه الوطن، به این روزنامه گفته كه: «هیچ چیزی مانع ایران نخواهد شد مگر نیروی زور». همكار او، یوسف لپید، صریح تر صحبت كرد: «هیچ راه حلی جز این كه خود شخصاً وارد عمل شویم، وجود ندارد». این گونه تهدیدات از سوی مقامات سیاسی و اجرایی طراز اول اسرائیل نیز اذعان شده و کماکان می شود. با توجه به گزارشات اخیر مبنی بر آن كه ایران سال ها تا ساخت یک ابزار هسته ای فاصله دارد، بحث نابودی فوری تأسیسات هسته ای آن كشور صرفاً بهانه ای برای شروع تحرکی در جهت تغییر رژیم اسلامی ایران است.

در پاسخ به تهدیدات اسرائیل، رئیس مجلس ایران، طی سفری به دمشق گفت: «در صورتی كه اسرائیل به تاسیسات هسته ای ایران حمله كند، باید منتظر مقابله ی انتقام جویانه ی شدیدی هم باشد». رئیس جمهور ایران هم متعاقبآ گفت كه اسرائیل می بایستی از "نقشه ی جهان پاك شود" و یا حداقل به اروپا منتقل گردد! این پاسخ حساب شده ی ایران به تهدیدات اسرائیل و فشارهای بین المللی، توسط رئیس وقت شورای امنیت سازمان ملل محكوم شد و بسیاری از كشورها نیز آن را رد كردند. گزارشات جسته گریخته حاکی از آن هستند که تهران گام هایی در جهت دفاع از تأسیسات هسته ای و مرزهای خود از طریق جابجائی سلاح ها و نیروهای نظامی و امنیتی، تغییرات وسیع در قوه ی مجریه، و افزایش كنترل در مناطق قومی برداشته است.

جنگ طلبان در امریكا، اروپا، اسرائیل و ایران، و همچنین در برخی از كشورهای همسایه ی ایران، نفوذ زیادی دارند. بدتر آن كه، رهبران برخی از این كشورها، آشكارا و یا به طور ضمنی به دنبال اعمال زور علیه ایران هستند. آن چه بیش از هر چیزی نگران کننده است، این واقعیت است كه تهدیدات اسرائیل را نمی توان بی اهمیت تلقی كرد و سیاست خارجی امریكا نیز بی تدبیر عمل نمی كند. در حقیقت، تهدیدات رؤسای جمهوری امریکا در همه ی زمان ها به واقعیت پیوسته اند حتی اگر بدواً هم هدف از تهدید نوعی بلوف سیاسی بوده است. به نظر می رسد که بلوف زنی در فرهنگ سیاست خارجی امریکا جائی ندارد. بدون شک، شواهدی هم برای احتمال وقوع یک جنگ و هم برای احتمال وقوع یک گفتگو میان دو کشور وجود دارند اما این دو هم تراز نیستند. متاسفانه اگر روند کنونی در روابط دو کشور تغییر نکنند، یقیناً شانس این که جنگ اتفاق بیفتد بیشتر خواهد بود.

ایران برای امریکا، عراق و یا افغانستان نیست و جنگ علیه ایران مبارزه ی بزرگتری است كه نیاز به اراده ی سیاسی قوی تر، اقدام نظامی وسیع تر و منابع اقتصادی بیشتر دارد. با این وجود و دقیقاً به دلیل همین چالش، حامیان اعمال زور مصرانه خواستار کاربرد آن علیه ایران از طریق بمباران تأسیسات استراتژیك و نظامی آن كشور هستند. استراتژی جنگی آن ها با آن چه علیه عراق اعمال کردند متفاوت خواهد بود. سوای بمباران های هوایی شدید و مداوم، هدف اصلی جنگ طلبان ضد ایرانی استفاده از مخالفین سیاسی تهران برای ایجاد شورش های منطقه ای، بی ثبات کردن ایران و جنگ داخلی در آن کشور می باشد. همچون مورد عراق، جنگ طلبان بدنبال بهره برداری سریع و زودرس از چنین اقداماتی نیستند. آن ها بیشتر به دنبال منافع تخیلی دراز مدت و راهبردی خود هستند که در رأس آن ها جداسازی استان خوزستان و سرنگونی حکومت مرکزی قرار دارد.

مهم تر این كه، هرچه به بحران جنگ نزدیك تر می شویم، اجتناب از آن دشوارتر می شود. بنابراین، و با توجه به همه ی شواهدی که دال بر وقوع یک جنگ احتمالی بین ایران و امریکاست، طرفداران صلح و گفت و گو بین این دو کشور، شامل ملی گرایان و دموکرات های واقعی، باید در جهت جلوگیری از وقوع این جنگ احتمالی به طور جدی و فوری اهتمام ورزند. خودفریبی در مقابل تهدیدات جنگ طلبان، وطن پرستان و ملی گرایان افراطی، سودجویان، و ریاكاران اگر در جهت تائید جنگ نباشد، حداقل نشانگر عدم حس مسؤولیت است. امریکائیان ایرانی تبار در این رابطه وظیفه ی مهم تری بر دوش دارند. برای آن ها ایران دوستی نباید صرفآ به برگزاری و شرکت در چند برنامه ی فرهنگی و جشن سالانه، خواندن سرود "ای ایران" و توزیع تعدادی "ای میل دموکراتیک و ملی" منحصر گردد. حتی اگر معتقد باشیم که جنگ بین ایران و امریكا بعید به نظر می رسد، می بایست همچنان گوش به زنگ و نگران كوچكترین احتمالات بمانیم. اگر امروز در برابر خطرات عظیم جنگ احتمالی ایران و امریکا سکوت اختیار كنیم فردا بهای سنگینی را برای آن خواهیم پرداخت.

در صورت بروز جنگ، مرگ و میر و نابودی عظیمی رخ خواهد داد، میلیاردها دلار هدر خواهد رفت‌، بناهای تاریخی ایران می توانند هدف تصادفی بمب های امریكائی قرار گیرند و آشوب های منطقه ای می تواند به تجزیه ی هر چند موقت ایران منتهی شوند. برای فراهم کردن وضعیت بهتر باید در جهت تغییر مسیر از جنگ به صلح و همکاری قدم های فوری و جدی برداریم.

بسیاری منكر آن هستند كه هرگز بتواند جنگی بین دو كشور رخ دهد.  مادامی كه آن ها این گونه فکر می کنند، نمی توانند و نخواهند توانست برای ایجاد وضعیت صلح آمیزتری كمك كنند. برخی دیگر موافق وجود خطر جنگ هستند ولی معتقدند كه هرگونه اقدامی در جهت خلاف پیشبرد جنگ مؤثر نخواهد بود. من مخالفم! آن ها می گویند كه ناسازگاری ایران و امریكا منافع گروه های زیادی را در واشنگتن، تهران و خاورمیانه تأمین می کند. این درست است، اما باید این حقیقت را هم در نظر گرفت که در پیکار علیه وقوع جنگ احتمالی ما تنها نیستم بلكه عقایدمان، برهان های ما، مقاومت هایمان، و قدرت اتحادمان اهمیت دارند. با همكاری یك دیگر می توانیم همانند گذشته قدمی مؤثر برداریم. فراموش نکنیم كه فعالیت های میانجی گرانه ی سازمان هایی مانند شورای آمریکائیان و ایرانیان در روابط ایران و امریكا در گذشته تأثیرات مفید زیادی داشته اند و کماکان می توانند مؤثر باشند.

رهبران میانه روی امریكا در رابطه با جنگ عراق به دنبال سود و منفعت فرصت طلبانه ی خود بودند و ریاكارانه عمل كردند. در بهترین حالت، آن ها در برابر وطن پرستان افراطی كه حامی و موافق جنگ بودند سکوت كردند و به نیروهای سیاسی مخالف صدام حسین اجازه دادند تا از قدرت نظامی امریكا برای اجرای طرح خود علیه عراق استفاده كنند. ملی گرایان افراطی امریكا نیز، گول قول مبهم دولت بوش برای «امریكایی امن تر» را خوردند. ناراحت کننده تر این که، بسیاری از همین رهبران در ارتباط با تنش روز افزون ایران و امریکا نیز همان گونه عمل می کنند که در مورد عراق عمل کردند. آن ها آگاهانه یا ناآگاهانه درگیری خطرناكی را دامن می زنند كه مطمئناً پس از گذشت زمانی طولانی از وقوع آن، همچون مورد عراق، علیه آن سخنرانی و مبارزه خواهند کرد! این بار، آن ها درصدد کمک به مخالفین سیاسی برانداز تهران هستند تا برای اجرای طرح مرگ و نابودی خود به بهانه ی دموکراسی و تأمین حقوق بشر، و جلوگیری از بمب سازی ایران، از نیروی نظامی امریكا استفاده کنند.

با در نظر گرفتن خطرات جنگ ایران و امریكا فعالیت های صلح آمیز ما باید آغاز گردد. باید سعی کنیم دلایل اصلی این ناسازگاری را بفهمیم. حقایق باید از دروغ و اتهام متمایز شوند. همچنین باید نیات و علایق سایر بازیكنان اصلی در این میدان را در نظر داشته و خوب بفهمیم. سپس باید راه حل های منطقی، عملی و منصفانه ارائه دهیم که مستقیماً به ریشه های این ناسازگاری برمی گردند. عقاید درست و منصفانه به همان اندازه قدرت دارند که سلاح های كشتار جمعی! عقاید ما چه بسا حتی نیرومندتر نیز خواهند بود مخصوصاً اگر در رابطه با شرایط خطرناک حاكم بر روابط ایران و آمریكا به کار گرفته شوند. وظیفه ی ما اشاعه ی راه حل های منصفانه برای برقراری صلحی شرافتمندانه بین دو ملت و سایرین در منطقه است.

همین طور باید برای اجرای عقایدمان در جهت رفع ناسازگاری، آموزش دهیم، سازماندهی كنیم، بسیج شویم، و هزینه كنیم. به عبارت دیگر، برای صلح سازی نیازمند به ایده ی خوب، سازمان مؤثر، و منابع کافی هستیم. خودفریبی و عدم تحرك مانع فعالیت و هشیاری می شود. مطمئناًً، در بین ما برخی مخالف عادی سازی روابط ایران و امریكا هستند. از دید آن ها، روابط دیپلماتیك بین دو کشور به رژیم اسلامی کمک خواهد کرد تا در صحنه ی قدرت بیشتر باقی بماند، حقوق بشر را بیشتر نقض كند و مسیر تغییر در جهت دموكراسی را برگرداند. این مخالفین باید بدانند که مخالفت با عادی سازی رابطه با توجه به افزایش تشنج بین دو کشور به نوعی موافقت ضمنی با درگیری بین آن هاست. به علاوه آن ها باید دو حقیقت را به خاطر داشته باشند:

 1 - عدم حضور امریكا در ایران در طول 26 سال گذشته تأثیری منفی در احراز اهداف آن ها داشته است.

 -2 بدیهی است که رابطه ی عادی با امریکا به طور اتوماتیک دموکراسی و توسعه را برای ایران به ارمغان نمی آورد. من در جاهای دیگر در مورد شروط کافی توضیح داده ام که از اهم آن ها عبارتند از رفرماسیون در اسلام، گوناگون سازی در اقتصاد نفتی و التزام به حکومت ائتلافی*. در گذشته متأسفانه ایرانیان یا با آمریکا دشمنی کرده اند و یا سرسپرده آن بوده اند. برای آینده، باید با آمریکا رابطه ی منطقی جدیدی را شکل داد که هم در آن استقلال و احترام باشد و هم مودت و همیاری. به امید آن روز!
(هوشنگ امیراحمدی پروفسور و رئیس مركز مطالعات خاورمیانه دانشگاه راتگرز و رئیس شورای امریكائیان و ایرانیان است.( www.amirahmadi.com

*برای اطلاعات بیشتر به آدرس ذیل مراجعه نمائید:
http://www.amirahmadi.com/persian/speech_election.php

منبع: سایت امروز

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 21:46 توسط یکی از چند صدای معلم |

آمار افت آموزشی در ایران

بر پايه ی‌ بررسي‌هاي‌ انجام‌ شده‌ توسط‌ سايت‌ برترين‌هاي‌ ملت ها كه‌ آمار مقايسه‌ اي‌ بين‌ ملت ها را با استفاده‌ از منابع‌ معتبر ارايه‌ مي‌دهد، گزارش‌ شاخص هاي‌ آموزشي‌ ايران‌ در مقايسه‌ با ساير كشورها بسيار خواندني‌ است‌.

مهم ترين‌ شاخص هاي‌ آموزشي‌ عبارتند از:

1- از نظر نسبت‌ هزينه ی‌ آموزش‌ و پرورش‌ به‌ كل‌ توليد ناخالص داخلي‌ در طول‌ سال هاي‌ 1999-1990 عبارت‌ از 3/3 % است‌ كه‌ از اين‌ منظر، ايران‌ در بين‌ 130 كشور دنيا، رتبه ی‌ 81 را احراز كرده‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر در مقايسه‌ با مقياس‌هاي‌ بالا، متوسط‌ و پايين‌، در آستانه ی‌ ورود به‌ كشورهايي‌ با موقعيت‌ بد است‌.

 2- شاخص باسوادي‌ در ايران‌، در بين‌ افراد 15 ساله‌ و بالاتر كه‌ توان‌ خواندن‌ و نوشتن‌ دارند، گوياي‌ اين‌ امر است‌ كه‌ در سال‌ 2003 ، 73% از زنان‌ ايراني‌ با سواد هستند. مقايسه ی اين‌ شاخص در بين‌ 184 كشور، نشان‌ مي‌دهد كه‌ ايران‌ رتبه ی‌ 125 را احراز كرده‌ است‌! همين‌ شاخص براي‌ مردان‌ ايراني‌ نيز برابر با 86% باسوادي‌ است‌ كه‌ در مقياس‌ جهاني‌ نيز از بين‌ 184 كشور، حايز رتبه ی‌ 116 است‌.

3- شاخص تعداد كتاب‌هاي‌ كتابخانه‌ها در ايران‌ حاكي‌ است‌ كه‌ ايران‌ با 411 هزار كتاب‌ در سال‌ 1995، در بين‌ 81 كشور مورد بررسي‌ رتبه ی‌ 58 را اشغال‌ كرده‌ است‌ كه‌ به‌ بيان‌ ديگر در مقياس‌ كشورهايي‌ است‌ كه‌ در موقعيت‌ پاييني‌ قرار گرفته‌اند.

4- نسبت‌ تعداد كتاب هاي‌ كتابخانه‌ها در ايران‌ به‌ كل‌ جمعيت‌ كشور نشان‌ مي‌دهد كه‌ با 6كتاب‌ براي‌ هر 1000 ايراني‌، در مقايسه‌ با 81 كشور مورد بررسي‌، ايران‌ در رتبه ی‌ 72 و بدترين‌ وضعيت‌ قرار دارد! مقايسه ی اين‌ آمار با تعداد زندانيان‌ نشان‌ دهنده ی‌ رابطه‌ ی بالقوه‌ مستقيمي‌ است‌ كه‌ در نبود امكانات‌ فرهنگي‌ رخ‌ مي‌ دهد.

 5- بر پايه ی‌ آمار سال‌ 1995، در كل‌ كشور 217/13 عضو كتابخانه‌ وجود دارند كه‌ اين‌ رقم‌ در مقايسه‌ با مقياس‌ جهاني‌، نمايانگر اين‌ است‌ كه‌ از بين‌ 68كشور مورد بررسي‌ كه‌ اطلاعات‌ آن ها در دسترس‌ است‌، ايران‌ داراي‌ رتبه‌ 48 است‌. به‌ بيان‌ ديگر از اين‌ نظر نيز در وضعيت‌ نامطلوب‌ و پاييني‌ قرار دارد.

 6- شاخص نسبت‌ اعضاي‌ كتابخانه‌ها به‌ كل‌ جمعيت‌ كشور است‌ كه‌ از هر يك صد هزار ايراني‌ فقط‌ 2 نفر عضو كتابخانه‌ها هستند. از اين‌ نظر نيز ايران‌ در بين‌ 68 كشور مورد بررسي‌ داراي‌ مقام‌ 64 است!

 7- از نظر شاخص نسبت‌ متوسط‌ دانش‌ آموزان‌ به‌ كلاس‌ درس‌ در بين‌ 9 ساله‌ها، آمارها گوياي‌ وضعيت‌ نامطلوبي‌ است‌. به طوري‌كه‌ از بين‌ 17 كشور داراي‌ شرايط‌ نامطلوب‌، ايران‌ با 32 نفر در هر كلاس‌ درس‌ رتبه ی‌ دوم‌ را به‌خود اختصاص‌ داده‌ است‌.

 8- بر اساس‌ نتايج‌ بررسي‌ بين‌المللي‌ علم‌ و رياضيات‌ قريب‌ نيم‌ ميليون‌ دانشجو در 41 كشور جهان‌ مشغول‌ تحصيل‌ در سطح‌ چهار رياضي‌ هستند. از زاويه‌ ی اين‌ شاخص در ايران‌، 429 نفردر رياضيات‌ و 416 نفر در علم‌ در اين‌ سطح‌ اشتغال‌ به‌ تحصيل‌ دارند كه‌ اين‌ رقم‌ها در مقياس‌ جهاني‌ ميان‌ 28 كشور، رتبه ی‌ 25 را احراز كرده‌ است‌.

 9 - از نظر شاخص دختران‌ خارج‌ از مدرسه‌ در مقطع‌ ابتدايي‌ يا عدم‌ پوشش‌ تحصيلي‌ كودكان‌ واقع‌ در سن‌ تحصيل‌، در ايران‌ 7% دختران‌ در فضاهاي‌ آموزشي‌ نيستند. جايگاه‌ ايران‌ در بين‌ 109 كشور مورد بررسي‌ نيز رتبه ی‌ 71 است‌.

 10- از نظر شاخص اميد به‌ زندگي‌ تحصيلي‌ نيز شواهد حاكي‌ است‌ ايران‌ از بين‌ 113 كشور مورد بررسي‌ در سال‌ تحصيلي‌ 2000- 1999، با 3/11 سال‌، رتبه‌ ی 60 را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ است‌. اين‌ رتبه‌ براي‌ زنان‌ 64 از 99 و براي‌ مردان‌ 43 از 100 كشور مورد بررسي‌ است‌.

 11- شاخص ديگر مربوط‌ به‌ دسترسي‌ به‌ امكانات‌ است‌. به طوري‌كه‌ دسترسي‌ دانش‌ آموزان‌ 9 ساله‌ در خانوارهاي‌ ايراني‌ به‌ ماشين‌ حساب‌ 37% است‌ كه‌ در مقايسه‌ با 16 كشور مورد بررسي‌ رتبه‌ ی 16 را احراز كرده‌ است‌! همچنين‌ دسترسي‌ آنان‌ به‌ كامپيوتر نيز برابر 8% است‌ كه‌ در مقايسه‌ با 16 كشور مورد بررسي‌ رتبه ی‌ 15 را اتخاذ كرده‌ است‌. از سوي‌ ديگر نسبت‌ همين‌ افراد از نظر دسترسي‌ به‌ كتاب‌ فرهنگ‌ لغت‌ در ايران‌ 27% است‌ كه‌ در ميان‌ 16 كشور مذكور رتبه ی‌ 16 را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ است‌! شاخص مقايسه ی‌ اين‌ گروه‌ سني‌ از نظر داشتن‌ بيش‌ از 25 كتاب‌، حاكي‌ است‌ 18% اين‌ گروه‌ سني‌ از اين‌ امكان‌ برخوردارند كه‌ در بين‌ 16 كشور پيش‌ گفته‌ رتبه‌ ی 16 را اشغال‌ كرده‌ است‌! در نهايت‌ اين كه‌ نسبت‌ دسترسي‌ اين‌ گروه‌ به‌ ميز تحرير يا مطالعه‌، در ايران‌ 23% است‌ كه‌ باز هم‌ از ميان‌ 16 كشور آخرين‌ رتبه‌ را كسب‌ كرده‌ است‌. 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 1:15 توسط یکی از چند صدای معلم |

شاخص های سیاسی ایران در مقایسه با سایر کشورها

بر پايه ی بررسی‌های انجام شده توسط سايت برترين‌های ملت ها كه آمار مقايسه‌ای بين ملت ها را با استفاده از منابع معتبر ارايه می دهد، گزارش شاخص‌های سياسی ايران در مقايسه با ساير كشور‌ها بسيار خواندنی است. مهم ترين شاخص‌های سياسی عبارتند از:
حكومت:

١.ايران از نظر تقسيمات جغرافيايی با داشتن بيش از ٣٠ استان در بين ٢٠٠ كشور جهان، در جايگاه ٢٥ قرار دارد. وليكن از نظر شاخص سرانه ی تقسيمات سياسی- اداری بر حسب هر يك ميليون نفر، ايران با 4/. ، دربين مجموعه ی كشورهای جهان رتبه ی ١٦١ را احراز كرده است.
٢. از نظر شاخص فساد دولتی نيز بر پايه ی بررسی انجام شده در بين صاحبان تجارت، دانشگاهيان و تحليلگران امنيت مالی، و طبق مقياس طيفی صفر يعنی بدون فساد تا ١٠ به معنی بيشترين فساد، شواهد نشان می‌دهد ايران با كسب امتياز ٧ يا فساد مالی بالا در بين دولتمردان مشتمل بر فساد پليس، تجاری و سياسی در بين ١٣٠ كشور مورد بررسی رتبه ی ٥٢ را به دست آورده است.
دموكراسی:

 ١. از بين ١٤١ كشور مورد بررسی در سال ٢٠٠١، ايران از نظر آزادی‌های سياسی و مدنی رتبه ی ١١٨ را دريافت كرده است. به بيان ديگر از نظر مقياس مورد بررسی از امتياز ٧(بالا) تا يك(پايين) ايران امتياز يك را گرفته است.
٢. شاخص ديگر رده بندی وجود نهادهای دموكراتيك است. بدين معنا كه كشورهای دارای ساختار تماميت گرا امتياز صفر و ساختار دموكراتيك، امتياز ١٠ در يافت كرده اند. از اين نظر ايران در سال ١٩٩٩ با امتياز ٣ از بين ١٤١ كشور رتبه ی ٨٨ را احراز كرده است.
٣. از نظر تعداد زنان نامزد در انتخابات مجلس، نتايج بررسی ميان ١٦٦ كشور گويای اين است كه ايران با ١٩٦٣ نفر و در رتبه ی ٢٥ جايگاه مناسبی را به چنگ آورده بود.

٤. از سوی ديگر نسبت زنان نماينده ی مجلس، عليرغم تعداد بسيار زنان نامزد برابر با ٣،٤ (سه و چهار دهم) درصد است كه در مقايسه با ١٦١ كشور جهان در بهترين وضعيت، رتبه ی ١٤٠ را اتخاذ كرده است!
٥. نسبت زنان وزير، معاونان وزير و ساير موقعيت‌های هم سطح وزير در دستگاه حكومتی نيز از قرار ٢٧ درصد است كه درمقايسه با ١٣٢ كشور ديگر رتبه ی ٢٣ را كسب كرده بود .
٦. مقايسه ی تاريخی نشان می‌دهد كه حق رأی زنان در انتخابات ايران برای اولين باردر سال ١٩٦٣ (١٣٤٢ ش.) قانونی و اجرا شد. اين شاخص در مقياس جهانی و از بين ١٦٦ كشور مورد بررسی نشان می‌دهد كه ايران رتبه ی ٢٣ را احراز كرده است. ولی مقايسه ی شاخص مربوط به اولين زن نماينده ی مجلس در ايران در همان سال، در مقياس جهانی، رتبه ی ايران را ازبين ١٥٩ كشور به ٨١ تقليل می‌دهد.
٧. شاخص تعداد افراد واجد شرايط برای شركت در انتخابات مجلس درايران، با حدود ٤٢ ميليون نفر در سال ٢٠٠٠ گويای حجم بالای اين گروه سنی است كه در مقياس جهانی در كنار ١٦٧ كشور جهان، رتبه ی ١٧ را كسب كرده است. سرانه ی اين تعداد افراد نيز عبارت از ٦١٢ نفر به ازای هر هزار نفر جمعيت كل كشور می‌باشد كه از اين نظر ايران دربين ١٦٣ كشور جهان دارای رتبه ی ٦٦ است.
٨. مقايسه ايران با ٢٩٠ نماينده برای ٧٠ ميليون نقر جمعيت، در كنار كشور سوئد با ٣٧٠ نفر نماينده برای ٩ ميليون نفر جمعيت، نشانگر تفاوت سطح و عمق ساختار دموكراسی در بين اين دو كشور است! 
 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 1:12 توسط یکی از چند صدای معلم |

درد دل یک معلم

معلمی با26 سال سابقه ی تدریسم که دوران جنگ، بازسازی و اصلاحات را پشت سر گذاشته، وعده و نویدهای فراوان شنیده، اما همچنان چشم به راه یک تحول واقعی مانده ام.

وقتی طرح ارتقای شغلی را دیدم و طعم تلخ سوء مدیریت، تبعیض و آشوب را چشیدم، شکی برایم باقی نماند که عامل اوضاع نابسامان آموزش و پرورش از دو موضوع خارج نیست: یا مسؤولان نمی دانند و یا خدای نکرده سوء نیتی در کار است. از این رو بر آن شدم که این مطالب را بیان کنم شاید چشم از ما بهتران هم به آن بیفتد یا دست کم وظیفه ی اطلاع رسانی خود را انجام داده باشم.

بر کسی پوشیده نیست که اصلاحات واقعی از آموزش و پرورش آغاز می شود. اما آموزش و پرورش نه تنها آخرین نهادی بود که در آن زمانه ی اصلاحات به بحث گذاشته شد، بلکه تنها نهادی بود که رنگ هیچ اصلاحاتی را به خود ندید.

اغراق نیست اگر بگویم در دوران 8 ساله ی اصلاحات، دچار انحطاط هم شد.اصلاً قصد ندارم بر مرده چوب بزنم بلکه بر آنم که شاید دیده ای را بگشایم تا از تکرار اشتباهاتی که جان ملول ما را نشانه رفته جلوگیری شود. آیا ما واقعاً از نسل سوخته هستیم که با کمبودها ساختیم و لحظه ای از وظایف آموزشی خود نگذشتیم و حالا مدرک به دستانی از ابرقو آمده بر ما به ریاست نشسته اند و فارغ از دوران رنج و تعصب گذشته، در اولویت هر طرحی قرار می گیرند؟!...

اما طرح افزایش حقوق در اجرا چنان شده که آن که بهره مند می شود و آن که نمی شود، ناراضی است!

آیا شایسته است که سوء مدیریت در سطوح پایین حاصل دسترنج دیگران را بر باد دهد؟ در حالی که این طرح می توانست موجب تحرک و افزایش کاربری و رضایتمندی معلمان را به دنبال داشته باشد. امیدوارم رئیس جمهور جدید مشمول چنین ظلمی نشود.

جناب رئیس جمهور بدانند که آموزش و پرورش به دلایل زیر ارزش آن را دارد مورد توجه ویژه ی دستگاه اجرایی کشور قرار گیرد:

1- آحاد مردم با آموزش و پرورش سرو کار دارند. از نان شب خود می زنند ولی از تحصیل فرزندان خود نمی زنند. نارضایتی آن ها از آموزش و پرورش می تواند به نارضایتی گسترده ای تبدیل شود... آیا درست است که کمتر از 7% توجه دولت به آموزش و پرورش معطوف باشد؟

2- قشر معلم منسجم ترین و پر جمعیت ترین قشر کارمندی است که رضایت و نارضایتی آن ها می تواند بر دستگاه اجرایی کشور سنگینی کند.

3- معلمان با حساس ترین و آسیب پذیرترین قشر جامعه(کودکان، نوجوانان وجوانان) سر و کار دارند و احساسات آن ها خواه نا خواه به این قشر منتقل می شود.

4- وقتی می شود با اندک نظارت و مدیریت ، بسیاری از نابسامانی ها را رفع رجوع کرد، چرا دست روی دست بگذاریم و اجازه دهیم مطالبات انباشته شده روزی از جایی سر بر آورد؟

 

نقیب زاده دبیر شهر بابک

 

منبع: روزنامه ی ایران - سال یازدهم - شماره ی3214(با اندکی تغییر و تلخیص)

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 19:31 توسط یکی از چند صدای معلم |

جانباز

 

خواهش می کنم به صنفی نبودن این مطلب اعتراض نکنید که این حداقل کاری است که برای جانبازان می توان کرد. اصلاً مگر وجود ما، فقط مال خودمان است که فقط از خودمان بنویسیم؟

لطفا" خوب بخوانید، شاید به من کمی حق بدهید.

من نه خانواده ی شهیدم، نه جانبازم، و نه حتی یک روز جنگیده ام اما انسانم و از درد انسانی دیگر رنجور.

حیفم آمد این مطلب را به اطلاع شما دوستان نرسانم. کمی آن را مختصر کرده ام تا در حوصله ی مخاطب بگنجد، امید که بر من ببخشید!


«كسي به آن ها نگفت بروند. خودشان رفتند. بي هيچ منتي. گفت: وظيفه ام بود، هر چند كه حالا گاهي دلم مي گيرد. با ستاره هاي طلايي روي سرشانه هايش بايد حكم آخر را صادر مي كرد. حق داريد. شما كه به من نگفتيد: برو روي مين! خودم رفتم و خودم هم به تنهايي دردش را مي كشم، اما مؤمن! انصاف هم خوب چيزي است. چهره را بر مي گرداند و گم مي شود ميان رؤیاهايي كه هزاران بار ميان آن ها گم شده است. نگاهش مي رود به مكاني كه فقط او توان ديدنش را دارد و دردي كه شعله مي كشد روي زانواني كه ديگر نيستند و دستي كه براي فشردن اين درد، هيچ حسي را به همراه ندارد.
 تپه هاي خاكي گلوله باران مي شدند. آن سوي خاكريز كسي ناله مي كرد. دستور اين بود؛ هيچ غريبه اي از گذرگاه عبور نکند. نيروي كمكي نرسيده بود. بچه ها دو روز بود غذا نخورده بودند. اما غريبه ها رسيدند. مرد باز مي گردد. بدون پا، بدون هيچ حسي در دست با يك درجه بالاتر و تك ستاره ی شانه اش تنها پاداش در اجراي دستور.

 حالا مي خواهي از دلتنگي ها بگويم. از اين كه فرزندم از جانباز بودن من درك درستي ندارد. اين كه ديگران مي گويند اشكالي ندارد دو پا و يك دست دارد در عوض خورد و برد. اين كه اگر جايي مثل همه مردم عادي براي مسأله اي اعتراض كنم، تنها جوابي كه مي شنوم اين است؛ چه خبرتان است؟ فكر كرديد چون جانبازید، هر چه بگوييد بايد در اسرع وقت انجام شود؟ و غم از دل مرد شعله مي گيرد و به پهنه ی صورتش مي رسد. مي گويد: اسمم را ننويس. من مدت ها است كه گم شده ام.


آن هايي كه نمي شناسيمشان!
هيچكس باور نمي كرد گرماي جنگ و عطش هايش که فروكش كند با نسلي مواجه خواهيم شد كه ميان فرهنگ و آداب و سننمان، تعريف مشخص و ريشه داري براي نحوه ی برخورد با آن ها را نداریم و همه ی آن احترامي كه سال ها قبل در گرماگرم جنگ آموخته بوديم به يكباره تمام شود. نسل سوم هم رسيد. با باورهاي جديدي كه فقط از آن او بود و براي تك تك باورهايش دليل دارد. همراه با تصوراتي كه من، تو، و همه ی ديگران به اشتباه و گاه به جبر به او آموختيم. باور اين بود؛ جانبازان در قبال آن چه كه از دست دادند، همه چيز گرفتند و اكنون هيچ ديني بر گردن هيچكس نيست.
خانه، ماشين، شغل، منصب. كدامشان؟ به هر كدامشان چه قدر رسيد؟ و چرا كسي نپرسيد كه مرد مسافركشي كه در خيابان مسافركشي مي كند هرگز نمي تواند به دنبال مسافري برود كه كرايه نداده، رفته است. آن مرد در قبال همه ی امكاناتي كه گرفته، ناچار در كنار حقوق بازنشستگي، مسافركشي كرده تا خرج زندگي كند. آن مرد درجه دار، هر روز با دست هايش گاز خودرو را فشار مي دهد. مي گويد: نيروي زميني ارتش 127 هزار جانباز دارد. مي گويد:
«از وقتي كه روزنامه نمي خوانم زخم معده ام خوب شده است.» دكترش تجويز كرده كه هر چه كمتر بداند، هر چه كمتر از مشكلات و غم هاي نهان جامعه بخواند به آن ها نينديشد كمتر قرص خواهد خورد. كمتر اسيد معده اش فوران خواهد كرد و كمتر در كنار دردهايش، درد خواهد كشيد. جانباز 70 درصد ارتشي در منطقه، دو پاي خود را جا گذاشت. خودش خانه دار است و همسرش شاغل با دو فرزند دبيرستاني و دبستاني و روزهاي پيش رو و خروارها خاطره اي كه هر روز آن ها را با پاهاي مصنوعي اش حمل مي كند. مي گويد: برخي مي گويند ما از روي وظيفه جنگيديم، پس هيچ انتظاري در قبال انجام اين وظيفه نبايد داشته باشيم. او از روزهايش مي گويد. از روزهاي اول ماهي كه ساعت ها در صف بانك با دو پاي مصنوعي اش مي ايستد و از هيچ كس نمي خواهد كه نوبتش را به او دهد يا يك صندلي خالي را براي او فراهم كنند. فراموش نمي كند، آن روزي كه پاهاي مصنوعي اش او را اذيت مي كردند و او از درد توان ايستادن نداشت...به او گفته بودند مگر ما گفتيم كه بجنگي و پاهايت را از دست بدهي، برو و به همان كساني كه به تو گفتند بجنگ، منتش را بگذار. از جوان امروزي گله دارد. اما مي گويد تقصير ديگران است كه جوان امروز حرمتي براي من و امثال من قايل نيست و رودرروي من مي ايستد و مي گويد؛ مي خواستي نجنگي! او راست مي گويد مگر وقتي من می جنگيدم او حضور داشت كه از او براي بعدش اجازه بگيرم؟ اما ديگراني كه بودند، ديگراني كه هستند، آن ها چه؟! با خنده مي گويد: خانه دار است. خيلي از حرف هاي تلنبار شده روي دلش را مي گويد. از غرورهايي كه هزاران بار جريحه دار شدند. مي گويد: دنبال كار بودم. نامه دادند براي فلان بانك. مدير بانك كلي عزت و احترام گذاشت آخر سر هم گفت فقط براي پست آبدارخانه مي تواند نيرو بگيرد. گفتم: رفيق! من با اين دو پاي مصنوعي چه طور مي توانم ساعت ها بايستم و اينگونه كار انجام دهم، هر جاي ديگر هم كه رفتم از همين پست ها در انتظارم بود. خيلي جاها مراجعه كردم. فرودگاه مهرآباد آن قدر براي من امروز و فردا كرد و آن قدر مرا به آدم هاي مختلف حواله كرد كه خودم فهميدم مي خواهند بگويند «نه» و روي گفتن را ندارند. البته رسيدگي به مشكلات جانبازان دشواري هاي بسياري دارد. چند سال است كه خانه نشين هستم. واگويه ها زياد است. از لحظه هايي مي گويد كه هرگز نمي تواند به زبان بياورد. از مؤسسات و ادارات دولتي مي گويد كه موظف هستند جانبازان را به كار گيرند اما به هزار دليل از اين كار دوري مي كنند. از جانبازاني مي گويد كه در اطراف او هستند و هزار برابر او مشكل مالي دارند. او در منطقه به خاطر انجام وظيفه و ستاره هايي كه روي سرشانه هايش بود، دو پاي خود را به يادگاري روي زمين كاشت و تنها و بدون پا برگشت به اميد روزي كه به كربلا برود. اما وقتي به او گفتند 480 هزار تومان واريزكن، روي نيمي از رؤياهايش خط كشيد.


پايان جنگ
همه ی آن ها حق دارند. حتي حق دارند از دست يك ديگر، از هم رده هايشان گله داشته باشند. از اويي كه 70 درصدي است و از ديگري كه 50 درصدي است و اويي كه 25 درصدي است واگويه كند كه مگر ما به تساوي نجنگيديم كه حالا طبقه بندي مي كنند. همه ی آن ها حق دارند و بيشتر آن هايي حق دارند كه آن قدر دويدند تا ثابت كنند جانباز هستند و براي خالي نبودن عريضه، پرونده اي هم به رسم جانباز بودن داشته باشند. جانباز 40 درصدي دیگری می گوید: حرفي براي گفتن نيست. از ديگران شروع مي كند. از رنج هايي كه هر روز مقابل ديدگانش رژه مي روند. دلخور است از همه ی آن هايي كه مدعي هستند. از هم رزمش مي گويد كه سابقه ی 90 ماه حضور در جبهه را دارد، 90 ماه در سنگر خوابيده، 90 ماه از خانواده اش دور بوده، 90 ماه براي فرزندانش پدري نكرده، 90 ماه عمرش را ميان توپ و تفنگ و ترس و دلهره و خون گذرانده، تركش هم نخورده است. اما، امروز كه بازنشسته شده بايد از خانه ی سازماني برود و غصه ی اين مرد روي دلش سنگيني مي كند. سنگين تر از غم هاي خودش. مي گويد: جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگي هست و نه خطري حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف مي كنند. اصلاً چرا سراغ ما آمديد؟ سراغ كساني برويد كه جانباز هستند و پرونده ندارند. كساني كه جانباز هستند و كسي آن ها را به عنوان يك جانباز نمي شناسد. واگويه هاي مرد، آغاز مي شود. دلخوري هاي كم رنگ و پر رنگش از مسؤولان و ديگران. از تفاوت هاي فاحشي كه بين جانبازان 25 درصدي و 70 درصدي مي گذارند. از تفاوت حقوق و امكاناتي كه بين جانبازان وجود دارد. از فراموش شدن مي گويد. اين كه، جنگ تمام شد، سركشي از جانبازان هم به اتمام خود رسيد. مي گويد: حتي براي سركشي شدن هم بايد پارتي داشته باشي. در غير اين صورت هيچ كس به سراغت نخواهد آمد. از مشكلات مالي پيش روي جانبازان مي گويد اما معتقد است مشكلات مالي در مقابل مشكلات معنوي آن ها هيچ است. خواسته هايش را خلاصه مي كند. خلاصه تا حد ممكن. ارزش قايل شدن براي جانبازان و خانواده هايشان، ارزش قايل شدن براي همه ی آن هايي كه به نوعي يادگاري جنگ هستند، احترام ديدن، همه ی خواسته اوست. مي گويد: ناراحت نشو اگر اين حرف را مي زنم، اما در اين دوره و زمانه، جانباز بودن آسان نيست، اين را از همه ی جانبازها بپرسيد. حتي مدت هاست كه ديگر انتظار نداريم كسي جواب سلاممان را بدهد. مي گويد: اگر مي دانستيد خيلي از جانبازها براي امرار معاش خود در چه شرايطي كار مي كنند، آن وقت نمي پرسيديد چه انتظارتي داريم.»

 

برگرفته از روزنامه شرق- 24 مهر82 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:4 توسط یکی از چند صدای معلم |

پیامد دیدار وزیر آموزش و پرورش با مصباح یزدی

 

به دنبال دیدار وزیر آموزش و پرورش با مصباح یزدی؛ موسسه ی مصباح؛ فرهنگيان را آموزش می دهد.

فردانیوز:به دنبال دیدار فرشیدی وزیر آموزش و پرورش با مصباح و مذاکرات صورت گرفته، توافق شد که از این پس مؤسسه ی امام خمینی که زیر نظر مصباح اداره می شود، در آموزش ضمن خدمت نیروهای این وزارتخانه فعالیت کند.
مدتی قبل فرشیدی وزیر آموزش و پرورش به همراه تعدادی از معاونان و مسؤولان عالی رتبه ی این وزارتخانه، به قم رفتند و با مصباح دیدار کردند. در این ملاقات، مصباح توضیح داد که تا کنون راهی برای ورود به آموزش و پرورش باز نشده بود و اینک این فرصت ایجاد شده است که برای آموزش مورد نیاز این وزارتخانه، مؤسسه ی امام خمینی وارد صحنه شود و فعالیت کند.

وزیر آموزش و پرورش هم از این همکاری استقبال کرد و قرار شد در زمینه ی گسترش طرح آموزش مبانی اندیشه اسلامی برای فرهنگیان، کمیته ای به مسؤولیت یکی از معاونان تشکیل شود و ضمن برگزاری جلساتی با مسؤولان موسسه ی تحت امر مصباح، برای آموزش ضمن خدمت فرهنگیان در سراسر کشور برنامه ریزی کنند. این کمیته تاکنون چندین جلسه در همین زمینه برگزار کرد و در مرحله ی اول برای آموزش حدود 700 نفر توافق شد.

گفتنی است که مؤسسه ی امام خمینی قم که زیر نظر مصباح اداره می شود، یکی از مؤسساتی است که طی سال های گذشته با یک کار زیربنایی به تربیت ده ها طلبه با مدرک دانشگاهی همت کرده و در حالی که دیگران به کار سیاسی روزمره مشغول بودند، مصباح با برنامه ریزی دقیق و تدوین مبانی فکری و تربیت نیروهای توانمند، برای تأثیرگذاری درازمدت کار می کرده است.

بر اساس اطلاعات دریافتی، شاگردان مصباح با اعتقاد راسخ به مبانی فکری استاد خود، تا کنون دوره های مشابه زیادی را برای نهاد نمایندگی دانشگاه ها و نیز برای هادیان سیاسی سپاه و بسیج برگزار کرده اند و این امر به ویژه در سال های اخیر بیشتر شده است. پیش بینی می شود به دلیل نوع آموزش این افراد به ویژه نقد روشنفکران مسلمان همچون سید جمال الدین اسد آبادی و دکتر علی شریعتی در حین آموزش ضمن خدمت، حساسیت های زیادی در قشر فرهنگیان ایجاد شود. 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 21:11 توسط یکی از چند صدای معلم |

انتقاد و پاسخ آن

 

پاسخ به انتقاد یک دوست

(متن انتقاد)

سلام افتتاح این وبلاگ ابتدا ما را خوشحال کرد از این بابت که عده ای حرفهای نا گفته معلمین را واگویه خواهند کرد. اما گویا مشکل همیشکی ما معلمین یعنی سیاست که مارا از ابتدایی ترین حقوق مان محروم نگه داشته است وهر گونه حرکتمان را در نطفه خفه کرده در اینجا نیز ظاهر شده است.
به عقیده من هرگاه معلمین خواسته اند حرکتی موفق انجام دهند با باند بازیها وسرگرم کردن انها به سیاست بازی ها والت دست قرار دادنشان انها را از مسیر اصلی خودشان منحرف کرده اند .
عزیزان بیایید به دور از سیاست به بررسی مشکلاتمان بپردازیم که ناگفته برای خودمان زیاد داریم و انقدر هست که برای خودمان بنویسیم نه اینکه حرفهای انانکه نانشان از سیاست بریده شده وتحلیل های درست یا نادرست ارایه می دهند را تکرار کنیم.
البته نه به این معنا که معلم از سیاست جدا شوند بلکه به عنوان سمبل اندیشه ازاد باید بیندیشد وراهکار ریشه ای وحتی سیاسی برای مشکلات خود وجامعه اش ارایه دهد.
مدتی است رنگ وبوی این وبلاگ که به اسم صدای معلم است شروع بکار کرده است کاملا سیاسی شده است . وبلاگ هایی از این دست انقدر زیاد است که واقعا کسی ( ولااقل معلمین) دیگرحوصله خواندن اینگونه مطالب را ندارد .
البته مطالبی که مربوط به سیاست در اموزش و پرورش است بسیار عالی و خوب است البته به شرطی که بدون غرض نوشته شود مثلا اگر از وزیر نیامده بد می نویسیم در کنارش هم بپرسیم چرا اقای حاجی خود را با سمت وزیر باز نشست می کند؟وچرا برادرش مسوول صندوق ذخیره است؟واصلا وزیر تعاون و مسوول ستاد انتخاباتی به عنوان سیاسی ترین نیرو وزیر اموزش وپرورش شد؟و....
به هر حال ضمن تقدیر از زحمات شما عزیزان پیشنهاد می کنم وبلاگی را با عنوان دیگر مثل "معلم وسیاست" یا" نگاه معلم" و... ایجاد کرده وعقاید سیاسی خود ودیگر همکاران را درج کنید ودر این وبلاگ به مسایل صنفی بیشتر توجه کنید .با تشکرمعلم امیدوار و اصلاح طلب                                                        (متن جوابیه)

با سلام و عرض ادب و ارادت خدمت این دوست نادیده و دیگر عزیزانی که با ایشا ن موافق هستند، توضیح چند نکته، ضروری به نظر می رسد:

1- این دوست گران قدردرابتدای فرمایشاتشان مشکل همیشگی معلمین را سیاست عنوان کرده اند و در ادامه، ما را از پرداختن به آن پرهیز داده اند! اگر مشکل همیشگی ما ناشی از سیاست های غلط است پس باید به آن ها پرداخت تا ان شاءالله کم کم کاهش یافته تا به قول شما به ابتدایی ترین حقوق خود برسیم نه این که از آن ها رد شده و فقط به مسائل صنفی بپردازیم.

2- در ادامه، مانع رسیدن به موفقیت معلمین  را باند بازی ها و آلت دست قرار گرفتن تلقی کرده اند حال آن که هم من و هم دیگرانی که به تهیه ی این وبلاگ مشغولند وابستگی سیاسی به هیچ جناحی نداشته و ان شاءالله نخواهیم یافت و اگر مساله، آلت دست قرار گرفتن است ُکه گمان نمی کنم این اتفاق افتاده و اگرموردی به ذهن هریک از شما خوانندگان گرامی می رسد ممنون خواهیم شد از آن ما را مطلع کرده تا اصلاح، تجدید نظر و یا توضیح لازم را ارائه دهیم. البته ممکن است از نظرات کسانی بهره برده باشیم که این سوء تفاهم را ایجاد کرده است اما، ما یا بهتر بگویم من هر مطلبی را که گمان می کنم مفید است در وب مطرح می کنم .

«هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست 

 ورنه تشریف تو بربالای کس پوشیده نیست»

3- و اما ناگفته های زیاد ما(معلمین) دلیل نمی شود که به ناگفته های دیگران(عموم مردم) که خود را هرگز از آنان جدا نمی دانیم؛ نپردازیم. لازم به توضیح نیست که ما قبل از این که یک معلم باشیم؛ ایرانی، آزاد، و انسان هستیم هر کدام از این ها به تنهایی می تواند برای ما مسؤولیت آفرین باشد چه برسد به این که هر چهار ویژگی را با هم داشته باشیم. رنگ و بوی سیاسی آن هم به دلیل این است که افراد متفاوتی با دیدگاه های متفاوت  در آن قلم می زنند و طبیعی است که گاهی رنگ و بوی آن متفاوت به نظر برسد.

4- ضمناً این که از وزیر نیامده بد می نویسیم؛ کجا از ایشان بد نوشته ایم؟! هر جا سخنی بوده در واکنش به سخن، عملکرد و تصمیماتی بوده که ایشان و یا همکاران محترمشان گرفته اند. اگر هم مطلبی از آقای حاجی به چشم نمی خورد چون موضوع روز نبوده اگر به تاریخ افتتاح وبلاگ توجه کنید متوجه خواهید شد که از عمر آن چند ماهی بیش نمی گذرد که البته بسیاری از نواقص آن به بی تجربگی ما بر می گردد که امیدواریم به دیده ی اغماض به آن نگاه شود .

«به کوی میکده گریان و سرفکنده شوم    چرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش»

5- در خاتمه؛ پیشنهاد شما برای ایجاد یک وبلاگ جدید تحت عناوین سیاسی بسیار پسندیده است اما لزوماً انرژی بیش تری را می طلبد که به محض ایجاد شرایط مساعد به آن هم خواهیم پرداخت.

ان شاءالله

 

منتظر انتقادات و پیشنهادات سازنده ی شما عزیزان هستیم چرا که

بدون همیاری شما ما هیچیم و از هیچ جز هیچ بر نمی آید.

 

با تشکر : یکی از چند صدای معلم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 15:52 توسط یکی از چند صدای معلم |